ديگاه يوسفي اشكوري:

اسلام آمريكايي، تعبير و توصيفي اسلام غيرسياسي و مرفهين بي درد است

گرچه تعبير «اسلام آمريكايي» سالياني پيش از انقلاب ايران به وسيله دكتر علي شريعتي به كار رفته بود، اما شهرت و رواج اين تركيب به وسيله آيت الله خميني در ساليان پس از انقلاب بوده است. اگر بتوانيم به مجموعه «صحيفه امام» استناد كنيم، ايشان در ۲۱ تيرماه ۱۳۶۲ش اولين بار در يك سخنراني از اصطلاح «اسلام آمريكايي» استفاده كرده و سپس بارها آن را به كار برده اند. ايشان در آن جلسه مي گويند: «اسلام آمريكايي در زمان شاه هم بود، كسي حق نداشت دخالت در هيچ امري بكند. اسلام آمريكايي اين بود كه ملاها بايد بروند درسشان را بخوانند، چه كار دارند به سياست، از بس تزريق شده بود باورشان آمده بود كه بايد برويم توي مدرسه درس بخوانيم. چه كار داريم به اينكه به ملت چه مي گذرد. آن امر مردم، امر حكومت و قيصر است، به ما چه ربطي دارد.» (صحيفه امام، ۱۷/۵۳۵). اوصافي كه ايشان در جاهاي مختلف براي اسلام آمريكايي برمي شمرند عبارتند از: «مقدس مآبي، تحجرگرايي، اسلام سرمايه داري، اسلام التقاط، اسلام مستكبرين، اسلام مرفهين بي درد، اسلام منافقين، اسلام راحت طلبان، اسلام فرصت طلبان و اسلام متكبرين» اصطلاح مقابل و بديل آن «اسلام ناب محمدي» است كه غالباً به كار رفته است. اوصاف اين نوع اسلام از نظر آيت الله خميني چنين است: اسلام پابرهنگان زمين، اسلام مستضعفين، اسلام رنجديدگان تاريخ، اسلام عارفان مبارزه جو و اسلام پاك طينتان عارف. (مراجعه كنيد به جلدهاي ۲۰ و ۲۱ صحيفه امام).
آنچه از مجموع اين اوصاف برمي آيد، اين است كه دو تفسير و دو قرائت از اسلام (حداقل در زمان  ما) وجود دارد كه يكي عبارت است از اسلام سياسي، اجتماعي، حامي محرومان، ضداستكبار، ضدسرمايه داري و ديگر، اسلام غيرسياسي و اسلام مستكبران و دارامندان و اسلام توجيه گرا و باب زر و زور و عافيت طلبي. اولي، كه يكبار «اسلام سلطنتي» خوانده شده است، اسلام بدلي و انحرافي و غيرقابل قبول است و دومي، كه اسلام ناب محمدي است و اصيل، واقعي و منطبق با حقيقت و جوهر وحي و نبوت و تشيع حقيقي است و لذا مقبول است و قابل دفاع. اين دو نوع اسلام همواره در تقابل هم و در ستيز يكديگرند. بدين ترتيب مسلمانان نيز بر دو گونه اند: مسلماني نبوي و شيعه اي علوي، مسلماني آمريكايي و سلطنتي، و اين دو در پيكار مداومند. روحانيان و عالمان ديني نيز بر دو گونه اند: دسته اي حامي محرومان و مدافع حقوق پابرهنگان زمين، و دسته اي حامي سرمايه داران و استعمارگران و مرفهين بي درد. آيت الله خميني بارها از روحانيان مبارز پانزده خردادي و ضدرژيم شاه و ضدغرب ايران به عنوان روحانيان مدافع اسلام ناب محمدي ياد كرده است و در مقابل تمام روحانيان و عالمان غيرسياسي و غيرمبارز و عافيت طلب و يا معتقد به جدايي دين و روحانيت از سياست را مورد انتقاد قرار داده و آنان را آمريكايي ناميده است. ايشان از اين گروه از عالمان غالباً تحت عنوان مقدس مآبان ياد كرده و خطر اينان را براي اسلام و انقلاب به مراتب خطرناك تر از هر دشمني دانسته است و به ياد آورده است كه خود نيز از دست اينان آزارها ديده و رنج برده است. جمله و تعبير پرمعناي «مرگ آباد تحجر» را درباره اين گروه به كار برده است.
