ژان پل سارتر و فلسفه سياست

قسمت اوّل

باقر رحیمی

ژان پل سارتر متولد سال 1905 در فرانسه حيات خود را آغاز مي كند. زندگي او داراي دو نيمه است. نيمي به عنوان يك انديشه ورز وتئوري پرداز و نيمي فعال سياسي و اجتماعي. آشوري (1380) او را فردي ذوابعاد مي خواند:«او نابغه اي با استعدادهاي گوناگون است، جمع شدن اين همه استعداد در يك فرد كمتر روي مي دهد. در همه ي زمينه هاي ادبيات(به معني گسترده كلمه)قلم زده است. او هم فيلسوفي است كه به زبان فلسفه رساله و كتاب و مقاله مي نويسد، هم هنرمندي است رمان نويس، نمايشنامه نويس و فيلمنامه نويس و هم مرد سياست است و مبارزه و كار روز و روزنامه.»

اما در بررسي هاي بيشتر و با تأكيد آشوري بايد وجه اساسي شخصيت او را ادبي دانست. جنگ جهاني دوم تأثيرات بيساري بر سارتر گذاشته است. گوتگ در اين باره چنين مي گويد: (1380)«دريافت هاي سارتر از گرفتاريهاي انساني ، ناشي از تألماتي بود كه  اروپا در خلال جنگ جهاني دوم تحمل كرد» اين چنين است كه وي پس از سقوط فرانسه به دست آلمان نازي در سال 1940 به جنبش مقاومت فرانسه مي پيوندد. با تبيين گوتگ (1380) جنگ ساخته و پرداخته هيتلر، توحش او،اردوگاههاي مرگش صحنه اي از عذاب و پوچي در زمين به وجود آورد كه از جمله رهاوردش پي گيري و بلكه كمال بخشي انديشه اگزسيانسياليسم توسط سارتر بود .سارتر خود در اين مورد چنين مي گويد(1376):« جنگ دوم جهاني واقعاً زندگي مرا به دو بخش تقسيم كرد. هنگامي كه من 34 سال داشتم جنگ شروع شد و چهل ساله بودم كه تمام شد. و اين حقيقتاً عبور از مرحله جواني به سن كمال بود. ضمناً جنگ بعضي جنبه هاي خود را و جهان را بر من آشكار كرد. مثلاً در زمان جنگ بود كه من از خودبيگانگي عميق آدميان را شناختم. در زمان جنگ بود كه من رابطه ي اشخاص را فهميدم ، و نيز معني دشمني را، دشمن واقعي، نه مخالفي كه با ما در يك جامعه زندگي مي كند و زماني حمله مي كند. بلكه دشمني كه با يك اشاره ساده به سربازان، بازداشت مي كند و به سياه چال مي اندازد. هم چنين از زمان جنگ بود كه من شكست خورده و ستم ديده نظام اجتماعي را شناختم و نيز جامعه ي دموكراتيكي را كه در زنجير بود و ويران شده بود و ما مي كوشيديم كه ارزش و حرمت آن را حفظ كنيم، با اين اميد كه پس از جنگ بار ديگر از سرگيرد.»

واژه اگزستانسياليسم چنان به كار مي رود كه گويي مترادف با نام سارتر است. در حاليكه خود سارتر اين واژه را بي معنا مي داند. در كتاب دخالت بشر (1376) مصاحبه كننده مي پرسد آيا هنوز هم مي پذيريد كه شما را فيلسوف اگزستانسياليست بنامند؟ سارتر مي گويد:« اگزستانسياليسم كلمه بي معنايي است همانطور كه مي دانيد من اين عنوان را انتخاب نكرده ام، ديگران به من چسبانده اند و من هم پذيرفتم. امروز هم مورد قبول من نيست. از طرفي هيچ كس مرا اگزستانسياليست نمي نامد مگر در كتابهاي فلسفي، كه آنجا هم بي معني است.»

اگرچه سارتر پايه گذار انديشه ي هستي گرايي نبود وليكن بيشتر از هر فيلسوفي آن را به كمال نزديك ساخت. مبناي انديشه هستي گرايي كه آن را سارتر نظام دار كرد در اين جمله است«وجود مقدم بر ماهيت است.» بنابراين نظر، انسان پديد آمده بالقوه چيزي نيست و تنها خود با فعاليتش وجود حقيقي پيدا مي كند وخود را مي سازد.

