ديد گاه  آقاي حجاريان :  دموكراسى از كجا مى آيد

بر گرفته شده از شرق

دمكراسي از كجا آغاز مي شود و منشأ دمكراسي از چيست ؟

در عصر پيش از «دموكراسى» به مفهوم مورد نظر ما، عرصه سياسى Polity تنها در اختيار سلاطين و اشراف زمين دار و فئودال ها بود و امورات جامعه با تصميمات آنان اداره مى شد. تاريخ نشان مى دهد كه اولين منشاء دموكراسى، سرمايه دارى و بورژوازى بوده است. جنبش پيشه وران شهرى كه بر اثر مازاد كشاورزى رفته رفته قدرت گرفته بودند و توانستند به عنوان دنباله بازار ملى تعريف شوند. تجميع اين قدرت نوخاسته و قرار گرفتن آن در برابر فئوداليسم و نيروهاى مرتجع سبب شد كه سلاطين و فئودال ها وادار شوند كه قواعدى را بپذيرند و آزادى ها را نه فقط براى پيشه وران شهرى، كه به طبقات ديگر نيز بدهند.بدين ترتيب شعارهايى نظير individualism «تفرد»، جامعه مدنى، حقوق بشر و... توسط بورژواها همه گير شد و عرصه سياسى Polity توسعه يافت و مشاركت بدين ترتيب بالا گرفت.

آرام آرام طبقه بورژوا خود به طبقات و اقشار متمايزى شقه شدند و احزاب و سنديكاهاى مختلفى شكل گرفت. زنان، سياهان، كارگران و فقرا داراى حق راى شدند و احزاب مختلفى آنان را در عرصه سياسى نمايندگى نمودند و بدين شكل رقابت نيز معنا يافت و صورت پذيرفت.فيلسوفان بزرگ و انديشمندانى چون لك، توكويل، روسو، جفرسون، تام پين آزادى هاى بنيادين را براى مردم تبيين كردند و مردم را با حقوق خود آشنا نمودند و اين خود پايه ديگرى براى شكل گيرى و بسط و تعميق دموكراسى شد.اين روند گاهى به همراه انقلاب هاى دفعى و خونين نظير آنچه در فرانسه اتفاق افتاد توام بوده است و گاه با قيام هاى نرم و طولانى مانند روندى كه در انگلستان طى شد.

در برخى از كشور ها مانند آلمان نيز به دليل ضعف بورژوازى و بى رمقى آن اين روند با تاخير صورت گرفته است.اين گونه دموكراسى ها منتج به ليبرال دموكراسى هاى كنونى شدند و در حقيقت اسلاف دموكراسى با قرائت ليبرال هستند.منشاء بعدى دموكراسى خصوصاً در كشور هاى عقب مانده تر كه بورژوازى عقب مانده تر بوده است شكل گيرى طبقه متوسط جديد است. در اين نوع دموكراسى ها خرده بورژواها حامل دموكراسى شدند. كشور هايى كه دموكراسى اين گونه در آنها رشد پيدا كرده است، كشور هايى هستند كه معمولاً ديرتر صنعتى شده اند يا پس از استقلال و طى روند مستعمره بودند، طبقه متوسط جديد در آنان جان گرفته و پويا شده است.طبقه متوسط جديد يا صاحبان سرمايه هاى كوچك و اقشار مزدبگيرد به دليل آنكه شهرنشين شده بودند، سطح سواد و آگاهى هاى عمومى در آنان بالا گرفته بود، نرخ مرگ و مير اطفال پايين آمده بود و جمعيت جوان نسبت به كل جمعيت افزايش يافته بود. به دليل ارتباطات با دنياى خارج منبع اطلاعات آنها دولت به تنهايى نبود و آنان ديگر تك منبعى نبودند، رفته رفته صاحب مطالبات سياسى شدند و اين مطالبات سياسى را به عرصه سياسى جامعه تزريق كرده بودند.

