فهرست مطالبي كه در اربياط با سير انديشه
مورد بررسي قرار مي گيرد :
سيراندیشه های سیاسی در غرب
1 - عصر باستان؛(سره های عقيق)؛
انديشه
سياسی در يونان باستان:(هراکليت، سقراط،
افلاطون، ارسطو)
2- قرون وسطی ( عصرميانه ) :
الف:انديشه سياسی،کلبيان،شکاکان،اپيکوريان رواقيان
ب:انديشه
سياسی؛سيسرون،اگوستين قديس،توماس
آکوئيناس
ج:مسيحيت در انديشه سياسی قرون وسطی
د:يهوديت در انديشه سياسی قرون وسطی
3 - عصر جديد :
الف:انديشه
سياسی غرب در رنسانس
ب:انديشمندان:(ماکياول،فرانسيس
بيکن،رنه دکارت)
ج:انديشمندان سياسی غرب پيش از کانت: (اسپينوزا،
جان لاک، لايپ نيتز، برکلی، هيوم ومنسيکو
د:انديشمندان سياسی غرب پيش از کانت تانيچه:(کانت،
ولتر، روسو، هگل، شوپنهاور، جان استوارت ميل)
ه:
انديشمندان سياسی از نيچه به بعد: (نيچه،
داروين، فرويد، جان ديوئي)
4
- اندیشه های سیاسی غرب در قرن 20 ( انتر ناسيوناليسم )
ب:مارکسيسم در انديشه سياسی قرن 20
2-آثار
کلاسيک مارکسيم(کارل مارکس،انگلس،لنين)
3-رهبران و گرايشهای جنبش
کمونيستی (استالنيسم تروتسکيسم، مائوئيسم،ارنستو«چه»گوارا)
ج:توتالتياريسم در انديشه سیاسی غرب در قرن بیستم
1-انديشه
سياسی نازيسم(هيتلر)
2-انديشه سياسی فاشيسم(موسولينی)
3-آنارتيسم در انديشه سياسی قرن 20
د:مفاهيم در انديشه سياسی قرن 20
1-ايدئولوژی
2- دموکراسی
هـ:انديشمندان سياسی
ا-نديشمندان تفکر
اگزيستانسيالسيم (سارتر، هايدگر،کارناب
2 - برتراندراسل،
مارکوزه،پوپر، هابرماس اندیشه سیاسی در اسلام :
الف: مفاهيم سياسی در انديشه سياسی اسلام
حاکميت،حکومت،بعثت،امامت
ولايت فقيه،رهبری، روحانيت،
اجتهاد، تقليد،سياست ،
اسلام و مسيحيت،عصبيت
،عدالت اجتماعی، شناخت، جنگ، تفکرو...ماديگری،مذهب
صلح،آزادی،
ب:انديشه سژاسی در صدر اسلام:عصر گسترش ايمان(40 سال اول):
عصر قساوت امويها:(41-132 هـ.ق)
عصر عقل گرائی و فکر
ورزی: (132هـ.ق-656هـ.ق )(خلفای بنی
عباس)
1-معتزله(تسنن)
2 -اخوان الصفا(تشيع)
ج: عصر تدوين اصول و
نظريه
خلافت:(ابوالحسن ماوردی، ابوحامد محمدغزالی، بدرالدين
ابن جماعه) انديشمندان سياسی مسلمان: (ابن خلدون، فارابی، غزالی، ابن سينا)
د:انديشه فرقه گرائی در
انديشه سياسی اسلام: (وهابيت، بابيگری، بهائيگری)
ه :انديشه سياسی اسلام در
قرن بيستم
و:مکاتب قرن بيستم در
انديشه سياسی اسلام
1- کمونيسم در انديشه سياسی اسلام
2- صهيونيسم در انديشه سياسی اسلام
3-
استعمار در انديشه سياسی اسلام
4-
کاپيتاليسم در انديشه سياسی اسلام
د:انديشه احيای
تفکراسلامی و نهضت های اصلاحی:
1 -سيدجمال الدين اسدآبادی
2 –مهندس بازرگان
.3-دکتر عل شريعتی.
4- مرتضی مطهری.
اندیشه سیاسی
در ایران:
الف: انديشه های دينی در انديشه سياسی ايران باستان
1-زرتشت و اوستا 2 -مانی
و مزدک
ب:انديشه سياسی در سلسله های ايران باستان
1 -مادها
2-هخامنشيان
3-اشکانيان
4-ساسانيان
پ:انديشه سياسی در ایران
پس از اسلام
1 -انديشه سياسی در قرون 3و4:
الف- طاهريان.ب-
ب
- صفاريان.
ج-
سامانيان
2- انديشه سياسی در قرون4و5و6:
الف-
ريالمه
ب-غزنويان.
سلجوقيان.
د-خوارزمشاهيان
3- انديشه
سياسی در قرون7و8و9و10:
الف-مغولان.
ب-آل جلاير وايلخانان.
