در بررسي انديشة سياسي غرب ،نخستين مشكلي
كه در كار هر پژوهنده پيش مي آيد اين است كه بحث خود را ازكدام متفكر آغاز كند؟ جواب
اين سؤال تا اندازه اي بسته به آن است كه سياست را چگونه تعريف كنيم .
اگر
سياست را به معناي عام آن يعني فن كشورداري و كسب قدرت اجتماعي تعبير كنيم و همچنين
از زمانيكه انديشة سياسي نزد هر قوم از بند تصورات جامد دربارة ماهيت هستي و گردش جهان
و سير تاريخ رهايي يافت ،بدانيم .بايد بحث خود را از نخستين فيلسوفي كه در يونان باستان
،دگرگوني را اصل حاكم بر هستي شناخت ،يعني هراكليت (480 ـ576 ق.م.) آغاز نماييم.
هراكليت
اهل افسس مردي بلند پايه و با مناعت و متين بود .دورة پرباري انديشة او با پادشاهي
داريوش هخامنشي همزمان شد و از قرار مذكور با «دارا»ي بزرگ هخامنشي مكاتبه داشته و
شاهنشاه ايران او را به دربار خود خوانده او
گوشه نشيني را بر همنشيني با پادشا ه بر گزيده است .
فيلسوفان
پيش از هراكليت جهان را همچون ساختماني عظيم مي پنداشتند كه از موادي معين ساخته شده
است و هيات و ابعاد و نظامي ثابت دارد
و از همين روي آن را كاسموس(cosmos ) مي ناميدند كه به روايتي ،واژه اي از اصل شرقي و به معناي خيمه است
.به نظر ايشان وظيفة فلسفه آن است كه مواد سازندة جهان را بشناسد و از همين جا بود
كه فلسفة آنان به فلسفة طبيعت نامبردارشد .اگر هم اينان گاه از تحول در كار جهان سخن
مي گفتند آن را يا امري مي دانستند كه در درون ساختمان جهان رخ مي دهد و يا جرياني
بيرون از هنجار و سامان سپهر كه بنياد هستي را به خطر مي اندازد.
وضعيت
اجتماعي ـ سياسي دوران هراكليت در يونان:
حوادث وحشت
آور زندگي خود هراكليتوس ،كه همه از نابساماني هاي زندگي سياسي و اجتماعي زمان او ناشي
مي شدند اين نظريه(نظريه سيرورت) را در ذهن او پرورانده است .اين فيلسوف كه بيش از
هر فيلسوف ديگر به بحث از «طبيعت» پرداخت و جلوتر رفت و در مسائل ربوبي و سياسي تعمق
كرد ،در دورة انقلاب اجتماعي روزگار مي گذراند .در همين زمان بود كه اشرافيت قبيله
اي در يونان رو به زوال مي رفت و نيروي تازه دمكراسي به جاي مي آن مي نشست . به عبارت
بهتر زمانه هراكليت زمانه گذار يونان از نظام اشرافي ( اريساوكراسي) به جكومت ملي (دمكراسي ) بود .
در
جامعة اشرافي هر كس پايگاه و پيشه اي معين داشت و به آن خرسند بود ،بويژه كه خرافات
مذهبي و اجتماعي نيز سلسله مراتب همگان را حرمت مي بخشيد.هراكليت شاهزاده اي در «افسس»
يونان بود و بر همين اساس وارث خاندان سلاطين افسس بود ولي از آن رو كه سياست را خوش
نمي داشت از حق جانشيني خود به سود برادرش چشم پوشيد ليكن چون ديد كه نيروهاي انقلابي
و خواستار حكومت ملي بقاي قدرت اشراف را به خطر انداخته اند به ياري خويشاوندانش پرداخت
و يك چند از فلسفة سنت پرستي و محافظه كاري دفاع كرد.اما مبارزة او براي حفظ قوانين
كهن شهر «افسس» به جايي نرسيد و تحولاتي كه در همة شئون جامعة او رخ نمود فكر او را
سخت تحت تأثير قرار داد.او از محافظه كاري و سنت پرستي رو برتافت و به گذراني و ناپايداري
امور عقيده پيدا كرد،كه احوالش از آن اوضاع ،در همان نظرية تحول و تغيير منعكس شده
است:«همة چيزها در جريانند و نمي توان دو بار در جريان آب يك رودخانه گام نهاد.»
هراكليت
چون بي قراري و بي ثباتي را اصل هر چيز دانسته و فلسفه اش بر اين پايه بوده ،و در ناپايداري
امور اصرار و از مردم كناره جويي داشته و دنيا را به چيزي نمي گرفته او را از زمرة
بدبينان مي شمردند و «حكيم گريان» مي خواندند[1][2].
انديشة
سياسي هراكليت:
تأكيد او بر اهميت پويايي طبيعت به طور كلي ،وپو يايي اجتماعي به طور اخص ،نمايانگر اين است كه
فلسفه هراكليت از نابسامانيهاي سياسي و اجتماعي ،كه خود ناظر و شاهد بوده ،منبعث گرديد.