بروز مطالبات سياسى اين طبقه گاه مثل نيكاراگوئه و ايران به صورت انقلاب بروز پيدا كرده بود و گاه مثل برخى از كشور هاى اروپاى شرقى نظير لهستان، گرجستان، و يوگسلاوى به صورت نافرمانى مدنى و انقلاب هاى مخملين. اين دگرگونى ها در اين نوع كشور ها با اتكا به مطالبات طبقه متوسط جديد موج دموكراسى خواهى را دامن زد و رفته رفته دموكراسى هايى در اين نوع كشور ها پديدار گشت.مسير سوم براى دموكراسى در كشورهايى شكل گرفته است كه دو راه فوق بسته بوده است. يعنى نه بورژوازى قدرتمندى وجود داشته است و نه طبقه متوسط جديد امكان بروز يافته است. قدرت هاى حاكم اقتدارگرا، فاشيسم يا پوپوليسم بوده اند و سيطره كامل بر عرصه جامعه داشته اند. اين كشورها مادام كه ادعاى فرامرزى نداشتند و به دنبال توسعه فضاى حياتى خود نبودند كسى كارى به آنها نداشت. اما تجربه نشان داده است كه ديكتاتورى به قدرت داخلى بسنده نكرده و سويه اى خارجى نيز پيدا مى كند. اين خود موجب مى شود كه توسط دولت هاى قدرتمند خارجى اسباب سرنگونى آن فراهم آيد.

به طور معمول پس از سرنگونى رژيم هاى خودكامه در اين كشورها شرايط تغيير مى كند و با اتكا به عامل خارجى به سمت الگوهاى ليبرال دموكراسى پيش مى رود. اگر چه اين راه سوم راه قطعى شكل گيرى دموكراسى نيست و تجربه هاى متفاوتى وجود دارد نظير آنچه در پاناما بعد از امارتاريخوس يا هائيتى بعد از بى بى دوك يا الجزاير اتفاق افتاد و مسير به سمت دموكراسى طى نشد و دموكراسى به سمت ديكتاتورى برگشت يافت. تجربه هايى نظير ازبكستان، آذربايجان يا ايران در زمان دولت دكتر مصدق نشان مى دهد كه اين الگو الگوى دائمى نيست و لزوماً به دموكراسى ختم نمى شود. با اين حال اين مسير براى برخى از كشورهاى اروپايى معمولاً دموكراسى آورده است اما در جهان سوم چندان موفق نبوده است.اين بحث به طور اجمال و از منظر سياسى مطرح شد. مى توان همين سئوال را از سويه هاى ديگر نظير جامعه شناختى و اقتصادى نيز مورد كنكاش قرار داد.

شما در چند مقاله به ضعف سرمايه دارى در ايران اشاره كرديد. چرا بورژوازى قوى شكل نگرفته آيا طبقه متوسط جديد هم چنين وضعيتى دارد؟

ضعف تاريخى سرمايه دارى بيشتر به علت اين بوده كه مازاد كشاورزى انباشت نمى شده. يعنى اينكه كشاورزان آنقدر درآمد نداشتند كه بتوانند مازاد محصولات خود را به شهرها بياورند و تلنبار شوند و به صورت سرمايه صادر كنند يا در بازار به چرخش درآورند. درآمد آنها «بخور و نمير» بوده است. دليل آن هم، يكى كم آبى اقليمى ايران و ديگرى تسلط سلاطين بوده است. يعنى مباشران مى آمدند و سهم مالكانه شاه و والى را مى گرفتند و مى بردند خرج دربار مى كردند. بدين شكل فئوداليته در ايران شكل نگرفت. برخلاف اروپا كه هم سرزمين حاصلخيزى داشت و هم اشراف زمين دار آن قوى بود كه مى توانست بورژوازى و به تبع آن «بازار ملى» را شكل داد. بعد هم بازار جهانى شكل داد. در كنار آن «بحرى» شد. از دريا به آمريكا و آفريقا رفت و طلا و برده آورد.

