سقراط

مقدمه:

مغزهاي روشن و آرام و بسيار نيرومندي در همة اعصار وجود داشته و دلهاي پرشور نيز نادر بوده اند.اما دلي پرشور و مغزي آرام بندرت با هم پيوند يافته اند و نادرتر از همه دلي پرشور و پر كار است كه همة نيروي خود را بكار مي برد تا مغز را روشن و آرام نگهدارد .به سختي مي توان باور كرد كه در طي هزاران سال بار ديگر چنين پيوندي در مقياس بزرگ به وجود آيد.اين پديدار نادر براي اينكه كم يابي خود را جبران كند قرنهاي طولاني اثر بخشيده است بي آنكه نيروي اثربخشيش به پايان برسد .علت اينكه چنين پديداري تقريباً بي مثل و بي همتاست ،خود طبيعت انسان است .هر عشق و شوقي به نفسه گرايش به اين دارد كه چشم عقل را تيره سازد نه روشن.اثر هر عاطفه اي چنين است ،عاطفه بصوراتي را جذب مي كند كه خاصيتشان تقويت آن است و تصوراتي را كه فاقد اين خاصيتند دفع ميكند.

شرط آزادي داوري دربارة واقعيات ،بي طرفي يعني فراقت از عواطف انساني است.هدف اشتياقي كه بر شخصيت سقراط حكومت دارد و تقريباً به صد اشتياق به شهادت مي رسد ،روشن ساختن چشم عقل است .عطش او در دست يافتن به مفهومهاي پاك و ناب ،همانند اشتياق عارفان به يگانه شدن با خداست.تكاني كه او به آدميان داده ،سبب پيدا شدن مكتبها و به سخن بهتر فرقه هاي فلسفه اخلاق گرديده و اين فلسفه براي جماعتي بزرگ جاي دين قومي را كه در حال افول و اضمحلال بود گرفته است.

زندگي و ويژگيهاي سقراط:

سقراط (469-399 ق.م)هفتاد سال از عمر خود را در آتن در بخش آلوپكه Alopeke گذراند.پدرش سوفرونيسكوس Sophroniscus پيكرتراش و مادرش فاينارته Phaenarrete ماما بوده است.

در آغاز جواني هنر پدرش را آموخته است ،ولي سقراط به زودي دست از آن پيشه برداشت و باقي عمر خود را وقف تفكر ساخته است .اما سقراط نقش خود را در زندگي انسانها با نقش ماما مقايسه مي كند .همانطور كه ماما به زنان كمك مي كند تا فرزند جسماني خود را بزايند ،سقراط نيز به انسانها كمك مي كند ،بچه هايي كه او به تولدشان ياري مي رساند نوزادان جسماني نيستند بلكه اطفال عقلاني هستند.  

سقراط با كسانتيپ Xanthippe ازدواج كرده بود و سه پسر داشت ،بزرگترين آنها يعني لامپروكلس Lamprocles در هنگام مرگ او جوان بود يعني حدود بيست سال داشت و كوچكترين آنها بچه اي بيش نبود ،اسم كسانتيپ نشاني از اشرافيت را با خود دارد ،و نام او ضرب المثل معروفي براي ستيزه جويي گرديده است ،بطوريكه آنتيس تنس از سقراط مي پرسد:اگر تو معتقدي كه زنان نيز به اندازة مردان پذيراي تعليم و تربيت هستند چرا كسانتيپ را تربيت نكرده اي و رضا داده اي كه با «پردردسرترين زن همة اعصار» زندگب كند؟سقراط نيز به همين منوال پاسخ مي دهد همانطور كه مربي اسب بايد با چموشترين و سختترين اسب ها تمرين كند نه با اسبهاي رام و مطيع كسي هم كه مي خواهد توانايي مدارا را با همه گونة مردم بدست آورد ،او را به زني خويش برگزيده است ،تا در اثر تمريني كه براي رام كردن او انجام مي دهد ،بتواند با همگان افت و خيز كند .