آنچه
از حكمت او معلوم شده اين است كه آتش را اصل و مبدأ مي خواند و آن را مظهر كامل تبدل
و بيقراري مي داند . او بر وجود پابرجا قائل نمي باشد و عالم را به رودي تشبيه مي كند
كه همواره روان است و يك دم مانند دم ديگر نيست ،ثبات و بقا را منكر است.به عقيدةاو
به هيچ چيز نمي توان گفت :مي باشد: بايد گفت:مي شود و شدن نتيجة كشمكش اضداد است .
در
فلسفة هراكليت كه يكي از مختصات نظرية تاريخ پردازي[2][3]،كه چندان اعتباري ندارد ،همان تأكيد
زايدالوصف او بر مسألة تحول و تغييرات است ،به ويژه كه اين قضيه را با يك قانون لايتغير
و بسيار صلب ، يعني با قانون سرنوشت عجين كرده است.
در
نظر تاريخ پردازان ،جهان هستي ثابت و لايتغير است اما همين جهان ثابت ،عملاً تغيير
و تحول مي يابد و تاريخ پردازان بسيار ناراحت مي شوند و براي تسكين خاطر خود مي گويند
كه تغيير و تحول جهان تابع يك سلسله قوانين لايتغير است :چنانكه پارميندس و افلاطون
از اين هم جلوتر مي روند و مي گويند گيتي متغيري كه ما در آن زندگي مي كنيم توهمي بيش
نيست و در وراي آن ،جهان ديگري وجود دارد كه در آن تغيير و تحول صورت نمي گيرد.به نظر
هراكليت چون سرنوشت تابع نظمي است از آن بيم نداشت و همين خوش بيني به آينده است كه
هراكليت را به ستايش جنگ و پيكار برمي انگيزد زيرا بر اين گمان است كه فرجام آنها پيروزي
عدل خواهد بود .مي گويد ستيزه و جنگ اصل پويا و خالق تمامي تحولات است و حاصل جنگ همواره
عدالت است.هراكليت مي گويد :
«جنگ
،پدر و شهريار همة چيزهاست .جنگ ثابت مي كند كه برخي خدا و برخي آدميزاده اند و اينان
را بنده و آنان را سرور ميگرداند.بايد دانست كه جنگ، همه گير است و عدل در پيكار است
و همة چيزها از راه پيكار ،به ضرورت، كمال مي پذيرند.»[3][4]
اما
اگر عدالت ستيزه يا جنگ است ،بطور كلي اگر همه چيز در حال دگرگوني است ،در آن صورت
چون خود موازين اين مفاهيم اخلاقي در حال دگرگوني است چگونه مي توان مطمئن بود كه آنچه
امروز بر حق و عادلانه و شايسته است در آينده همچنان بماند؟هراكليت براي رفع اين تناقض
،دو اصل مهم و پيوسته به هم را درفلسفة خود عنوان مي كند كه اين انديشه از نظرية تغيير
و تحول او ناشي مي شود،يكي سازگاري يا وحدت اضدادو ديگري نسبيت اخلاقي .به موجب اصل
نخست ،اموري كه در عرف،ضد يكديگر دانسته مي شوند ،همچون شادي و اندوه ،بيماري و تندرستي،
زندگي و مرگ و رطوبت و خشكي ،در واقع امر از هم جدا نيستند بلكه وجود هر يك نيازمند
و وابسته به وجود ديگري است و هيچ يك را بي تصور ديگري نمي توان شناخت. وانگهي دگرگوني
،مستلزم آن است كه چيز خاصيتي را از دست بدهد و خاصيت ضدش را بدست آورد نه اينكه ماهيتش
يكسره دگرگون شود .پس هر چيز چون در حال دگرگوني است در آن واحد ،صفتها و حالتهاي متضاد
را در خود جمع دارد.هراكليت بر همين اساس ،تضاد مفاهيم اخلاقي را توجيه مي كند و مي
گويد :« نزد خدايان همه چيز زيبا و خوب است ولي مردمان ،برخي چيزها را حق و برخي ديگر
را ناحق گردانده اند.» مثلاًآدمي شكنجه را از امور بد و نامطلوب مي شمارد ولي همين
شكنجه ممكن است به سبب وجود امري ديگر يعني درد و بيماري ،كار خوبي باشد،چنانكه جراح
با شكنجه دادن بيمار ،درد را از تنش ريشه كن مي كند وبه پاداش آن مزد مي گيرد .پس هر
چيزي كه در زندگي به نظر بد و زشت مي نمايد ،حكمتي دارد و چون اگر پيكار در جهان به
سر آيد كار جهان نيز به فرجام نمي رسد .