همين مسائل اثربخش بود. پرتغال و اسپانيا به پايانه اى براى همين اقدامات تبديل شده بودند. اما در ايران، بورژوازى ضعيف بود و هنوز هم ضعيف است. الان هم به دليل ناامنى، سرمايه ها به دبى مى رود. چون سرمايه داران وضعيت ايران را قابل پيش بينى نمى دانند و سرمايه گذارى بلندمدت نمى كنند. حتى ايرانيان مى روند و به رغم علاقه به كشور خود، در تركيه سرمايه گذارى مى كنند. اما طبقه متوسط جديد در ايران قوى شده است. بيش از ۷۰ درصد جمعيت شهرنشين شده اند. سطح سواد عمومى بالا رفته، ارتباطات جمعى گسترش يافته، ميانگين سنى پايين آمده و جامعه ايران جوان شده است. علائم موجود، حاكى از تقويت طبقه متوسط جديد شده است. اما مشكل اين طبقه، نبود سازماندهى و تشكيلات است.

دموكراسى دينى يا اسلامى در كجاى تعريف و تحليل شما از دموكراسى جاى مى گيرد؟ آيا اصولاً دين و دموكراسى جمع پذيرند و امكان تحقق دموكراسى در نظام هاى ايدئولوژيك وجود دارد؟

بحث من منشاء دموكراسى بود. اما بحث دين و دموكراسى خيلى كشدار است. به هر حال، من سه منشاء براى دموكراسى برشمردم، اگر دموكراسى دينى از يكى از اين سه منشاء درآمد، پس دموكراسى دينى هم وجود دارد. توكويل بحث خوبى درباره آمريكا دارد و توضيح مى دهد كه در آمريكاى اوليه (بيش از ۲۰۰ سال قبل)، دين در شكل گيرى دموكراسى نقش مهمى داشته است. احزاب غير دينى نبودند. قانون اساسى آمريكا خيلى مواد خود را از دين گرفته است. بنيانگذاران آمريكا خيلى از قوانين خود را از مسيحيت گرفتند. در اين قانون اساسى آشكار است كه دين چه نقشى دارد. احزاب سوسيال مسيحى و دموكرات مسيحى در اروپا مثل ساير احزاب فعال هستند. اما فعاليت حول حزب است نه حول مسيحيت. قواعد بازى را رعايت مى كنند و به خاطر مسيحيت خود، امتيازى طلب نمى كنند. حزب فضيلت تركيه مثال خوبى است. حزبى كمابيش دينى كه در نظامى لائيك مصادر قدرت را به دست گرفت. از اين جهت، در عالم واقع مشكلى وجود ندارد كه احزاب دينى فعال شوند.

آيا فرآيندهاى دموكراسى خواهى در ايران در يكصد سال اخير چه الگويى داشته است. شما مشخص نكرديد دموكراسى شكل گرفته پس از انقلاب، چه مدلى دارد؟ پوپوليستى يا پولى آرشى؟

دموكراسى خواهى دوران مشروطه بيشتر نخبه گرا بوده است. اول تحت تاثير انقلاب فرانسه و بعد انقلاب بلشويكى روسيه بود. با اين حال، اقشار پائين دست هم به اين جنبش پيوستند كه ستارخان از آنها بود. انقلاب ايران هر دو حالت را داشت اما پولى آرشى به دليل ضعف بورژوازى نتوانست به جايى برسد. انقلاب اسلامى كاملاً طرفدار مشاركت بود و نه رقابت. از شعارها هم مشخص بود. صحبتى از رقابت نمى شود. شعار «حزب يعنى حزب الله» به معنى رقابتى نبودن است اما مشاركت خيلى بالا بود. مثلاً تا انتخابات سال ۷۶ در دوره آقاى هاشمى، خود ايشان كانديدا مى شد و افرادى كه حداكثر ۳۰۰-۲۰۰ هزار راى مى آوردند و خودشان هم مى گفتند كه با امت شهيد پرور به هاشمى راى مى دهيم. پول انتخابات خود را هم از آقاى هاشمى مى گرفتند چون براى گرم كردن بازار ايشان آمده بودند. فقط يك بار رقابت جدى بود، آن هم دوم خرداد بود كه حماسه اى پرشور شكل گرفت. رقابت يك پايه دموكراسى است كه همواره در كشور ما غايب بوده است.

