متفكران
پاياني قرون وسطي
در سده هاي يازدهم
ودوازدهم همه چيز براي ستيز بين پاپ وامپراتور ،بين كليسا ودولت يا دين ودولت آماده
بود. . اين ستيز بر انديشه سياسي اين دوران تأثير خيلي زيادي گذاشت بطوري كه بيشتر
نوشته هاي سياسي اين دوره از اين ستيز بر آمد.ه است .
هر
دوطرف اساس كار خود را بر نظر يه در شمشير گذاشته بودند ولي هر دو ، طرف مقابل را متهم
مي كردند از مرزهاي درست صلاحيت تجاوز وتخطي كرده است .
گذشته
از اين كشاكشي كه بين پاپ ها وامپراتوران وجود داشت در سطح وزمينه ديگري هم مبارزاتي
در جريان بود . اين مبارزه بطور عمده با كليسا بود ومردم آنرا پيش مي بردند چون كليسا
از راه اصول دين بر زندگي معنوي وانديشه مردم نفوذ داشت . اعتراضهاي مردم عليه قدرت
جنبه ضد كليسايي يافت.
در
اين سد ه ها چندين متفكر ديگر به ارائه مباحثي در زمينه هاي انديشه سياسي پرداختند كه ديدگاه دو تن از برجستگان آنها
بيان مي شود .
1-
جان ساليسبوري(1180-1120)
او
رييس دانشگاه شارتر در فرانسه و يكي از متفكران سياسي كم جدل وبسيار فرهيخته دوره پاياني سده هاي ميانه وبنيانگزار انديشه
اومانيسم بود. اوبطور مستقيم كوشيد فلسفه سياسي را آنطور كه در زمان او فهميده مي شد
خلاصه كند. ماهيت نوشته او خارج از دوره فئو دالي است ونظريه او در چهار چوب اصول فئودالي
نبود بلكه در چهار چوب جامعه مشترك المنافع (يا دولت توصيفي سيرو ) كه «به واسطه پيمان
مشترك در مورد قانون وحقوق بوجود آمده است » پيروي مي كرد- شايان ذكر است او در سراسر
دوره فئودالي صرفاً كليسا را مطلوب مي دانست آ ن هم سازمان كليسايي كه انديشه پادشاهي را تأييد نمايد زيرا پادشاهي
با جهانگرايي مسيحي انطباق پذير تر بود. . اما
اين در حالي بود كه در اين زمان پادشاهيهاي ملي بعنوان شكل چيره سياسي واجتماعي جانشين
اجتماعات فئودالي شدند.او جامعه مشترك المنافع را بصورت بدني زنده ديد .شاه به سر،
كليسا به روح، وهمه ديگر اعضاي جامعه سياسي به اندامهاي اجرا كننده كم اهميت تر هم
مانند كرد.واستدلال كرد جامعه مشترك المنافع مانند بدن انسان فقط زماني رشد مي كند
كه همه اندامها وبخشهاي آن سالم باشند.او تفاوت بين فرمانرواي عادل ويك ستمگر را در
رعايت قانون در جامعه مشترك المنا فع مي دانست .
او
نخستن متفكر سده هاي ميانه است كه از ستمگر كشي دفاع كرد واين كار راهم با صراحت وبا
واژه هاي كوبنده اعلام نمود. شعارش اين بود«آن كس غضب شمشير نموده سزاوار مرگ با شمشير
است»
احتمالاً بازاو نخستين متفكر ي بود كه مي گفت هر دو
شمشير معنوي وغير معنوي به كليسا داده شده است كه به نوبه خود اين قدرت را به شهريار
مي بخشد بنابر اين كل اقتدار منشاءديني دارد اما نوع غير ديني پايين تراست.
بطور
خلاصه او مي گفت فرمانروا بايد يك دولت
مسيحي را برقرار وحفظ كند اگر وظايف خود را به درستي انجام دهد بايد از او اطاعت كرد
اگر خلاف قانون واراده آسماني عمل كند مردم نه تنها حق بلكه وظيفه دارند او را از كار
بركنار كنند اگر لازم باشد او رابكشند.