پ-آل پويان وآل مظفر.
ت-تيموريان.
ث- قراقونيلو
وآق قونيلو
4 - انديشه سياسی در
قرن 10 الی 13:
الف-صفويان.
ب-افشاريه. پ-زنديه
5- انديشه سياسی در
قاجاريه
6- انديشه سياسی در مشروطه
7-انديشه سياسی در پهلوی
8- انديشه سياسی در انقلاب اسلامی
الف:انديشه سياسی در هند
1 - انديشه های
مهاتما گاندی
![]()
2- انديشه های جواهر لعل نهرو
ب:انديشه سياسی در چين
1- کنفوسيوس در انديشه سياسی چين
2- بودا در انديشه سياسی چين
ج :انديشه سياسی در شمال آفريقا
1- انديشه های
مصری(ناصريسم)
انديشه های فرانتن فانون
انديشه های بن بلا و بوپاشا
د:انديشه سياسی در آفريقای جنوبی: (آپارتايد و نژادپرستی)
ج:انديشه سياسی درساير نقاط آفريقا: (پاتريس لومومبا در
انديشه سياسی کنگو و آفريقا
مفاهیم سیاسی در اندیشه سیاسی
الف:
آزادی در انديشه سياسی
ب: دموکراسی در انديشه سياسی
ج: ديگر مفاهيم سياسی در انديشه سياسی
ناسيوناليسم،
ايدئولوژی، دين، روشنفکر، تاريخ، جامعه، حکومت، فرهنگ، نوسازی، انقلاب،نخبگان، شناخت، انسان سياسی،انديشه و تفکر،
اخلاق و شخصيت ليبراليسم، عدالت،علم،
قدرت، ارتش و سياست، جامعه شناسی و
اسلام
1.
عصر باستان:
مدت اين عهد در حدود چهار قرن است
،اگر آغاز آن را از زمان سولون قانونگذار يوناني يعني اوايل قرن ششم ق.م. بدانيم.پايان اين عهد
قرن سوم قبل از ميلاد است كه مصادف مي شودبا انقراض دولت يونان و ظهور فرضيهً جهاني.در
اين عهد عقيدهً اصلي يا فرضيه و تئوري اعظم شايع و همچنين سيستم معمول حكومت و
دولت در جهان غرب عبارت بود از سيستم “City-State” .طبق اين سيستم و اين فلسفه هر شهر يوناني مستقل بوده و انتخاب
حكومت و طرز تشكيل دولت و شكل حكومت به اختيار قسمتي از ساكنين شهر بوده است كه به
نام تبعه خوانده مي شدند.اين شهرها در قسمت امور خارجي و روابط با دولتهاي خارجي
تا درجه اي تابع دولت آتن پايتخت يونان بوده ولي در امور داخلي خود استقلال داشتند.
اين طرز حكومت و تشكيلات سياسي
اجتماعي در حقيقت مشابه با نوعي كنفدراسيون بوده است ؛اين سيستم تا غلبهً فيليپ و اسكندر مقدوني
ادامه داشته و در اين دوره ظاهراُ به فدراسيون تبديل شد كه اتحاديه اي از شهرها
بوده و قدري رو به اصول تمركز ميرفت.(1)
سيستم غالب اقتصادي در آن دوره برده
داري بوده است ،معهذا تا زمان انقراض يونان بدست روميان دولت سيته(City-State) در يونان
رعايت گرديده و محترم شمرده مي شد.
2.عصر قرون وسطي:
مدت اين عصر شانزده قرن
است ،اغاز آن نيمهً دوم قرن سوم يا
آغاز قرن دوم قبل از ميلاد و پايان آن قرن چهاردهم يا نيمهً اول قرن پانزدهم
ميلادي است.اين عهد مصادف است با زمان رواج مسيحيت در اروپا به انظمام دورهً موسوم
به قرون وسطي و چون تعليمات مسيحي با فرضيهً اعظم اين عهد يعني نظريه تشكيل جامعه
جهاني وفق ميداده ،مسير افكار سياسي و سير فلسفهً سياسي نيز در اروپا تبعيت از اين
فرضيه كرده وتمايل افكار وعقايد و در نتيجه مجاهدت جامعه هاي اروپايي و دولتهاي
باختري تشكيل جامعهً جهاني بوده است؛يعني تشكيل يك ملت در تمام جهان به نام جامعهً
جهاني كه عموم مردم جهان در زير لواي يك دولت مسيحي به سر برند.