گرايش سقراط به سوي فلسفه بوده است كه در جزيرة ساموس با آرخلائوس شاگرد آنا كسا گوراس ،ارتباط نزديك داشته و نشست و برخاست كرده است و همين آرخلائوس او را به سوي فلسفه رهنمون كرده است.

سختي و محكمي و پرهيزگاري و خويشتن داري از جمله صفات او هستند كه بيشتر مورد تأكيد قرار گرفته اند،مشروط بر اينكه پرهيزگاري را به معني رياضت كلي يا زهد افراطي ندانيم ،بلكه همان بي توجهي به بود و نبود لذات مادي را در نظر داشته باشيم.او در عمليات جنگي پوتيديا بر روي يخبندانها در زمستان وحشتناك تراكيه طوري پابرهنه و بدون پوشش خاص راه مي رفت كه گويي در خانه است. اين كار وي كينة سربازان را نسبت به او برمي انگيخت ،زيرا آنها كه خودشان را خوب مي پوشانيدند و به پاهايشان پوستين مي پيچيدند تصور مي كردند كه او ريشخندشان مي كند .مي گويند سقراط بيش از همه كس مي توانست بنوشد،ولي هيچ كس نديده بود كه خودش شراب بخورد،بلكه فقط در مجالس عام و براي رعايت خاطر ديگران شراب مي نوشيد و اين كار به سبب ارزشي كه براي محبتهاي پس از مهماني قايل بود انجام مي داد .شهوت و علايق جنسي و شكمي او كاملاً تابع اراده اش بود.

الكيبيادس كه در ميدان جنگ پوتايدايا همراه سقراط بود در رسالة «مهماني» افلاطون مي گويد:«روزي مسأله اي به خاطرش رسيد و براي حل آن از بامداد در گوشه اي ايستاد و در انديشه فرو رفت و تا نيمروز چنان ماند .سربازان كه از رفتارش به حيرت افتاده بودند او را با انگشت به يكديگر مي نمودند و چون شب شد همه از غذا فارق گرديدندگروهي از سربازان ايونيايي براي اينكه ببينند سقراط تا كي در آن حال خواهد ماند رختخاب خويش را بيرون گستردند .سقراط همة شب را همچنان بر جاي ايستاده بود تا بامداد شد و آفتاب برآمد. در اين هنگام نيايش خورشيد را به جاي آورد و رفت.»

پدر سقراط فقير نبود ،و فقر بعدي سقراط نيز ،همانطور كه افلاطون در دفاعيه مي گويد ،امري اختياري بوده است.معاشش از هديه هاي دوستان و همكاران ثروتمندش مي گذشت و با اين همه ادعا مي كرد كه ميان فقير و غني فرقي نمي بيند و خود را در اختيار همة مردمان مي گذارد.

انديشه سقراط:

هر آنچه دربارة او و افكارش مي دانيم از آثار كساني بدست آمده است كه شخصيتهاي گوناگوني دارند،برخي فيلسوفند و بعضي شاعر كمدي پرداز ،عده اي مريد و دلباختة او هستند و دسته اي ديگر تأثير او را منفي و ويرانگر مي دانند.بنابراين منابع شناخت ما از سقراط عملاًچهار مورد است:اريستوفانس،كسوفون،افلاطون و ارسطو .اما غني ترين منبع شناخت ما از سقراط،آثار افلاطون است.همة اين آثار افلاطون به صورت مكالمه نوشته شده است.در همة آنها به استثناي يكي،سقراط يكي از سخنگويان و در بيشتر آنه اداره كنندة بحث است .او تصوير استاد شايان احترام  خود را با چنان روشني وآشكاري در برابر خواننده قرار مي دهد كه نيروي زندگي در آن نمايان است.سقراط بر خلاف فيلسوفان قبل از خود ،فلسفه را از آسمان بر زمين كشيد،بر همين اساس سيسرون دربارة او مي گويد: «فلسفه اي قديم تا زمان سقراط ،كه شاگرد آرخلائوس-پيرو آنا كساگوراس بود.به عدد و حركت ،و به منشأ و منتهاي اشياي عالم مي پرداخت؛اين متفكران اوليه ،خود را با بزرگي و فاصله و مسير ستارگان ،و ديگر موجودات آسماني مشغول داشتند.اما سقراط ابتدا فلسفه را از آسمان بر زمين كشيد ،آن را در شهرها مستقر ساخت و حتي به درون خانه ها آورد،و بر آن داشت كه به بررسي زندگي و اخلاق بپردازد.به نظر من و در واقع به نظر همه- سقراط اولين كسي بود كه توجه را از مسايل مربوط به طبيعت ،كه تمام فيلسوفان پيش از وي به آن مشغول بودند به مسايل زندگي معطوف ساخت و در آن مورد به كار گرفت از امور فلسفي در فضيلتها و رذيلتها،و به طور كلي در مورد خير و شر ،بهره گرفت.به عقيدة وي  پديده هاي آسماني وراي فهم ما قرار دارند و يا در هر حال به خوبي مي توان دريافت كه ربطي به زندگي خوب ندارند.»