گرچه به لحاظ نظري و مفهومي توصيف هاي آيت الله خميني از اسلام ناب محمدي و اسلام آمريكايي كم و بيش روشن و وافي به مقصود به نظر مي رسد، اما به لحاظ مصاديق و نمونه هاي خارجي دچار ابهام بود، لذا در اواخر عمر ايشان، كه اصطلاح اسلام آمريكايي تكرار و متداول شد، بين دو جناح فكري _ سياسي پيروان ايشان و حاضر و فعال در درون نظام اختلاف پديد آمد. جناح چپ خط امامي، كه به راديكاليسم و انقلابي گري ديرين و پايدار آيت الله خميني نزديك تر بود، جناح راست و محافظه كارتر و سنتي تر خط امام را از مصاديق اسلام آمريكايي شمرد و به ويژه برخي از چهره  هاي روحاني وابسته به جامعه روحانيت مبارز تهران و قم را از اين منظر مورد انتقاد قرار داد. مخصوصاً وقتي پاي برخي قوانين مصوب شوراي انقلاب و مجلس مانند بند جيم اصلاحات ارضي و يا قانون كار و يا رد صلاحيت برخي از كانديداهاي جناح چپ در انتخابات مجلس شورا و يا خبرگان رهبري به وسيله شوراي نگهبان و به طور كلي مسائل اقتصادي و يا سياست خارجي به ميان مي آمد، چپ گرايان خط امامي مخالفت هاي جناح مقابل را برنمي تابيدند و آن تفكر را متحجرانه و عقب مانده و آن نوع اسلام را آمريكايي مي ناميدند. هرچند آنان نيز كم و بيش جناح مقابل را به همين صفت متهم مي كردند اما سلاح برنده تر و كارآمد آنها اوصافي چون «التقاطي»، «كمونيست» و يا «ضدروحانيت» بود كه در مصاف لفظي و تبليغاتي و جناحي؛ رقيب از آنها سود مي جست. آيت الله خميني يكبار به وارد آوردن اتهام «كمونيست» و «التقاطي» به كساني كه مي  خواهند براي محرومان و مستمندان كار كنند اشاره كرده و البته آن را وارد ندانسته است. (صحيفه امام، ۲۱/۸۷). پس از آنكه اختلاف و پيكار تبليغاتي دو جناح در مورد اينكه مصداق اسلام آمريكايي كدام است اوج گرفت، آيت الله خميني براي رفع و حل اختلاف، هر دو جناح را از چنين اتهامي مبرا دانست و گفت: «براي من روشن است كه در نهاد هر دو جريان اعتقاد و عشق به خدا و خدمت به خلق نهفته است.» صحيفه امام، ۲۰/۱۸۱). اوصافي كه آيت الله خميني درباره اسلام آمريكايي برشمرده است، براي التقاطي»ها و «منافقين» نيز آمده است. با توجه به اينكه در طول چند دهه اخير «منافقين» به «سازمان مجاهدين خلق ايران» و «التقاطي» ها به روشنفكران ديني دهه شصت گفته مي شد، بايد نتيجه گرفت كه اين جريان مبارز نيز از مصاديق اسلام آمريكايي اند. بدين ترتيب جز مسلمانان خط امامي بقيه (مسلمانان و روحانيان غيرسياسي، سرمايه داران مسلمان، روشنفكران بي اعتقاد به روحانيت سياسي و يا غيروابسته به آن) متصف به

اسلام فقاهتی :  عنواني خاص براي اسلام سنتي و متكي به فقه وفقاهت است

اسلام فقاهتي، عنواني خاص براي اسلام سنتي است كه متكي به فقه و فقاهت است.ظاهراً سابقه اين اصطلاح به سال هاي نخست جمهوري اسلامي بازمي گردد. از روزهاي نخست پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران، اختلافات فكري و مسلكي و سياسي بين نيروهاي اسلامي درون جنبش بروز كرد كه با گذشت زمان و توالي حوادث بيشتر، عميق تر و آشكارتر شد.