در نتيجهً اين ايدئولوژي
اصلي چند ايدهً ديگر كه لازمهً آن بوده است نيز ترويج يافته. از آن جمله است.ايده برابري انسان و ديگر فرضيهً حقوق طبيعت
يا قانون طبيعت. (2)
1.پازارگاد،بهاءالدين،تاريخ
فلسفهًسياسي،تهران ،چاپخانه گلشن،1359 ،ص 21
2.همان،ص
22
در اين زمان سيستم اقتصاد
بر پايهً فئوداليزم استوار بوده است ،خصائص عمدهًاين سيستم عبارت بود از اينكه هر قسمت
بزرگ از اراضي كشور به نام املاك در تصرف يكي از اشراف به نام فئودال بود كه از
طرف شاه به آنها واگذار شده و اشراف نيز آنها را به مستأجرين اجاره مي دادند و اشراف يا نمايندگان آنها در حوزهً املاك خود نسبت به رعايا و
كشاورزان ساكنين آن منطقه اختيارات قضايي و حكومتي و مالي و سياسي داشتند،به ازاء
اين واگذاري اشراف وظايفي را بايد
در برابر پادشاه انجام ميدادند،از جمله آنكه عده اي سرباز يا تفنگچي از املاك خود
تحت سلاح آورده و براي خدمت به پادشاه حاضر داشته باشند.فئودالها در حقيقت يك نوع
استقلال در امور خود داشتند.
3. عصر جديد:
مدت
اين عهد چهار قرن است .اين عهد از اواسط قرن پانزدهم ميلادي و بخصوص با شخص
ماكياول فيلسوف ايتاليايي آغاز مي شود ،در آغاز عصر جديد ايدهً تشكيل دولتهاي
مستقل ملي در اروپا به وجود آمده و اين فكر روز به روز به وسيلهً فلاسفهً زمان
تقويت يافت تا ئر قرن نوزد به اوج خود رسيد ولي از
آغاز قرن بيستم فرضيهً مذبور پيمودن قوس نزول خود را آغاز كرده و تا كنون با سرعتي
بيش از پيش رو به تنزل و انحطاط است و راه انقراض مي پيمايداما نه بدان شكل كه در
قرون وسطي سير مي كرده.
در عهد دوم اين فرضيه توأم
با فلسفهً ديني و عقيدهً مذهبي بوده ولي اكنون عاري از لباس مذهبي است و
غالبأ لباس مراسم سياسي و ايدئولوژي
سياسي دارد.
در عهد سلطهً تئوري دولت
ملي اين فكر قوت گرفتو مسلم شمرده شد كه جهان بشري به جامعه هاي كوچكتر و مستقل
تقسيم شود و هر كشور يا جامعه در تمام امور خود مستقل و آزاد و بي نياز نسبت به
كشورهاي همسايه باشد ،اما وقوع دو جنگ بزرگ جهاني و ترقي روز افزون علم ،صنعت و
مكانيك و وسائل ارتباط و بازرگاني كه جهان را تبديل به يك خانه نمود بطلان عقيدهً
اعظم عهد سوم را ثابت نمود و اين سيستم با آنكه امروز اسمأ و بر روي كاغذ موجود
است در معني دچار ورشكستي قطعي شده است و تصور مي رود كه تا ابد شكست خورده باشد .
هر كشور هر روز ناگذير
است بر وفق وقايع سياسي جهان در امور داخلي خود تجديد نظر نمايد و اوضاع داخلي را
با اوضاع جهان و كشورهاي همسايه وفق دهد و اين خود مخالف مفهوم استقلال است كه طبق
تعريف شرط ذاتي حكومت ملي مي باشد .كليهً كشورهاي جهان امروز از لحاظ اقتصادي و
منابع ثروت و مواد خام و مواد تهيه شده به يكديگر احتياج دارندو اين نيز ناقض اصل
استقلال و منافي شرط حكومت ناسيونال است.
اگرچه
نمايندگان كشورهاي مستقل و آزاد به دور يك ميز به نام سازمان ملل مي نشينند اما
همهً مردم عالم با واقعيات آشنا بوده و مي دانند كه قدرت نافذهً اين دستگاه بين
المللي متمركز در دو يا سه قدرت معدود است بطوريكه قدرت سياسي و سلاح نظامي ايالت
متحدهً آمريكا به درجه اي رسيده است كه در تاريخ سابقه نداشته و آنرا بايد قدرت
مافوق قدرت نام نهاد
4. قرن بيستم:
هر چند هنوز جهان بشري
اسمأ با سيستم حكومت ملي و اصول ناسيوناليسم اداره مي شود ولي قدر مسلم آن است كه
آن ايمان محكم و عقيدهً سخت و خلل ناپذير كه در قرن نوزده نسبت به ناسيوناليسم
وجود داشت و به اوج اعلي رسيده بود در آغاز قرن بيستم درهم شكست و بسياري از حدود
آن از ميان رفت و مي توان گفت كه عهد فلسفهً ناسيوناليسم و اصول مليت و فرضيهً
دولت ملي در پايان قرن نوزدهم بسر آمده كه سير افكار در جهان بشري در اين قرن از
طرفي به سمت اصالت جمع و از طرف ديگر به سمت انترناسيوناليسم متمايل گرديده كه
بمنزلهً تجديد حياط فرضيهًجامعهً جهاني يعني فلسفهً اعظم عهد دوم مي باشد.