آميزش ژرف انديشي و روشن بيني با شور و شوق و تحقير همة امور ظاهري ،و ايمان به پيروزي تفكر مبتني بر خرد ،و اعتقاد راسخ بر اينكه حمله هاي سرنوشت نمي تواند «انسان خوب» را از پاي درآورد،و اعتماد به نفس نشاط آميزي كه چنين انساني به اتكاء آن بي اعتنا به بيم و اميد در راه خود پيش مي رود و وظيفه اي را كه به عهده گرفته است به انجام مي رساند ؛همة اينها از انديشة سقراط ترتوش كرده است و پس از گذشت بيست و سه قرن در روحها اثر مي بخشد و دلها را بر مي انگيزد.

سقراط فضيلت و سعادت را يكي و همان مي دانست .عواملي كه سقراط را به اين اعتقاد رهنمون كرد و او را بر آن داشت كه با همة نيروي ذهن و انديشة خود آن را اعلام كند بي گمان اينها هستند:سقراط كمال مطلوبي از شيوة زندگي در ذهن داشت كه با همة نيروي ذهن داشت؛كمال نطلوبي از خويشتن داري و عدالت و شجاعت و استقلال .او براي اينكه و تا آن حد كه-مطابق آنها مي زيست خود را نيكبخت احساس مي كرد در اين باره او گوش به صداي درون خويش داشت نه به زبان قومش.به گرد خود مي نگريست و مي ديد كه ديگران نيز كمال مطلوبي از زندگي در ذهن دارند ولي به علت سهل انگاري و نيمه كاري و دوپارگي ذهن و ناپايداري ،بارها از راهي كه در پيش گرفته اند بدر مي روندو استعدادهاي ذهني بزرگ و كششهاي دروني نيرومند به سبب فقدان رهبري شايان اعتماد تلف مي شوند و از هم مي پاشند و مورد سوءاستفاده قرار مي گيرند.

از سقراط مي پرسند آيا كسي كه ميداند آدمي چه بايد بكند ولي رفتارش خلاف آن است ،به عقيدة تو دانا ولي ضعيف النفس است؟پاسخ مي دهد :به هيچ وجه ،زيرا او نادان و لجام گسيخته است .به عبارت ديگر سقراط وجود تناقض ميان علم و عمل را محال مي داند و از اين حكم چنين نتيجه مي گيرد كه هر فضيلتي علم است ؛وقتي كه فضيلت را در مورد شئون مختلف زندگي در نظر مي آوريم چنين مي نمايد كه چند فضييلت وجود دارد ؛ولي فضيلت در حقيقت يكي است زيرا عين دانش و حكمت است ؛و چون دانش است پس آموختني است و چون چنين دانش مهمي هرگز از نفس محو نمي شود هيچ گاه از دست نمي رود.

