قسمت
پنجم
خانواده جامعه ودولت
باقر رحيمي
ازنظر هگل خانواده اولين
احساس کليت
وفرارفتن ازفرديت است 0 فرد درخانواده
نفی می شود
، پس خانواده سربر مي آورد
. خانواده در
جامعه نفي مي شود پس دولت وجود پيدا مي كند . از ديد گاه هگل اين نفي ها
به معناي نابود شدن نيست بلكه در حفظ فرد ، خانواده و جامعه صورت مي گيرد .
جامعه مدنی به وجودآمده ممکن نمی شود مگر باوجود دولت . جامعه
مدنی همان دولت است اما ازوجه بيرونی
آن دولت برآمده رشدنهايی انديشه بشری است . دولت مترقي ترين حالت جامعه ازديدگاه
هگل است . دراساس دولت يک انديشه انتزاعی است 0فرد ازخودفراتر
رفته . ازخانواده گذشته وخودرا دريک کليت والاترمی بيند . هگل ازدولت چنان صحبت می کند که برخی اورا مدافع دولت توتاليتر تصورمی کنند0 اومی گويد :
دولت گوهراخلاقی خود آگاه است 0 دولت فعليت يافتن اراده عقلانی است آنگاه که به ساحت خود آگاهی کلی برکشيده شده باشد 0 هگل باتمام مرتبه ای که برای دولت قائل است آن راآرمانی بی
کاستینمي
داند . دولت اثری هنری نيست .بلکه
درجهان حضور دارد0 يعنی درعالم بلهوسی واحتمال وخطا ورفتار نادرست ازبسياری
جهات می تواند چهره آن راکزوکورکند 0 اما زشت ترين
موجود بشری وهرجنايتکاروبيماروزمينگيري نيز بازانسان زنده ای است وباهمه بی بهرگيری آنان بازآن عنصر مثبت يعنی
زندگی درآنها وجود دارد وسروکار بااينجا
باهمين عنصر مثبت است 0 وی می گويد : دولت پخته وکامل اصل آزادی شخصی رارعايت می
کند واما درعين حال درصورت کشاکش دولت و شخص خواست دولت بايد حاکم شودزيرا دولت خواست کلی
وهمگانی است
. بنابراين
ازنظر وی بهترين دولت ، دولتی
است که بيشترين
امکان رابرای پرورش آزادی فراهم آورد0 فکراصالت دولت درمقابل هرج ومرج درآزادی به
وجود می آيد اين انديشه رافلاسفه آلمان درمحدود زمان خود می پروارندند0
دولت باارباب شدن يک حاکم برهمه شروع می
شود وبه حاکميت قانون می انجامد0 شايد ازدل
اصالت دولت .دولت جهانی پديدآيد که ازطرفی نشانگرخوی سلطه گری واز طرف ديگرمی
تواند پيام آورصلح و وحدت برای زمينيان باشد
. يعنی به
جای شهروند
، يک دولت
شهروند جهانی بسازد0
هگل دولت پادشاهی قانون بنياد ( سلطنت مشروطه ) رامی پذيردوحتی
آن را بردولت مردم سالارترجيح می
دهد0 اومعتقد است هرساختار سياسی در
درون روح يک ملت پرورده می شود وازدرون آن بيرون می آيد وباپرورش يافتگی آن يگانه
است . اين
دو دست دردست هم مراحل شکل گيری ودگرگونيهای خودرا می گذارنند0
ساختارهای سياسی باروح خانه گزيده
درملت تاريخ می
سازند 0 بنابراين هيچ
ساختاری را به جبربه ملی نمی توان داد0
هگل وظيفه فيلسوف راپرداختن
وساختن دولت نمی داند بلکه کارفيلسوف
راروشن کردن آرمان عملی فرهنگ ملتی می داند که خود بدان تعلق دارد 0 او گزارنده
روح زمان خويش است وازراه او دراوست که آرمانهای سياسی يک جامعه به ساخت آگاهی باريک انديشانه برمی آيد 0 يک جامعه هنگامی بدين شيوه خودآگاه می شود که به پختگی رسيده
باشد وزمانی به خود بازپس می نگردکه صورتی اززندگی تاکنون خودرا تحقق بخشيده وآماده آن است که راه به صورت ديگری
بگشايد ياجای
بدان سپارد بنابرهمين گفتار بودکه مارکس
درپاسخش می گويد :کارفيلسوف تفسيرجهان نيست بلکه تغيير آن است 0 ناگفته
نماند فلسفه سياسی هگل بسيارمتاثرازحکومت
وقت درفرانسه بوده است 0