|
ديدگاه
آقاي علوي تبار در ارتباط با روشنفكر ديني
قسمت دوم
برخي از منتقدان به يكي از اين اجزا نقد دارند و به همين
دليل روشنفكري ديني را غيرممكن ميدانند. آنها ميگويند نميتوان هم به عقل خود بنياد
و نقاد مدرن پايبند بود و هم دلبستگي ديني داشت. ميتوانيد در مورد ادله آنها توضيح
بيشتري بدهيد و نظرتان را نيز بگوييد.
منصفانه بگويم، اغلب منتقدان براي اين ادعا، استدلالي نميآورند.
اما اگر بخواهم با زحمت زياد از لابهلاي حرفهاي آنها استدلالي براي اين ادعا بياورم،
ميتوانم به دو استدلال اشاره كنم. گروهي معتقدند كه چون دينداري مستلزم باور به
ديدگاههايي است كه ناشي از عقل مدرن نيستند، بنابراين نميتوان هم ديندار بود و
هم به اين عقل مدرن پايبند بود. آنها ميگويند، عقل مدرن با اتكا به خود به طور مستقل
ما را به وجود مثلاً معاد و روزداوري رهنمون نميكند؛ بنابراين نميتوان هم ديندار
معتقد به معاد بود و هم مدرن پايبند به عقل مدرن. اين استدلال يك پيش فرض اساسي دارد
و آن اين است كه تنها باورهايي مدرن هستند كه ناشي از عقل مدرن باشند و از منبع و
منشأ ديگري حاصل نشده باشند. باور عقلاني از نظر اين گروه باوري است كه بتوان با
بهرهگيري از عقل مدرن درستي آن را اثبات كرد. مشكل اين استدلال اين است كه مبتني
بر تصوري از عقلانيت است كه به آن «عقلانيت حداكثري» ميگويند. عقلانيت حداكثري امروز
قابل دفاع نيست. امروز تنها ميتوان از «عقلانيت انتقادي» دفاع كرد. براساس عقلانيت
انتقادي براي پذيرش يك باور لازم نيست كه حتماً حاصل عقل خود بنياد باشد. ما در عقلانيت
از كجا آوردهاي نداريم. باورها و عقايد ما ميتوانند از هر منشأيي ناشي شوند. مهم
اين است كه با عقل ما تعارضي نداشته باشند. حتي لازم نيست كه ما درستي آنها را با
عقل ثابت كنيم، همين كه نتوان نادرستي آنها را ثابت كرد كافي است و ميتوان به آنها
باور داشت. همين كه باوري با عقل تعارض نداشته باشد ميتوان به طور موجهي آن را قبول
داشت. به علاوه، امروز ميدانيم كه عقل، داوري بيطرف نيست. تصور عقلورزي كه از
هيچ عنصري غير از استدلال عقلي تأثير نپذيرد با واقعيت فاصله دارد. عقل ما انسانها
تحت تأثير سوابق، ارزشها، موقعيتها و حساسيتهايمان قرار ميگيرد؛ هيچ يك از ما
با ذهن خالي با جمال برخورد نميكنيم و نميتوانيم خود را از همه تأثيرات پيراموني
آزاد كنيم.
ذهن ما چون آينهاي شفاف در مقابل واقعيت نيست. فرآيند شناخت
بيشتر از آنكه شبيه انعكاس تصاوير در آينه باشد، شبيه ديدن از پشت عينك رنگي است.
شناختهاي ما، رنگ عينكهايي را كه به چشم داريم با خود دارد. ديدگاه آينهاي شناخت،
جاي خود را به ديدگاه عينكي شناخت داده است.
استدلال ديگري كه گاه مطرح ميشود اين است كه دينداري و
ايمانورزي مستلزم نوعي تسليم و اعتقاد است در حالي كه لازمه تعقل مدرن نوعي موقتي
و غيرقطعي و آزمايشي بودن است. چگونه ميشود ايمان آورد و دل بست در حالي كه شناختهاي
ما هر زمان در معرض تغيير و تبديل است؟ التزام به عقل مدرن يعني آمادگي براي تغيير
و پذيرش بديلهاي تازه و التزام به دين يعني اطمينان و استقرار. آنها به ويژه مدعياند
كه التزام ديني امكان نقد واقعي و ريشهاي انديشههاي ديني را از ما ميگيرد. در
پاسخ به اين دوستان بايد گفت كه جمع ميان التزام به يك نظريه در مقام عمل و نقد آن
نظريه در مقام نظر، پديدهاي شايع است و در همه قلمروها از جمله قلمرو علم نيز بالفعل
جاري است. براي مثال، عموم دانشمندان نظريههاي علمي را تحولپذير و موقتي ميدانند
و جامعه علمي مستمراً در نقد آن نظريهها ميكوشد، اما در عين حال عموم انسانها،
از جمله دانشمندان، برمبناي همين نظريههاي علمي تحولپذير و غيرجاودانه عمل ميكنند
و حتي دست به اقدامات خطيري ميزنند. تمام داروسازان معتقدند كه نظريههاي مورد استفادهشان
قابل تغيير و موقتياند، اما اگر فرزندانشان بيمار شوند، به آنها دارو ميخورانند.