پژوهش موضوعات اخلاقي با اتكاءبه عقل ،در حوزه هايي ديگر مي تواند اهميت بسيار داشته باشد .نيكي يا انسان دوستي ،از تفكر نشأت نمي كند ،بلكه ثمرة استعداد طبيعي و تربيت و محيط است .استدلال منطقي نمي تواند آن ملكات را به وجود آورد ولي همينكه آنها به وجود آمدند استدلال مي تواند به آنها جهت ببخشد.دشمني كه در اينجا بايد با آن مبارزه كرد در درجة اول ناروشني فكر است نه ناداني.

ديالكتيك سقراط دائماً با اين دشمن نبرد مي كند ،و مفهومهايي كه به طور دقيق تعريف مي شوند در اين نبرد خدمت بسيار مهمي بجا مي آورند.روشني مفاهيم ،اگر هم نتواند محركهايي براي عمل به وجود آورد ،بي گمان مي تواند مانع شود از اينكه مفاهيمي كه مانند قارچ تنها در تاريكي نمو و رشد مي توانند كرد بر نفس تسلط بيابند ،يا دست كم رشد آنها را دشوارتر مي سازد.

ارسطو شاگرد شاگرد سقراط مي گويد :«دو كشف را بايد به حق به سقراط نسبت داد :استدلال استقرايي و تعريف مفهومهاي كلي.»استدلالهاي استقرايي سقراط در خدمت تعريف مفاهيم قرار دارند .استقراء سقراطي نيز از طريق مقايسة موارد فردي به عمل مي آيد ولي هدف آن بدست آوردن قاعده و قانوني است كه نه در مورد طبيعت ،بلكه در مورد مفهومها صادق است ؛غرض استقراء از اين عمل معين ساختن مفهومهاست ،يعني بدست آوردن تعريفها.او در اين راه به دو گونه عمل مي كند ،يكبار عده اي از موارد جزئي را بر مي شمارد و مي كوشد تا از طريق مقايسه ،عنصري را كه همه در آن مشتركند بيابد و بدين سان تعريفي كلي بدست آورد.بار ديگر پژوهش را از تعريفهاي رايج و موجود آغاز مي كند و مي كوشد تا ببيند آيا آنها بر عناصري كه موارد جزئي در آنها مشتركند ،مبتني هستند يا نه،و تا چه حد مبتني هستند ؟يا اينكه اشتراك نمودي بيش نيست ؟و در صورت اخير چه تغيير يا توسعه يا حصر و تحديدي بايد در تعريفها به عمل آيد تا آنها مبين واقعي عناصر مشترك باشند؟

ارسطو اين دو نوع استقراء سقراطي را از هم جدا مي كند و اصطلاح استقراء را تنها در مورد نوع اول صادق مي داند و براي نوع دوم اصطلاح تمثيل Parable را به كار مي برد كه در اصل يوناني به معناي « پهلوي يكديگر قرار دادن به منظور مقايسه است .»

