در قسمت دوم در
ارتباط با ديد گاه هگل پيرامون مشيت ،غايت وكليت بحث شد و سخن به اينجا رسيد كه
انديشه هاي او باعث ارائه آرمانشهرهايي از طريق پيروانش چون ماركس و انگلس
گرديد . اينك دنباله مطلب .اين پيروان نا خلف چنان اين تفكر را پرواندند كه با
دولت ـ شهر آرماني خود تمام جهان را به خود فرا خواندند. اليته غايت نگري تاريخ به
اين معنا طرح نشده است كه ما نتوانيم به صورت جزئي به بررسي تاريخ بپردازيم
هم چنين ارائه آينده اي چنان دور از دسترس به
معناي نبود قانونمندي هم نيست ، ماركس و انگلس در اين مورد مي گويند "آنجا كه
در سطح و ظاهر امور تصادف و اتفاق حكمفرماست همواره قوانين باطني و مخفي وجود دارد
كه مسأله عمده فقط كشف آنها است. نيز انديشه غايت محور به طور كامل جبر گرا نيست
به بيان زرين كوب "معهذا كساني كه از جبر تاريخ دم مي زنند كشف اين اصل را
وسيله اي مي شمرند كه از طريق آن انسان بر قوانين طبيعت كه حاكم بر سير تحول جامع
اسست دست بيابد و آن بر وفق مصلحت خويش به كار اندازند.‹5›
به طور كلي ايده آليستها اهل ارائه آرمانشهرو
پيشگوئي آينده اي جذاب هستند آنها وعده هائي را مطرح مي كنند كه به هر حال نسل
حاضر هرگز آن را درك نمي كند، مگر اينكه آذرخشي از اميد در دل آنها بيندازد
به علاوه چنان اين دولت شهر خود را بيان مي كنند
كه گويي هيچ گونه نقص و كاستي اي در آن وجود ندارد، در حاليكه جامعه بدون نقص به
نظر نمي رسد جز در بهشت خداوند ممكن مي شود. اما در مورد هگل گارودي مي گويد: «هگل
شيفتة نا كجا آباد هم نيست، و اين رؤيا را هم در سر ندارد كه پيشرفت داراي جوانب
پسنديده اي است كه به طور مجرد و به صورت اخلاقي محض با نتايجي به طور ضروري از
قوانين بنيادي نظام ناشي مي شود، مغايرت دارد.‹6›
اين ديالتيك را در مجموعه غايت انديشي و كل نگري
هگل مي توان دريافت . در اين مجموعه حركت به طرف غايت با تضاد ممكن مي شود،
فرايندي كه هستي را ادامه داده و معنا دار خواهد ساخت :
نهاد + برابر نهاد = همنهاد ، يا به حرف ديگر هستي
+ نيستي = مي شوند هستي
گارودي در اين
مورد مي گويد: از همين جا غايت گرايي باطني ديالتيك هگل و خصلت ايده آليستي او
آشكار مي شود، براي آنكه نفي يك واقعيت به نتهايي معنا و مضموني داشته باشد،لازم
است كه اين واقعيت متناهي چون (لحظه اي وجودي) از نفي نا منتهاهي يا كل هستي كه
متناقض واقعيت و معناي خويش را در آن دارد تلفي شود. به جاي آنكه نفي ، لحظه اي از
ساختمان كل باشد، خود كل است كه بنياد نفي را تشكيل مي دهد ، پس نفي ديگر به چيزي
جز احياي كليت نيست .اين طرز تلقي ايده آليستي از كليت وحداني وجود در هر يك از
لحظه هاي بسط انديشه از ويژگيهاي ذاتي انديشة هگلي است . ‹2› . چنين در جاي ديگر
اضافه مي سازد :«تنا قض ريشة هر نوع حركت و هر نوع تظاهر حياتي است ».
ادامه دارد