سهم فلسفه سياسي قرون وسطي در انديشه سياسي

  فلسفه سياسي قرون وسطي مانند كويري برهوت وخشك است چنانچه واحه هاي سرسبزي درآن پيدا شود طوفا نهاي شن كشاكش ، ودرگيري هاي پاپ وامپراطورآنرا پنهان نموده است . وچنانچه نوشته اي دراين دوره باشد نوشته هايي خام ونوكار بوده اند وبيانشان ضعيف وتحليل هايشان نادرست بوده است 0 مثلاً درزماني كه اروپا درعمل به چند دولت تقسيم مي شد وتفرقه بزرگ دركليسا آنرا به چند بخش تقسيم كرده بود آنها صحبت ازامپراتوري جهاني وكليسا جهاني مي كردند . لذا به دليل ناديده گرفتن  و.اقعيت ها ، سد ه هاي ميانه ياقرون وسطي را سدهاي تاريكي وناداني نيز ناميده اند 0 به همين سبب برخي ازنويسندگان سياسي تاآنجا پيش رفته اند كه گفته اند متفكران قرون وسطي سهمي درفلسفه وانديشه سياسي نداشتند0

بااين همه وقتي امروز به نظريه ها وباورهاي قرون وسطي نگاه مي شود گاه ، باچشمان مشتاق نگاه مي شود گويي آنهاراه حلهايي براي مسائل روزگارنوجهان غرب دارند . مثلاً سوسياليست هاي صنفي عصر حاضر جهان غرب تاحد زياد برآمده ازنظام صنفي قرون وسطي است وهم اينك بخشهاي زيادي ازانديشه هاي سده هاي ميانه هنوز درغرب زنده است وبرنهادها ، شيوه زندگي وتفكر غريبان اثر مي گذارد 0

به هرحال ودركل درست نيست متفكران اين دوره راغير سياسي بناميم بلكه آنها انديشه هاي ويژه خود درحوزه فلسفه سياسي داشتند بطوري كه اثر انديشه هاي آنها درنوشته هاي متفكران بزرگي چون جان لاك و روسو درقرن 17 و18 مي توان ديد0

ازمهمترين مفهوم سده هاي ميانه عدالت بود كه اين سخن درانديشه هاي افلاطون – ارسطو- سيسروهم ديده مي شود ومتفكران قرون وسطي عدالت راشكلي ازقانون دانستند وشاه را به حفظ آن ترغيب مي كرد ند .  لذا ازمهمترين سهم مشاركت سده هاي ميانه درفلسفه سياسي آن بود كه قانون ونه شهريار فرمانرواي دولت مي دانستند دومين سهم اين متفكران اينست كه مي گفتند عرف اجتماع ، اصل واساس قانون است يعني اينكه قوانين موضوعه يك سرزمين بايد باعرف آن سرزمين مطابق وهماهنگ باشد .پس عرف سرزمين قانون است نه اراده فرمانروايان 0 بنابر اين اغلب متفكران قرون وسطي گفتند شاه فروتر از قا نون است 0

سهم مهم ديگر نظريه پردازان سده هاي ميانه به اصل قرارداد اجتماعي مربوط بود0 فرضيه فلسفه سياسي سده هاي ميانه اين بود كه پايه روابط بين شاه ومردم قرار دادي اجتماعي است وبرهمين پايه محدوديتي براقتدارشاه برقرارشده است 0

نكته مهم ديگر فلسفه سياسي قرون وسطي جهان گرايي آن بود0 اين فلسفه وجوديك جامعه جهاني پذيرفت 0آن هم درقالب يك امپراتور ويك پاپ 0

بدين سان دراين قرون به دشوراي يك نظريه سياس دركليت خود براي بررسي مستقل وجود داشت 0سياست – اقتصاد – الهيات بايكديگر درآميخته وتركيب شده بودند به عبارتي همه چيز تابع اخلاق قرارداشت 0

دراين قرون هويت فرد خيلي كم شناخته شده بودزيرا گروه واحد اصلي به شمارمي رفت0 متفكران اين دوره ازشناساييحكومت استبدادي يا آريستو كراسي حتي ازمطلوب ترين نوع آن بعنوان حكومت خوب خودداري كردند زيرا امپراتوران دراين زمان ها بسيار مستبد بودند0دركل بايدگفت نظريه ها ونوشته ها نشان مي دهد كه اين قرون زندگي سياسي پركشاكشي داشته است 0وبرحسب همين كشكشها نيز فلسفه سياسي مناسب خودراعرضه كرده است .