كسنوفون مي گويد در ضمن گفت و شنيد سقراط با جواني، اين سؤال پيش آمد كه عدل و ظلم چيست؟سقراط پيشنهاد كرد كه حرف اول هر يك از آنها ،يعني ع و ظ را ، روي خاك رسم كنند و آثار ظلم را زير حرف ظ بنويسند در زير حرف ظ دروغ و فريب و دزدي را نوشتند .آنگاه سقراط مواردي را ذكر كرد كه با قرار دادن اين اعمال در زير آن حرف تناقض دارد .نخست معلوم شد كه اگر كسي همة اين اعمال را در اثناي جنگ و در مقابل دشمن بجا آورد عمل او ظلم نخواهد بود ،بدين ترتيب تغيير اول صورت گرفت ،زيرا اين اعمال تنها در صورتي تحت مفهوم ظلم قرار مي گيرند كه كسي آنها را در برابر دوست مرتكب شود .ولي اينقدر هنوز كافي نيست زيرا چه بايد گفت در مورد سرداري كه ميبيند سپاهش دچار ترس شده است و به دروغ اعلام ميكند كه سپاه كشورهاي دوست و متحد در شرف رسيدن هستند و بدين وسيله لشكريان خود را بر مي انگيزد ؟يا دربارة پذري كه چون كودك مريضش از خوردن دارو سر باز مي زند ،دارو را به غذاي كودك مي آميزد و با توسل به اين فريب كودك را تندرست مي سازد ؟يا دربارة كسي كه از دوستي كه از زندگي بيزار شده و در صدد خودكشي است شمشير يا سلاح ديگرش را مي دزدد ؟پس معلوم مي شود كه در مفهوم پيشين بايد تغييري ديگر داده شود .براي اينكه حق داشته باشيم آن اعمال را انواع ظلم تلقي كنيم لازم است آن اعمال به قصد زيان رساندن به اشخاص بجا آورده شوند كه اعمال دربارة آنان انجام مي شود . اين تحقيق به تعريفي به معني واقعي نمي انجامد ولي كوششي است براي طبقه بندي به منظور آماده ساختن مقدمات پيدايش تعريف .مقصود از اين كوشش تعيين حدود مفهوم مورد نظر است نه رسيدن به محتواي آن ولي از طريق تعيين دقيق خصوصيت انواع ظلم ،راه براي تحديد دقيق محتواي مفهوم گشاده مي شود و معلوم مي گردد كه تعريف ظلم ، سرانجام هر چه باشد ، به هر حال فاقد در به كار بردن حيله و زور به منظور زيان رساندن به غير دشمن در حال جنگ خواهد بود.

گر چه فعاليت سقراط در درجة اول متوجه فلسفة مفهومهاست و از اين جهت پژوهش او در طريق رسيدن به كلي پيش مي رود ، با اين همه او در هر  گام كه از جزئي به سوي كلي بر ميدارد منتهاي حزم و احتياط را رعايت مي كند .اين خصوصيت روش او ،مستندتر از همة خصوصيات ديگر آن است.سقراط در پرهيز از تعميم شتابزده ، و از هر حيث و به طور كامل با پژوهشگراني شريك است كه در عصر جديد نمايندگان خاص روش استقراء ناميده مي شوند.

آنجا كه مي خواهد ثابت كند كه شرط ضروري عهده دار شدن هر منصب دولتي،شناخت موضوع فعاليت خاص آن منصب است ،بحث را با اين سؤال آغاز مي كند كه آيا پزشك و ناخدا و معمار را به قرعه انتخاب مي كنند يا به علت تخصصي كه هر يك از آنان در موضوع وظيفة خاص خود دارند؟

اينها مثالهايي نسبتاً ساده براي نشان دادن روش يقراطي است ،ولي سقراط در بحث دربارة مسائل بسيار دشوار و بغرنج نيز از همين روش سود مي جويد و از پايداري در دنبال كردن مسأله در راههاي پيچ در پيچ خسته نمي شود.

به نظر او از هيچ پژوهشي هر قدر دشوار باشد نبايد تن بزنيم و هيچ عقيده اي را هر قدر نامطبوع باشد نبايد با فرياد و هياهو به باد استهزاء بگيريم و خاموش كنيم.دريادلي و نيرومندي ذهني اين متفكر بزرگ آتني،د. چيز تقريباً متضاد را با هم متحد مي سازد :شور و هيجان آتشين در بررسي عاليترين امور انساني ،و آرامي و بي طرفي دائم در داوري دربارة همان امور .در داوري او نه مهر تأثير دارد و نه كين .سقراط تنها به يك چيز كينه مي ورزد : به« بيزاري از گفتار » كه بزرگترين مانع بحث آزادي و نامحدود است.زندگي بدون گفت و شنيد و سؤال و جواب و پژوهش خردمندانه ،براي او ارزش زيستن ندارد.