هراكليت
اصل نسبيت اخلاقي را از همين وحدت اضداد استنتاج مي كند ،همچنان كه آب دريا براي ماهيان
خوب و براي آدميزادگان بد است ،خوبي و بدي چيزهاي ديگر نيز به همين گونه نسبي است از
اين رو گردش روزگار در يك دوره موافق ميل انسان و در دوره اي مخالف ميل اوست ،اين را
نبايد دليل بر آن گرفت كه جهان بر اثر دگرگون شدن رو به بدتري دارد ،زيرا بنا بر آنچه
كه گذشت در احوال نامطلوب هر دوره ،خيري پنهان است كه دستگاه هستي را به سوي بهتر مي
برد
.
تأثير
انديشة هراكليت بر انديشمندان بعدي:
انديشه هاي هراكليت تا مدتهاي مديدي رشد
فلسفة يونان را تحت تأثير قرار داد .تمتم حرفهاي پارميندس ،دموكريتوس ،افلاطون و ارسطو
در حقيقت جهد بليغ آنان را نشان مي دهد براي حل مسائل ناشي از آن تحول كه هراكليت كشف
كرده بود.
عقايد
هراكليت از دو جهت در برانگيختن انديشة سياسي نزد يونانيان مؤثر بود:يكي آنكه با انكار
ثبات امور جهان به نحو كلي ،آنان را متوجه كرد كه تغيير سازمانها و نهادهاي سياسي موجود
،خلاف آيين و ناموس كيهان نيست ،ديگر اينكه الهام بخش افلاطون و ارسطو در قسمتهاي بديع
عقايدشان شد و اولي را در فكر يافتن نظامي ايمن از دگرگوني يعني مدينة فاضلة انداخت
و دومي را به پيدا كردن منشاءجامعة سياسي و چگونگي سير تحول آن رهنمون شد.
بر
اساس نظرية برگزيدگي [4][5]تأثير
افكار هراكليت در زمان معاصر بر روي انديشة هگل و دو نظرية ديگر :يكي فلسفة تاريخي
نژادگرايي و ديگري فلسفة تاريخي ماركسيسم تأثير گذاشته است . به بياني بهتر نظرية نژادگرايي
:به جاي افراد برگزيده ،يك نژاد را برگزيده مي شمارد و مي گويد اين نژاد سرانجام وارث
زمين خواهد شد و همچنين ماركسيسم يك طبقه را برگزيده و مي گويد اين طبقة خاص ،به ضرب
تقدير ،وارث ملك زمين خواهد شد .
در
اين هر دو نظريه تاريخ بشر تفسير مي شود و از آن تفسير قوانين كشف مي گردد و بر اساس
آن قوانين آينده بشر را پيش گويي مي كنند .نژادگراها به آن قوانين ،جنبة طبيعي مي دهند
و معتقدند كه برتري ماهيت خون آن نژاد برگزيده مسير تاريخ را تعيين مي كند.در نظر نژادگراها
،تاريخ چيزي نيست مگر تنازع نژادها براي كسب برتري .در ماركسيسم به قوانين تاريخ جنبة
اقتصادي مي دهند و مي گويند تاريخ گذشته و آينده بشري چيزي نيست جز تنازع طبقات براي
كسب برتري اقتصادي[5][6].
[1][2] .فروغي،محمد علي.سير حكمت در اروپا،تهران.نشر
البرز.1375 .
[2][3] نظرية تاريخ پردازي :اينكه كل تاريخ
جهان زير سيطرة برخي قوانين خاص تاريخي يا قوانين تكاملي قرار دارد و با كشف اين قوانين
مي توان سرنوشت و تقدير انسان را پيش گويي كرد.
[3][4] عنايت ،حميد.بنياد فلسفة سياسي در غرب،تهران
،انتشارات زمستان،چاپ چهارم.1377
[4][5] نظرية برگزيدگي :يكي از صور بسيار قديمي
نظرية تاريخ پردازي است،كه مي خواهد با تفسيرهاي ديني ،تاريخ جهان را بشناسد.به موجب
اين نظريه ،آن نمايشنامه اي كه در صحنة تاريخ بازي مي شود تنها يك نويسنده دارد و آنهم
خداوند است .خداوند گروهي از مردو را بر مي گزيند تا افزار خاص او شوند و ارادة او
را اجرا كنند ،اينان وارث ملك زمين خواهند بود .بر اساس اين نظريه قوانين تحول به ارادة
خداوند تشريع مي شوند و اين شكل الوهيت آن نظريه است .شكل ديگر آن طبيعت گرايي است
كه قوانين تحول را قوانين طبيعي مي داند ،شكل سوم روح گرايي است كه تاريخ را تابع قوانين
تحولات روحي مي شمارد و بلاخره شكل اقتصاد گرا كه مي گويد تحولات تاريخ از قوانين اقتصادي
طبعيت مي كند.وجه مشترك همة اين صور آن است كه مي گويند تاريخ قوانيني خاص دارد و مي
توان آنها را كشف و سرنوشت انسان را بر اساس آن قوانين ،پيش گويي كرد.
[5][6] پوپر،كارل ريموند ،جتمعة باز و دشمنانش،ترجمة
علي اصغر مهاجر ،تهران،انتشارات علمي.1369 .