گرچه شناخت درست و دقيق و همه جانبه ومستند علل اين اختلاف ها و جريان هاي انشعابي درون جنبش اسلامي مجال گسترده و امكانات بسيار مي طلبد، اما اگر بتوانيم در يك نگاه كلان جريان اسلام سياسي معاصر را به دو گروه متمايز «سنت گرا» و «نوگرا» تقسيم كنيم، قادر خواهيم بود كه تا حدودي علل اختلافات فكري و ايدئولوژيك نيروهاي فعال در جريان انقلاب و ساليان پس از پيروزي را بشناسيم و رفتارها را تحليل كنيم. سنت گرايان، كه وفاداران به سنت و ميراث اند وعموماً تجدد و تجديد نظرطلبي ديني را برنمي تابند، نهاد روحانيت و عالمان و فقيهان را پاسداران دين و حاميان شريعت و حاملان معارف اصيل اسلامي مي شناسند و مرجعيت انحصاري آنان را در تفسير دين و تبليغ دين و اجراي شريعت گردن نهاده اند. از نظر آنان اسلام به علاوه روحانيت اسلام است و قابل قبول. اما نوگراها و نوانديشان مسلمان، كه عمدتاً تحت عنوان روشنفكران مسلمان شناخته مي شوند، به گونه اي ديگر مي انديشند. اينان، كه هم تجدد و نوانديشي در دين و معارف كهن اسلامي را امري ضروري و بايسته مي دانند و هم عالمان ديني صالح را صرفاً كارشناسان و پژوهشگران اسلامي مي شناسند، روشنفكران و پژوهشگران عرصه هاي مختلف علمي نوين را نيز كارشناساني شايسته و مفيد براي دين شناسي و آموزش معارف ديني مي شمارند. اساساً از نظر ايشان، اسلام چون مسيحيت نيست كه كليسا و روحانيان وابسته به آن داشته باشد و بگويد در خارج از كليسا و رهبري روحاني راهي براي نجات نيست. عالم دين لازم است، اما اولاً رسمي نيست و ثانياً شناخت و شناساندن دين در انحصار هيچ نهاد يا فرد و گروهي نيست، هر شخص صالح از نظر علمي (ولو در يك رشته معيني) و اخلاقي مي تواند در حوزه پژوهشي خود اجتهاد كند و نظر بدهد.تاريخ تحولات دروني جنبش اسلامي معاصر نشان مي  دهد كه از ساليان پيش از مشروطيت، از زماني كه جريان روشنفكري ديني متولد شده است، اين دو جريان در پاره اي موارد در تعارض با هم بوده اند. در زمان نوشتن متمم قانون اساسي در مجلس اول اين تفاوت و تعارض آشكار شد كه منجر به رويگرداني حاج شيخ فضل الله نوري و پيروان فكري و اسلامگراي او از مشروطه و حتي از عالماني چون طباطبايي و بهبهاني و آخوند خراساني شد. اين دو گروه سنت گرا و نوگرا اگرچه در طول يك قرن در ميدان مبارزه اجتماعي و سياسي با هم در تعامل و همكاري بوده اند، اما اختلافات نظري و فكري هم غالباً وجود داشته و اظهار مي شده است. سنت گرايان، نوگرايان را منحرف، بي دين، التقاطي، دشمن روحانيت و... مي خواندند و نوگرايان نيز در مقابل آنان را مرتجع، سنتي، عقب مانده، ضد علم و تجدد و تقليدي لقب مي دادند.در جريان انقلاب و پس از آن تعارضات ديرين آشكارتر شد و جناح بندي به صورت حادتر از گذشته پديد آمد كه البته اين بار با گروه گرايي نيز آميخته بود. بخش عمده روحانيت سياسي از جمله جامعه مدرسين حوزه علميه قم و جامعه روحانيت مبارز تهران و كثيري از بازاريان در يك جناح قرار گرفتند و طيف وسيع روشنفكران مسلمان و از جمله سازمان ها و تشكل هاي وابسته به آنها مانند طيف گسترده طرفداران دكتر شريعتي، به رغم تفاوت هاي اساسي بين آنان، در جناح ديگر صف آرايي كردند. هر يك از اين دو جناح براي مقابله با جناح مقابل هر چه در توان داشت و با استفاده از ظرفيت فكري و ايدئولوژيك و با سوابق مبارزاتي و افتخارات خود و نيز با بهره مندي از امكانات اجرايي و عملي كوشش كرد. از آنجا كه رهبري جنبش كم و بيش در اختيار روحانيت و فقيهان بود و امكانات مالي و مردمي نيز فراوان در اختيار داشت، با شتاب، جناح روشنفكري و غيرمتكي به روحانيت را به حاشيه رانده شد و سپس از ساختار قدرت عرصه فرهنگي حذف شد.