«هيچكس خواسته و دانسته كار بد نمي كند»اين چند كلمه هستة تعاليم سقراطي را در بر گرفته است .در اين سخن دو معني نهفته است :يكي اين اعتقاد است كه خطاهاي بي شمار كه واقعاً روي مي دهند همه ناشي از نقص تربيتي فهم مي باشند.ديگري اعتقادي است كه پاية اعتقاد نخستين است ،يعني اعتقاد بر اينكه آدميان تنها در مورد وسايل اعمالشان اختلاف نظر دارند نه در مورد غايت آنها .هر آدمي بدون استثناء خواهان نيكي است .بنابراين ،از اين لحاظميان آدميان فرقي نيست .فرق ، تنها در اندازة قابليت آدميان مختلف به تحقق بخشي به اين غايت است ،و درجة اين فرق تنها با درجة تربيت فهم آنان بستگي دارد .

او سالهاي واپسين عمر خود را به بحث دربارة مسائل اخلاقي صرف كرد .هاتف دلف كه يونانيان همة كارهاي فردي و اجتماعي خود را از او پيشگويي مي خواستند ،گفته بود كه سقراط فرزانه ترين مرد يوناني است ولي سقراط مطمئن بود كه چنين نيست و بر آن شد كه خلاف حكم او را ثابت كند .روشي كه او براي اين منظور برگزيد همان فن جدل بود كه هدفش مغلوب كردن طرف است . .ولي سقراط از اين روش براي رخنه انداختن در معتقدات اخلاقي مردم بهره مي گرفت.مثلاً از ايشان مي پرسيد كه منظورتان از خويشتن داري و عدل و انصاف و همانند اينها كه پيوسته كه پيوسته در سخنان خود از آنها دم ميزنند چيست.مردو طبعاً از دادن پاسخ درست و منطقي عاجز مي ماندند زيرا دشوارترين كارها تعريف مفاهيم ساده و بسيط است.آن گاه سقراط مي گفت كه اگر او فرزانه تر از آنان است فقط از اين روست كه بر ناداني خود آگاه است و حال آنكه ايشان نمي دانند كه نادانند يعني در جهل مركبند.بديهي است كه چارة ناداني ،علم است و آدمي بايد علاوه بر آنكه خطاها و اشتباهات عامه را در مفاهيم اخلاقي كشف كند ،از ارزش علم در اخلاق آگاه باشد .علم در اخلاق از آن جهت مهم است كه اگر آدمي به همين اندازه بداند كه حق و راستي چيست ،به خودي خود در پي آن خواهد رفت و مسألة اخلاقيات در زندگي او حل خواهد شد.

يا آنكه بدين سان نيست سقراط دز پرسشهاي گيج كنندة فلسفي اش اثبات قدر و ارزش اخلاق بود ليكن از آن رو كه روش او براي اين منظور ،نماياندن وجوه غير عقلي و متناقض معتقدات اخلاقي عامه بود ، سخنانش ناگزير به مذاق بسياري از محافظه كاران و كهنه انديشان خوش نمي آمد.چون كم كم آموزشهايشميان روشنفكران پيرواني پيدا كرد ،و در همان زمان جوانان بر اثر بحرانهاي سياسي و اجتماعي شهر آتن بيش از هر زمان ديگر به اصول اخلاقي متعارف بي ايمان شده بودند ،بسياري از آتنيان او را مسؤول سبكسريها و هرزه گريهاي جوانان نوانديش دانستند ، انگيزه محاكمة سقراط هر چه بود شك نيست كه همين اساس عامه ،موجب محكوميت او شده است.

بي هيچ دغدغة خاطر  مي توانيم اخلاق مبتني بر اصالت نفع ،يا به عبارت امروزي ،« اخلاق به خاطر نتايج اخلاق » را به سقراط نسبت دهيم .سودمندي ، يا به اصطلاح ديگر ، سودمندي براي غايت ،در مسائل سياسي و اجتماعي و اخلاقي ، ستارة راهنماي انديشة اوست .سقراط را مي توان مبدع بنيادگرايي در ارجگذاري به عقل ناميد .

