ژان پل سارتر و فلسفه سياست

قسمت دوم

باقر رحیمی

از جمله «تقدم وجود بر ماهيت» آزاد بودن بشر استخراج مي گردد؛ اگر بشر را از پيش نساخته اند، كليتي نمي توان بر او قرار داد، پس جبري ندارد وآزاد است. سارتر(1376)مي گويد:«بشر وانهاده است، تنها است، بنابراين خود، خود را مي سازد. بشر محكوم به آزادي است.»در يك نگاه به نظر مي رسد چنين برداشتي بنياد برانداز اخلاق وعواطف است،در حاليكه سارتر شرح مي دهد كه آدمي ناچار است كه انتخاب كند، او به طور نسبي بايد بين چند انتخاب يكي را برگزيند. وي مثال مي زند بين كسي كه يا بايد از مادر خود نگهداري كند ويا در جنگ شركت نمايد كه از هموطنان خود دفاع كند. سارتر ادامه مي دهد تكيه بر نيك نهادي بشر نمي توان كرد يا به سخن ديگر نمي توان گفت بشر ذاتاً نيك ويا ذاتاً بد است، پس خود آزاد است در ساخت نيك وبد خويش ونيز ديگران بايد بدون پيش فرض به آدميان رجوع كنند.

سارتر در هفتاد سالگي بينايي خود را تا حد زيادي از دست داده است در عين حال هنوز هم مي نوشته است:« تا به امروز بايد بگويم كه من بيش از هرچيز اهل نوشتنم، براي تغيير يافتن خيلي دير است. اگر مثلاً در 40 سالگي بينايي خود را از دست ميدادم، شايد مسئله فرق مي كرد، چه بسا به شيوه هاي ديگر بيان، مثل استفاده از ضبط صوت متوسل مي شدم. مي دانم كه بعضي از نويسندگان هم اين كار را مي كنند. اما گمان نمي كنم كه براي من اين كار جانشين نوشتن شود.»(سارتر-1376)سرانجام ژان پل سارتر در سال 1980 ميلادي زمين را ترك مي كند.

از آثار عمده سارتر بايد از:«تعالي از نفس(1934)، طرحي درباره ي تئوري هيجانات(1935)، پندار(1936)، روان شناسي پديدارشناخت تخيل(40-1935)، تهوع(1937)، بودن ونيستي(1943)، مگس ها(1943)، خانه ي بسته(1943)، راههاي آزادي(چهار جلد،44-1941)، اگزيسنسياليسم واصالت بشر(1945)، مرده هاي بي كفن ودفن(1945)، بو دلير(1946)، ادبيات چيست؟(1947)، ژنه قديس(52-1950)، لوسيفر وپيشكسوت(1951)، كمونيست ها وصلح(54-1952)، قضيه هانري مارتن (1953)، نكراسوف (1955)، گوشه نشينان آلتوند(1959)، نقد خرد ديالكتيكي(1962)، كلمات(1963)، واحمق خانواده (72-1971)»

(بشريه-1376)

انديشه سياسي

از نكات قابل توجه در زندگي سارتر بايد اشاره به تأثيري كرد كه ماركس وماركسيسم بر او داشته اند. تا آنجا كه مي توان از تركيب ماركسيسم اگزسيتانياليسم سخن گفت: «پس از جنگ جهاني دوم نيز سرخوردگي نسل جوان، از ميراث گذشته وظهور موج جديدي از نارضايي روشنفكري زمينه آميزش ماركسيسم با برخي فلسفه هاي ديگر را آماده ساخت .پيوند ميان ماركسيسم وفلسفه ي اگزسيتانسياليسم در آثار متفكران وجودگرايي چون ژان پل سارتر وموريس مرلوپونتي نمونه برجسته اي از چنين آميزشي بوده است.»(بشيريه 1376) اما در اين تركيب به مشتركات دو مكتب به تنهايي نبايد توجه كرد بلكه به اختلافات آنها نيز بايد متوجه بود. «برخي از اصول اساسي اگزسيتانسياليسم مانند پوچ گرايي فرايندهاي تاريخ وتأكيد بر عنصر ذهنيت وفرديت، نسبتي با ماركسيسم نداشته است.»(همان)

به نظر مي رسد محوري ترين انديشه هستي گرايي حفظ استقلال وهويت فرد است. حفظ اين فرديت ابتدا در مقابل تمدن ماشيني است وسپس در مقابل حركت هاي توده اي وميانگين گرايي وبالاخره حكومت. اگزسيتانسياليسم فرد را تشويق مي كند براي رسيدن به نوعي آنارشيست، آنچه مي توان آن را آنارشيست مثبت ناميد، در اين حالت محرك فرد تنها اراده اوست وهيچ عامل ديگر اراده و به تبع آن آزادي را از او نبايد بگيرد مگر اينكه اين آزادي با آزادي ديگران تزاحم پيدا كند. آزادي شرط رشد افراد مي باشد. سارتر مي گويد:«ما ضمن اينكه خواهان آزادي هستيم، در مي يابيم كه اين آزادي كاملاً وابسته به ديگران است، ونيز آزادي ديگران وابسته به آزادي ما است»(1376) همانطور كه آزادي در نفي آزادي ديگران كسب نمي شود، فرد نه تنها مسئول خويش كه مسئول ديگران نيز هست، زيرا مسئوليت با توجه به ديگران معناي كامل خود رامي يابد:«اگر بپذيريم وجود تقدم بر ماهيت دارد، پس بشر مسئول ساختن خويش مي شود وبلكه هر فردي مسئول افراد ديگر بشري نيز هست»(همان) اما آنچه مسئوليت در اين مكتب را با معناي ديگر از مسئوليت متفاوت مي سازد اينكه فرد در گروه الیینه وهضم نمي شود.«مارتين بوبر در كتابي با عنوان من وتو متذكر مي شود در روابط استثمارگرانه بين انسانها كه طي آن بعضي انسانها با بعضي ديگر رابطه من وآن داشته با آنان همچون شي ووسيله رفتار مي كنند به جاي اينكه رابطه من وتويي باشد»(نلر - 1377)

اگر سارتر را به عنوان نماينده اصلي هستي گرايي بپذيريم مي بينيم كه چگونه در گستره عمر خود بين دانش وسياست ارتباط برقرار مي سازد و خود الگويي بي مانند از اين راستا قرار مي گيرد. فردي كه لحظه اي از سياست واجتماع غافل نيست ولحظه اي نيز از دانش وفلسفه دست برنمي كشد. آنچه كه براي بيساري غيرممكن مي نمايد، اينكه بتوانند تضادمنطقي بين دانش وسياست برقرار سازند. سارتر در جنگ عليه آلمان شركت مي كند، در احزاب حضور مستمر دارد، با انديشه هاي ماركسيستي هم آوايي دارد وبالاخره در راه عقيده روشنفكرانه خود از گرفتن جايزه نوبل سر باز مي زند. سارتر به تمام معني يك روشنفكر بود.