در اين ارتباط و در عرصه كارزار سياسي _ ايدئولوژيك سنت گرايان و نوگرايان، اصطلاح «اسلام فقاهتي» به وسيله جناح سنتي وابسته به روحانيت ابداع شد و رواج يافت. آنان خود را طرفدار اسلامي مي دانستند كه متكي به فتوا و رساله و به عبارتي فقه و حديث،  به گونه اي كه فقيهان شيعي حامل و ناقل آن بودند، باشد. از نظر آنان «اسلام ناب»، كه باز از اصطلاحات متداول در اواخر دهه شصت است و ناظر بر همان اسلام فقاهتي است، اسلام حوزه و مجتهدان حوزوي است و به زعم آنان، هر نوع جدايي از اين نوع اسلام و يا مخالفت با آن و اعلان استقلال و بي نيازي در برابر اسلام فقاهتي حوزوي، انحراف و موجب گمراهي و خسران در دنيا و آخرت است. از آنجا كه نوع ارتباط مقلدين با مراجع تقليد «رساله عمليه» است، كه به فارسي نوشته مي شود، حاميان اين انديشه آن را «اسلام رساله اي» هم گويند.شعار اسلام رساله اي يا اسلام فقاهتي، كه منادي حكومت در چارچوب فقه سنتي و جواهري (منظور كتاب جواهر الكلام شيخ حسن صاحب جواهر است) بود، تا سال ۱۳۶۷ سكه رايج بود و سنت گرايان آن را براي و بيرون راندن روشنفكران دين از صحنه سخاوتمندانه به كار مي بردند، اما در آن سال آيت الله امام خميني «ولايت مطلقه فقيه» را مطرح كردند كه به معناي نفي حاكميت مطلق فقه سنتي بود، چرا كه ولي فقيه اجازه مي يافت در صورت لزوم و تشخيص مصلحت براي حفظ نظام، احكام مسلم شرعي و احكام اوليه را هم به گونه ديگر عمل كند. اسلام آمريكايي شمرده مي شوند.

 اسلام سنتی: براي نوصيف نوعي از اسلام كه وفادار به سنت و در تقابل با نوانديشي است

 اسلام سنتي اصطلاحي براي توصيف نوعي از اسلام كه وفادار به سنت و در قابل با نوانديشي است از آن جا كه مفاهيم و اصطلاحات مربوط به يك پديده يكديگر را تعريف مي كنند و فهم يكي به فهم ديگري بستگي دارد، عنوان «اسلام سنتي» يا «مسلمانان سنتي» در ارتباط با عناويني چون «اسلام سياسي» و «اسلام انقلابي» و يا «اسلام نوانديش» و امثال آنها قابل فهم و درك است. تاساليان اخير از اين اصطلاحات و نام ها خبري نبود و همه از «اسلام » يا «دين» و «شريعت» كم و بيش تفسير واحد يا مشابهي داشته و لذا از استعمال اين واژگان معناي روشني مراد مي كردندو مخاطبان نيز معناي متكلم را به خوبي درك مي كردند. اما از زماني كه به دلايل شناخته شده اجتماعي و فرهنگي و سياسي، تفسيرهاي متفاوت و گاه متعارض و از جهاتي تازه از دين و شريعت و اسلام و مفاهيمي از اين دست پديد آمده است عناويني اين گونه نيز در ذهن و زبان نخبگان فكري و انديشمندان و سپس عموم مردم باب شده است. در واقع هر يك از اين مفاهيم و اصطلاحات معرف نحله اي از جريان عام اسلامي و اسلام گرايي معاصر است«اسلام سنتي» به گونه اي كه اكنون مصطلح است، عبارت است از وفاداري به «اسلام تاريخي» يعني اسلامي كه در طول تاريخ هزارو چهار صدساله آن شكل گرفته و اكنون كم و بيش جا افتاده و تثبيت شده و بخشي از سنت و فرهنگ مسلمانان شده است. مي دانيم كه تعاريف وتقسيم بندي هاي مختلف از دين و اجزاي آن وجود دارد. اما دين را هر گونه كه تعريف و توصيف كنيم، قدر مسلم آن است كه در دين يك سلسله اصول كلي و عام وجود دارد كه قطعي و يقين است و هيچ مسلماني نيز تاكنون درباره آنها ترديد نكرده و نمي كند. مانند اصل توحيد و نبوت و معاد و يا وجوب نماز و روزه و حج و شماري از حلال ها و حرام هاي ديگر. اما از همان روز نخست تولد اسلام، حتي زمان پيامبر، تفسيرها و تعبيرهاي مختلف و متنوع از اين اصول عام و قطعي به وسيله برخي از مسلمانان پديد آمد كه به تدريج در قرون بعدي تحت عنوان معارف اسلامي تعريف و به فقه و كلام و تفسير و سيره و تاريخ و حتي فلسفه و عرفان طبقه بندي شدند. فقيهان و متكلمان و مفسران و ارباب سير و تاريخ و فيلسوفان و عارفان، بنيادگذاران و