شعارهاي نبردي كه سقراط مقدمات آن را مهيا ساخته ولي خود او تنها جزئي از آن را شروع كرده است ،چنين است :« عقل مقدم بر مرجعيت است ،و سودمندي مقدم بر سنت يا احساسات كور .» آنچه او مي خواست اين بود كه حاكميت شناسايي مبتني بر عقل ،به طور اصولي پذيرفته شود .ولي در اينجا نيز روشنايي ويژگي در جنب يكديگر قرار داشتند ،زيرا ترديد نمي توان داشت در اينكه پذيرفتن حاكميت شناسايي مبتني بر عقل ،بسياري از بندهاي سنتي احساس وظيفه و محبت را سست مي كند . سقراط را متهم كرده اند و اين اتهام بي پايه نيست كه او جوانان را بر آن داشته است كه از خواسته هاي نابخردانة پدر و مادر خود سر بپيچند ،و به آنان پند داده است كه معرفت برتر را بر سن برتر ترجيح دهند .حرمت سازمانهاي دولتي بي گمان از انتقادهاي نيشدار سقراط اسيب پذيرفته است .اوبراي آينده اي فعاليت مي كرد كه در آن ،تخصص در امور كه در نظر او و پيروانش گرانبهاترين چيزها بود ،در كشورداري سهمي بيشتر از آن داشته باشد كه در زمان او در آتن داشت .

نكتة اصلي تعاليم سقراطي ،تكيه بر حق انتقاد از همة سنتها و همة مرجعيتها و تعيين ارزش همة نهادها و سازمانها و قواعد و قوانين با مقياسي يگانه است و اين مقياس عبارت است از اثري كه آنها به حكم تجربه و عقل در رفاه و نيكبختي آدميان دارند.

انديشة سياسي سقراط:

سقراط با نظام موجود يعني شيوة دموكراسي موافق نبود و اين نظام ، با نظرية او در مورد تفوق عقل ،سازگاري نداشت .مشهور بود كه سقراط از شركت فعال در سياست اجتناب مي كرد ،اگرچه يكي از اهداف او در صحبت با جوانان اين بود كه آنها را آماده سازد تا نقش خود را به طور محترمانه و مؤثر ايفا كنند ؛او در ضمن گفتگويي به خارميدس مي گويد انجمن شهر تشكيل شده است از خرده گيران و ضعيف النفسها ،پشم شويان ،پنبه دوزان ،پارچه بافان ،آهنگران ،كشاورزان ، بازرگانان ،سوداگراني در ميدان شهر كه جز به ارزان خريدن و گران فروختن نمي انديشند .كساني كه هيچ وقت به مسائل سياسي نيانديشيده اند.

نبايد گفت كه سقراط با دموكراسي امروزي مخالف است ،زيرا او فقط با انتخواب به قيد قرعه مخالف بود ،و امروز هيچ نوع حكومت دموكراسي ،هر قدر هم افراطي باشد ،به چنين شيوة عجيب و غريبي دست نميازد . نحوة اجراي آن در آتن دست كم تا حدودي انگيزه ديني داشت و آنها بدين طريق ادارة كشور را به عهدة خدا مي گذاشتند.اما سقراط ،قدم فراتر نهاد ، و انتخاب عمومي را محكوم ساخت.

كنسوفون طبقه بندي او را از اقسام گوناگون حكومت بدين شرح نقل مي كند: به نظر او حكومت پادشاهي و حكومت استبدادي هر دو از انواع حكومت هستند ،ولي با يكديگر فرق دارند .حكومت پادشاهي ، كشور را با رضايت مردم و بر اساس قانون اداره مي كند ،اما در حكومت استبدادي ،رعايا ناراضي هستند و مبناي حكومت نيز نه قانون بلكه هوي و هوس حاكم مستبد است .حكومتي كه در آن فرمانروايان را از ميان كساني برمي گزينند كه صلاحيت قانوني دارند ،حكومت اريستوكراسي ناميده مي شود ؛حكومتي كه ثروت را مبنا قرار مي دهد پلوتوكراسي ناميده مي شود و حكومتي كه در آن همة مردم سهيمند دموكراسي خوانده مي شود.