آيا تحقق دموكراسى منوط به شكل گيرى بورژوازى اقتصادى است و آيا مسائل فرهنگى اهميتى ندارد؟

فرهنگ هم مهم است. بايد فرهنگ دموكراسى شكل گيرد و تمرين شود. بنابراين، مسائل اقتصادى نفى مباحث فرهنگى نيست. منظور من از سه جزء دموكراسى مشاركت، رقابت و ديگرى اجزاى ديگر بود. اجزاى ديگر، منظور فرهنگ بود. تا دموكرات نشويم، دموكراسى حاصل نمى شود. در شوره زار دموكراسى نمى رويد. شوره زار كجاست؟ وقتى در خانواده اى پدرسالار حاكم باشد، كشور دموكرات نمى شود. همه تبديل به شاه هاى كوچك مى شوند. به عبارت عادى و كوچه بازارى «خلايق هرچه لايق» يعنى تا وقتى خودمان تمرين نكنيم، در خانواده، بين همسايگان، بين خريدار و فروشنده، بين كارگر و كارفرما اگر دموكراسى نباشد، در بالا سطح هم دولت دموكرات شكل نمى گيرد. چون دموكراسى خود در پايين باز توليد مى شود. البته اين راه طولانى است. آمريكايى ها مى گفتند اگر هيتلر و فاشيست ها مى خواستند در آلمان دموكراسى فراهم آورند، هزار سال طول مى كشيد. اما آمريكايى ها دوساله اين كار را كردند. اگر قرار بود يكى يكى آلمانى ها دموكرات شوند، دموكراسى پديد نمى آمد. اما ملت ما رشيد هستند و تجربه و منش دموكراسى خواهى را دارند. مشروطه و انقلاب و دوم خرداد ديده اند.

مردم ايران واقعاً با عراق و افغانستان فرق دارند. چطور نسخه «خاورميانه واحد» مى پيچند؟ مى خواهيد براى ما هم «لويه جرگه» درست كنيد؟ لويه جرگه به درد ما مى خورد؟ ملت ايران متمدن است و پشتوانه عظيمى دارد. لااقل در اين ۱۵۰ سال پشتوانه داريم. ما خودمان بلديم چه كار كنيم.

شما قبلاً در مقاله اى گفته ايد كه اسلام را بازرگانان به مالزى برده اند. حال با توجه به اين كه اسلام را جنگاوران عرب به ايران آوردند، آيا اين عامل شكل گيرى اسلام خشونت بار و استبداد نبوده است؟

مالزى، هند، بنگلادش، پاكستان و سنگاپور كشورهايى بودند كه مدت طولانى مستعمره انگلستان بودند، انگليسى ها موقعى كه رفتند سازمان ادارى آنجا را تنظيم كرده بودند.

دموكراسى آنجا بيشتر مديون انگليسى هاست. مثل آفريقاى جنوبى و استراليا. انگليس هرجا بوده، سبك خود يعنى دموكراسى پارلمانى را پياده كرده است. هند الان يك ميليارد جمعيت دارد اما احزاب آن قوى هستند و به خوبى فعاليت مى كنند و بسيار خوب اداره مى شوند. فقط بازرگانان در اين كشورها مؤثر نبوده اند بلكه انگليس ها هم كمك كردند. اما در مورد جنگاوران عرب، حادثه مربوط به ۱۴۰۰ سال قبل است. مگر ما اسلام خود را از جنگاوران گرفته ايم؟ مگر آل زيار و آل بويه و ابومسلم با اعراب نجنگيدند؟ ايرانيان مسلمان و شيعه شدند، اما عرب نشدند. حتى عرب ها را در خود هضم كردند و به دربار عباسيان راه يافتند و در واقع، فرهنگ خود را بر اعراب تحميل كردند.