شارحان و مبلغان اين جريان ها شمرده مي شوند. اين نحله ها، در عين گرد آمدنشان تحت عنوان كلي اسلامي از نظر بنيادي و شكل و محتوا و نتايج و الزامات عملي شان، با يكديگر تفاوت اساسي دارند. البته طبعاً هر يك از اين جريان هاي فكري و معرفتي و عقيدتي، راه و رسم  را درست يا درست تر و ديني تر مي دارند و ديگران را در موضوعات محل اختلاف و نزاع دچار اشتباه و يا انحراف و گمراهي مي بيند. راز جدال هاي عظيم و درگيري هاي تندوگاه خشن در تاريخ اسلام بين فرقه هاي مذهبي و يا نحله هاي معرفتي (سنيان و شيعيان، متشرعان و صوفيان، فيلسوفان و متكلمان، ظاهريان و باطنيان و ...) عمدتاً در همين نكته نهفته است (گرچه غالباً دست هاي سياست پيشگان نيز در اين نزاع ها دخالت داشته اند. اختلافات عقيدتي  و فرقه اي كه روزگاري بسيار بود،اكنون تا حدود زيادي فروكش كرده است اما پيروان نحله هاي كلامي يا فقهي ويا فرقه اي كهن كماكان به راه خود مي روند و به سنت و تاريخ و فرهنگشان وفادارند. از آنجا كه پيروان و وفاداران هر يك از اين نحله ها، تفسير و تعبير خود را حق و درست و منطبق با روح و حقيقت دين و وحي مي داند، متعصبانه از آن دفاع مي كند و كمتر حاضر است به سخن ديگري گوش دهد تا چه رسد به پذيرش آراي مخالف. اين نوع مسلمانان، تابع هر فرقه و طايفه اي كه باشند، در مجموع سنت متصلب و فرهنگ جاافتاده و منجمد شرعي و ميراث تعريف شده كهن را درست و قابل دفاع مي دانند و غالباً درباره آن چون و چرا نمي كنند.با توجه به نكات ياد شده مي توان گفت مسلمان سنتي كسي است كه :

 ۱ _ متون  منابع و معارف گذشته اين فرقه و مذهب خود را درست ترين و قابل اعتما دترين سند دين شناسي مي داند و به سنديت و مرجعيت آنها اطمينان دارد. ۲ _ معمولاً با رويكرد نقادانه عميق به دين و شريعت و منابع معرفتي كهن مخالف است. و اساساً نقادي و نوانديشي و بازنگري در منابع و معارف تاريخي را مخل دينداري ويرانگرجامعه ديني مي داند.۳- نهاد علما را به عنوان پاسداران شريعت و حاملان متخصص معارف دين به رسميت مي شناسند و مرجعيت آنان را مي پذيرند ۴- عموماً به درجات و مراتب، منتقد غرب و حتي نافي غرب و تمدن غربي اند.اما از نظر اجتماعي و سياسي، سنت گرايي و سنت گرايان به دو گروه تقسيم مي شوند: ۱ _ گروهي غير سياسي اند و حتي سياسي و انقلابي شدن دين و به ويژه آميختن دين و سياست و حكومت را به زيان دين و دين ورزي مي دانند. از نظر عددي و كمي به نظر مي رسد كه اكثريت مسلمانان جهان و از جمله در ايران چنين مي انديشند. اكثريت عالمان و فقيهان سني و شيعي نيز از همين طايفه اند.نخبگان فكري امروزين اين طايفه (روشنفكران و تحصيلكردگان جديد) عمدتاً در شمارمسلمانان معرفت انديش و فرهنگي اند. به طور كلي اين نوع سنت گرايان را مسلمان فرهنگي و ميراثي مي توان خواند چرا كه فرهنگ سنتي اسلامي هويتآنان است. نيز اينان را «تراديسيوناليست»  گفته اند

.      2   گروه ديگر از سنت گرايان سياسي و يا انقلابي اند. آنان در رويارويي اسلام و غرب و يا اسلام و استعمار غربي زاده شده اند. از نظر آنان اسلام يك دين اجتماعي و سياسي و انقلابي است و در آغاز چنين بوده و بعدها از ياد رفته و اكنون بايد آن را احيا كرد. غرب ستيزي و مخالفتبا جهان متجدد از محورهاي مهم حركت و تلاش اينان است.نيز تشكيل حكومت ديني با رهبري علماي دين از آرمان هاي ديگر اين طايفه است. از نظر اينان هر نوع نقد جدي معارف سنتي محكوم است و تجديد نظرطلبي در دين تلقي مي شود و اگر هم بنا است نقد و تجددي صورت بگيرد لازم است به وسيله متخصصان يعني عالمان و فقيهان باشد. در واقع اين گروه بدون اين كه در تفكر و بينش ديني خود تحولي ايجاد كرده باشند به تكاپوهاي سياسي و انقلابي و حتي تاسيس نظم و نظام جديد دست زده اند . اينان را «فاندامانتاليس