درشناخت فلسفه هگل

قسمت چهارم

باقر رحيمي

حركت وفعاليت هرچيز واتكال  و بروز گرايش ها وسائقه ها ي دروني آن فقط ناشي از اين است كه آن شي ء  نتاقض درخود نهفته دارد 0 حركت خود انگيخته دروني معنايش اين است كه هرچيزبه اعتبار واحد ، هم في نفسه هست وهم درعين حال نبود ياسلب خويش است 0

ديالكتيك هگل به گونه اي ديگر مبناي نظريات انگليس وماركس قرارمي گيرد چنانكه باعث طرح سيرتكاملي جوامع ازكمون اوليه تاسرمايه داري وازآن تاكمون ثانويه مي شود0 اين صيرورت وبا تضاد طبقاتي انجام خواهدشد 0مبناي اين تضاد اقتصاداست ، دارايي وناداري ، فقر وغنا . تااينكه بالاخره پس از دوران سرمايه داري ومرگ آن ، درفقر قرار داده شده ها پيروزشده چهاني ازعدالت تشكيل خواهد گرديد0 ولي آيا نظريات ماركس وانگليس فلسفي است ؟ جوا ب را بنابه بيان شريعتي بازبايد گفت ، وي مي گويد آنها بجاي اينكه يك بينش فلسفي ارائه دهند ارائه دهنده يك نظريه اجتماعي سياسي بوده وازآن درجهت انديشه خود بهره برداري كرده اند علاوه براين چنين پيش گوييهايي داراي اشكالات ديگري نيز هستند0 اول اينكه وعده هاي ايشان آنقدر آرماني است كه همچون وعده بهشت برروي زمين است بدون هيچ گونه نقض وكاستي . دوم اينكه چون كليت تاريخ رامورد پروژه خود قرارمي دهندغيرعلمي هستند زيرا قابل تجربه ودسترسي نخواهند بود0  چنين پيش گوييهايي تنها ازطرف خالق اين جهان ممكن است كه برآن محيط است وازاول وآخر وميانه براي اويكسان است 0 سوم دربرخي كشورها چنين پيش بيني هايي معكوس شده است ودرحال حاضر آخرين دليل اينكه چنين بينش هايي به صورت تك عاملي قضا يي را مورد بررسي قرارمي دهند چنانكه ماركس اقتصادرازيربناي عوامل ديگر قرارمي دهد ، ليكن اهل نظرامروزه متوجه چند عاملي بودن درعلوم هستند به ويژه درعلوم اجتماعي . اما تذكري كه لازم است بيان شود اينكه انديشمندان مسلمان قرن اخير ازنظريه تضاد درفلسفه تاريخ متأثر بوده اند ، دراين مقاله باگذر از نفي يااثبات نظريه فوق توجه خودرابه اثرات اين انديشه متمركز مي سازيم بايد گفت نظريه تضاد چه به صورت ديني چه غيرديني آن بنياد خشنونت وجنگ وانقلاب دائم رامي گذارد يالااقل آنها را درهرموقعيتي موجه مي سازند 0 البته منظورازخشونت ، خشونت استفاده شده دردفاع يا براي انتظام بخشي به جامعه نمي باشد كه اينها ازفلسفه ديگري برمي خيزند0