تأكيد شما در روزنامه «شرق» مبنى بر اولويت دولت بر دموكراسى به اين معنى نيست كه دموكراسى نيازمند دولت اقتدارگراست؟

دولت اقتدارگرا براى جامعه ناموزون است. معناى جامعه ناموزون، كشور كثيرالمله است كه هر گوشه آن دست يك قوميت باشد و با هم در ستيز باشند. اينها نيازمند «لوياتان» هستند. ولى ايران چنين دولتى نمى خواهد. شايد ايشان مى خواهد الگوى چينى را توجيه كند. بعد از انقلاب چين، چينى هاى مخالف به هنگ كنگ، تايوان و مالزى فرار كردند. اين مسئله تعادل جمعيتى مالزى را برهم زد. ۶۰ درصد مردم اين كشور مالايى هستند كه مسلمانند. ۴۰ درصد هم چينى هستند كه كنفوسيوس و بودا را قبول دارند. براى اداره اين كشور چه بايد كرد؟ جنگ طولانى مدتى بين مالايى ها و چينى ها درگرفت. آن موقع، مالايى ها چينى ها را مجبور كردند كه در سياست دخالت نكنند. چينى ها هم به سراغ اقتصاد رفتند. حالا مناصب در اختيار مالايى ها و ثروت نزد چينى هاست. مثال بهتر، پاكستان است. پاكستان جامعه ناموزون ترى است. هميشه در ايالت هاى اين كشور دعواست. به همين خاطر، به جاى رژيم دموكراتيك بى نظير بوتو، كلوپ نظاميان حاكم شدند. پس كشورهايى هستند كه دموكراسى نمايشى دارند اما پشت آن يك دولت اقتدارگرا و ميليتاريستى قرار دارد. من نمى خواهم اين را نفى كنم. تركيه هم مدتى مثل پاكستان بود. اما كم كم اين كشور دارد اروپايى مى شود و ميليتاريستى نيست. كشور با كشور فرق دارد. نمى توان كلى حرف زد.

• «
شبه دموكراسى» را لطفاً توضيح دهيد و آيا به نظر شما در ايران، چنين سيستمى وجود دارد؟

شايد تعريف «شبه دموكراسى» كه فكر مى كنم اولين بار آن را دكتر «حسين بشيريه» مطرح كرد، همين مفهوم را داشت كه نقابى از دموكراسى وجود داشته باشد اما پشت آن اقتدارگرايى موجود باشد. مثل پاكستان زمان «ذوالفقار بوتو» و «بى نظير بوتو» كه توضيح دادم. اين دموكراسى را يك شبه مى شود برچيد و بساط آن را به دريا ريخت! وقتى تانك ها حاكم هستند اما با دموكراسى استتار شده اند، مى توان آن را «شبه دموكراسى» ناميد.

جنبش دانشجويى و جبهه دوم خرداد چه نقشى در پيشبرد دموكراسى در ايران دارد و آيا اين جبهه مى تواند به شكل فعلى پاسخگو باشد؟

من گفتم كه دموكراسى ميان سه طيف بورژوازى، بيگانه و يا طبقه متوسط جديد شكل يافت. جنبش دانشجويى جزء طبقه متوسط جديد است. البته وجود اين طبقه كافى نيست. بايد سازمان، استراتژى و تئورى داشته باشد تا بتواند فعال شود و به صحنه آيد. اگر جنبش دانشجويى چنين باشد، مى توان روى آن حساب كرد. اما مادام كه به دنبال خرده كارى، دعواهاى بيهوده باشد و شقه شقه باشد، نمى تواند جنبش دموكراسى خواهى شود. اصلاح طلبان هم همين طور. اصلاح طلبان دو دسته اند. دسته اى كه دوم خرداد را ساختند بورژوازى هستند اما «بورژوازى رانتى». بخش ديگر همان طبقه متوسط جديد است، اما اصلاح طلبان هم همان مشكلات جنبش دانشجويى را كمابيش دارند. بخشى از اصلاح طلبان فقط اسمشان اصلاح طلب است. اينها مثل شبه دموكراسى، «شبه اصلاح طلب» هستند. اينها مثل پرايد عمل مى كنند.

پرايد كه نمى تواند ۲۲ ميليون رأى را بكشد. با برخى اصلاح طلبان نيم كيلو بار هم نمى توان كشيد. اصلاح طلبى بايد قطار واگن دار باشد. نمى خواهم نامشان را ببرم. البته بايد از نيروهاى ضعيف تر هم استفاده كرد. اما نبايد سركردگى جنبش را به اينها داد. اصلاح طلبان مشكلات خاص خود را دارند كه نقد آن جاى خود دارد.