تأثير سقراط:

اغراق نيست اگر بگوييم كه كوشش سقراط براي تعيين حدود دقيق مفهومها،و برطرف ساختن هرگونه تاريكي فكر و هر گونه ابهام تناقض آميز ،نه تنها از جهت نظري مهم و سودمند بود بلكه در عمل نيز فايده به بار آورد .اگر در ميان فيلسوفان دورة باستان كه پس از سقراط آمدند ،عدة بزرگي از مردان استوار و بدون گسستگي ذهني پيدا شوند ؛و اگر كمال مطلوبهايي كه به رغم همة ايرادها و خرده گيريها ارج و اعتبار خود را نگه داشته اند در مكتبهاي كلبي و كورنايي و رواقي و اپيكوري با پايداري اعجاب انگيزي پرورده شدند و به شكوفايي رسيدند : همه اينها بدون ترديد نتيجه انضباط فكري اي بود كه سقراط در بنيانگذاري آن سهم بزرگي داشت .

سخن آخر:

تا هنگامي كه آدميان در روي زمين زندگي ميكنند آن روز محاكمه فراموش نخواهد شد ، هرگز شيون غزالي نخستين شهيد راه پژوهش آزاد مبتني بر عقل ، خاموش نخواهد گرديد .

زندگي براي سقراط تنها در صورتي ارج داشت كه او ميتوانست همان گونه زندگي كند كه تا كنون كرده بود ، و به پيشه اي كه براي خود برگزيده بود ادامه دهد . در صورت چنين امري او آماده بود تا اين حد سازش كند كه به عنوان مجازات جريمه اي براي خود پيشنهاد كند ، ولي از اين حد به اندازة سر مويي تجاوز نميكرد و از هرگونه سازش و حتي قبول هرگونه قرارداد ضمني بيزار بود . سقراط معتقد بود اگر از آتن خارج شود به رسالت خويش خيانت كرده است و اينكه آتن در هر حال چنان جزء ذاتي زندگي او بوده است كه حتي در جايي ديگر براي او تصور كردني نيست . به علاوه او معتقد بود كه هيچ زياني به شهر نزده است ، و بلكه خدمت مهمي يراي آن انجام داده است . بنابراين پيشنهاد متقابل او اين بود كه آنها بايد به افتخار او ضيافتي را در پروتانيوم ترتيب دهند : و اين افتخاري بود كه نسيب فاتحان المپي و ديگر كساني ميگرديد كه سربلندي و منفعت بزرگي براي آتن فراهم آورده بودند .

سؤالي كه در اينجا پيش مي آيد اين است كه : آيا سقراط را بايد قرباني تعصب و بي تسامحي شمرد ؟

كه پاسخ به اين سؤال را بايد از هگل شنيد . هگل در اين حادثه حقيقت را يافته است او ميگويد : « دو جهانبيني و حتي ميتوان گفت دو مرحله انسانيت ، در آن روز پنجه در پنجه افكنده بود . » حركتي كه سقراط به وجود آورده بود براي نسل هاي آينده موهبتي فوق العاده بود ولي در ارزش آن براي آتنيان آن روز ، ترديد ميتوان داشت . در يك سو جامعه اي بود كه حق داشت از خود دفاع كند و در برابر كشش هايي كه پايه هاي آن را به لرزه مي آورد مقاومت ورزد : و در سوي ديگر شخصيتي بزرگ ايستاده بود كه حق داشت راه هايي تازه بگشايد و به رقم سماجت سنت ها و مقاومت جامعه با شهامت تمام در آن پيش برود .

پس بايد گفته شود كه سقراط دوباره زنده شد : آن هم نه تنها در مكتب هاي فلسفي ، بلكه در نوشته هاي شاگردانش كه با كوششي خستگي ناپذير او را در حالي كه در ميدان شهر و ورزشگاهها با جوانان و پيران نشست و برخاست و گفت و شنيد ميكرد همانگونه كه در زمان زندگي خود كرده بود به پيش چشم خوانندگان آوردند . بدين سان سقراط پس از مرگ نيز به تدريس ادامه داد