اين جمله به اين معنا نيست كه عوامل ديگر چون خانواده ومحيط زيستي و محيط اجتماعي بي تأثيرند اما بنابر ديدگاه اين مكتب در نهايت خود فرد مسئول اعمال و آثار زندگي خويش است. اگزستانسياليسم لزوماً به معناي فردگرايي نيست هرچند بر آن تكيه دارد. سارتر مي گويد(1376):«در زمان جنگ بود كه انديوواليسم و فرديت محض دوران پيش از جنگ به امر اجتماعي و مكتب اجتماعي رسيدم. » سارتر خود از اصالت فرد به تنهايي سخن نمي گويد بلكه برتر از آن از اصالت بشر مي گويد«بشر بيش از هر چيز طرحي است كه در درون گرايي خود مي زند و بدين گونه وجود او از خزه تفاله وكلم متمايز مي شود. هيچ چيز ديگري بيش از طرح وجود ندارد. اگر بپذيريم وجود مقدم بر ماهيت است، پس بشر مسئول ساختن خويش است و بلكه هر فردي مسئول افراد ديگر بشري نيز هست.»(همان) بنابراين اگزستانسياليست در درون خود نمي خزد، اصالت فرد را در مقابل ارزشمندي جمع قرار نمي دهد. بدين صورت فرد با جامعه و جامعه با فرد گره مي خورد.

اما اگزستانسياليسم ها و از جمله سارتر خواهان استقلال فرد در مقابل كليت ها هستند. كي ير كگارد كه او را اولين انتظام دهنده مجموعه انديشه هاي اگزستانسياليسم مي دانند بر انديشه كليت گرايي هگل مي تازد ،چراكه در نظر او در مجموعه ي انديشه  هگل كه در نهايت دولت نقش عمده را بر عهده دارد فرد ناديده گرفته مي شود.(نلر، 1377) نفي كليت بخشي به علوم تجربي و مثبت گرا و عقل و خرد از ديگر موارد است. كلي گرايي ديگري را  نيز فلسفه هستي گرا نفي مي كند و آن كليت در فرامين اخلاقي است. از نظر ايشان اين قواعد هم به صورت قاعده ي كلي در نمی آيند و هم نبايد صورت عادت به خود بگيرند. پرسشي كه اينجا پيش مي آيد اين است كه معناي عدم كليت در امور اخلاقي چيست؟ آيا مي خواهد تأثير شرايط زماني و مكاني در انجام فرامين اخلاقي را وارد اين فرايند كند؟ و يا اينكه بگويد حتي در انديشه و نظر نيز اصول اخلاقي بي زمان و مكان وجود ندارد، يعني در هر حال امر اخلاقي مطلق وجود ندارد؟ اما حتي اگر نقش شرايط و ااقنضائات را در اين موضوع دخيل بدانيم، نمي توانيم اين نسبت و تابعيت را مطلق و صددرصد بدانيم چراكه در اين صورت مي بايست اراده آدمي را تابع محض شرايط و محيط سازيم كه اين خود برخلاف نظرات بنيادي اگزستانسياليستي است.

آزادي براي فرد هستي گرا، بسيار اهميت دارد، اما اين آزادي بدون تعلق و قيد نمي باشد. از اين جهت، آزادي فردي به معناي رهاسازي خودخواهي نيست.(به نقل از نلر 1377)مي گويد:«آزادي متضمن خودخواهي نيست، بلكه مستلزم ارتباط معنوي با ديگران است و منظور از ارتباط، ارتباطي باز و پويا است.» سارتر(1376) اين چنين مي گويد:« ما ضمن اينكه خواهان آزادي هستيم، درمي يابيم كه اين آزادي كاملاً وابسته به ديگران است و نيز آزادي ديگران وابسته به آزادي ما است.» اين بيانات در نگاه سارتر نتايجي كاملاً تربيتي خواهد داشت بدين صورت كه وي آن كسي را كه آزادي خود را با اعتقاد به ارزشهاي اخلاقي ما قبل تجربي يا با اعتقاد به جبهه آزادي خود را كتمان مي كند، سست عنصر مي نامد و هم چنين كساني كه مي كوشند تا نشان دهند وجودشان واجب بوده است را رذل مي خواند.(همان)

 

                                                              ادامه دارد%