2-سن
توماس آكو نياس: (1274-1227)
توماس
آكونياس در كالابريا به دنيا آمد
از 5 تا 10 سالگي بنا به تعاليم راهبان
آموزش يافت ودر 10 سالگي وارد دانشگاه ناپل شد. او نويسنده پركاري بود و تفسير
هاي زيادي در باره مسائل الهيات نظري نوشته است .
در
ميان الهيان مسيحي شايد فقط سنت اگوستين به قدر سن توماس بر فلسفه دين تأثير داشته
است .به طوري كه در سال 1879 از طرف پاپ آموزشهاي سن توماس را به عنوان پايه كلام كاتوليك
لازم دانسته شد.
هدف
او ارائه فلسفه اي بود كه همه جنبه هاي هستي را به خداوند ربط دهد . او براي اين كار
بايد ثابت مي كرد آنچه در مسيحيت وآثار ارسطو عناصر متضاد بنظر مي رسد فقط در ظاهر
متضاد هستند ولي در آ ن عناصر يك وحدت
كامل مي توان يافت .
فلسفه
سياسي سن توماس:
فلسفه
سياسي او بنظراودر باره طبيعت بستگي دارد. به عقيده او طبيعت همه شمول وهدف داراست.
به تصور او طبيعت مثلثي است كه خداوند در بالاترين مرتبه آن قرار دارند.
مسئوليت
ها ،حقوق و وظايف همه موجودات بنا به جايگاه آن در سلسله مراتب تعيين مي شود و همه آنها مقصدي
دارند .لذا اين سلسله مراتب متعالي فقط تابع خداوند است وبه او وابسته است .بطور كلي
فلسفه حكومت وجامعه سن توماس بر همين بنياد نهاده شده است.
اوضمن
مخالفت با نظر اگوستين (كه مي گفت جامعه سياسي به خاطر گناه انسان است)نظر ارسطو را
پذيرفت كه انسان حيوان سياسي است وطبع
او او را به اجتماع با ديگران رهبري
مي كند او مي گفت بهزيستي فقط در چنين
اجتماعي امكان پذير است .
سن
توماس بنياد هاي انديشه سياسي ارسطو را پذيرفت اما مسيحي كردن فلسفه نياز مند آن بود
كه او بيش از ارسطو پيش برود و نظريه او را با برخي اضافات انتخاب شده غير ارسطويي
بيارايد مثلاً بجاي دولت شهرهاي يونان اجتماعاتي بسيار بزرگترو پرجمعيت تر لازم دانست
لذا براي اين مقصود قلمروپادشاهي ترجيح داد .او تشكيل يك دولت رفاه را پيشنهاد داد
كه مستقيم در زندگي و فعاليت هاي شهر وندانش ملاحظه كند تا شرايط زندگي آنها را بهتر
نمايد . بدين ترتيب او هم مانند ارسطو
براي دولت دو وظيفه با كار ويژه شناخت . تأمين رفاه جسماني مردم وتأمين تكمل روحاني
مردم.
او
بر خلاف متفكران ديگر مسيحي ، دولت را زاده هبوط انسان شرور ندانست. او گفت قانون طبيعي
موجز دولت است و دولت از بسط خانواده پديد مي آيد.
سن
توماس اعتقاد داشت كه تعيين نظام حكومت با مردم است .و بهترين حكومت ، پادشاهي محدود،
يا تركيبي از پادشاهي آريتو كراسي ودمكراسي است به اين معنا كه فرمانروا به وسيله مردم
انتخاب مي شود وبه اتكاي اريتو كراتها كشور داري مي كند.
بطور
خلاصه مي توان گفت نظريات سن توماس بسيار ميانه رو تر از بسياري از معاصرانش بود كه
سلطه قانوني كليسا بر دولت را اعلام كرده بودند . سن توماس به روشنگري وبه وضوح فلسفه سياسي كمك زيادي كرد ..او به
اتكاي فلسفه ارسطو در پيشبرد اين هدف سهم بسزايي داشت .
در
قسمت پاياني انديشه هاي سياسي قرون وسطي به سهم فلسفه سياسي اين عصر خواهيم پرداخت.