بنابراين، ميتوان در عين التزام عملي به يك نظريه و حتي انجام اقدامات خطير برمبناي
آن، هميشه نسبت به آن نظريه موضع انتقادي داشت و آن را نقدپذير و قابل تغيير دانست.
|
اورهاي ديني و احكام ديني درست و
لازمالاجرا هستند تا زماني كه خلاف آن بر ما ثابت شود. يك ديندار در عمل البته
محتاطانه عمل ميكند و هيچ عملي كه مغايرت قطعي با احكام قطعي دين داشته باشد انجام
نميدهد. اما اين به معناي پرهيز از نقد نظري نيست. بهعلاوه جنس ايمان، بهگونهاي
است كه نميتوان آن را تنها به يك نظريه و درست و غلطي يكنظريه تقليل داد. ايمان
يك دگرگوني وجودي است، چيزي فراتر از دانستن و قبول داشتن يك يا چند گزاره. علاوه
بر آنچه كه گفتم و دلالت برامكان جمع دينداري و نقادي مدرن دارد، به يك معنا ميخواهم
از ضرورت ديني چنين جمع شدني نيز دفاع كنم. از نظر ديني، خداوند است كه محل وثوق
و عتماد ميباشد و نه دستگاههاي فكري كه پروردهايم.
عقلانيت انتقادي به ما كمك ميكند تا همه تصاوير نابهجا
و نارسايي را كه از خداوند غالباً در قياس به نفس ساختهايم از ميان ببريم. بههرحال
ايمان با شك روش (كه خميرمايه همه پژوهشهاست) كاملاً قابل جمع، و حتي اين جمع
كردن ضروري است.
آقاي علويتبار، روشنفكري ديني بهعنوان يك جريان چه دستاورد
فكري جدي طي سالهاي پس از انقلاب داشته است؟
محور اصلي فعاليتهاي روشنفكران ديني نقد «بنيادگرايي»
ديني بوده است. اگر وضع بنيادگرايي را در ايران با كشورهاي ديگر مسلمان (حتي تركيه)
مقايسه كنيد ميبينيد كه نقش روشنفكران ديني تا چه حد مؤثر و كارساز بوده است.
كافي است به پيامدهاي گسترش بنيادگرايي ديني در جوامع اسلامي
(مثلاً الجزاير) توجه كنيد تا اهميت نقش روشنفكران ديني را در اين زمينه دريابيد.
گمان نمي كنم هيچ جريان ديگري بتواند ادعا كند كه در فرآيند نقد بنيادگرايي در
ايران كاري قابل مقايسه با روشنفكران ديني انجام داده است. اما روشنفكران ديني
خارج حوزه دينشناسي نيز دستآوردهايي داشتهاند كه برخي از آنها را ميتوان اينطور
فهرست كرد:
- ايفاي نقش محوري در معرفي و ترويج برخي از دانشهاي مدرن
در جامعه علمي ايران؛ بهطور مثال فلسفه علومتجربي (علمشناسي فلسفي)، فلسفه علم
تاريخ و فلسفه دين (بايد توجه داشت كه فلسفه دين غير از كلام جديد است!) را ميتوان
در اين زمينه نام برد.
- احياء و تثبيت ديدگاه سه منبع فرهنگي؛ مطابق اين ديدگاه
فرهنگ امروز ما از سه منبع ايران پيش از اسلام، دوران اسلامي و مدرنيته تغذيه ميكند
و اعتلا و توسعه فرهنگي ما نيز در گرو حفظ عناصر سازگار با عقل و معطوف به مسائل
واقعي جامعه ماست.
- مشاركت فعال و مؤثر در نقد بنيانهاي نظري تمامتخواهي
(توتاليتاريسم) در عرصه انديشه و سياست؛ دقت داشته باشيد كه تمامتخواهي تنها بيماري
زمامداران ما نبوده است و اپوزيسيون ما نيز در اغلب موارد به آن مبتلا بوده است.
- ايفاي نقش مؤثر در تبديل سرمشق غالب شناخت شناسي از «واقعباوري
ساده» به «واقعباوري انتقادي».
قبل از آن كه ادامه فهرست موردنظرتان را بيان كنيد. سؤالي
برايم مطرح است. برخي از منتقدان روشنفكري ديني مدعياند كه روشنفكري ديني در سالهاي
پيش از انقلاب با طرح ديدگاههايي در زمينه سياست نقش خود را ايفا ميكرده است
اما بعداز انقلاب اثري از اين نقش ديده نميشود. اگر ممكن است به دستاورد روشنفكري
ديني در اين زمينه نيز اشاره كنيد.
- ديدگاه سياسي روشنفكري ديني در آستانه انقلاب اسلامي
دو محور اصلي داشت: اصل محدوديت و مسؤوليت قدرت زمامداران و اصل اصالت رهبري (نه
رهبر). روشنفكري ديني بهدنبال صورتي از حكومت ميگشت كه بتواند در عين حفظ محدوديت
و مسووليت قدرت در مقابل مردم و موازين ايدئولوژيك به حكومت وظيفه ارتقاء و تكامل
بخشي جامعه را نيز تفويض كند. تجربه جمهوري ولايي (تركيب جمهوريت و نظريه ولايت
انتصابي مطلقه فقيه) در ايران و گفتوگوي انتقادي ميان گرايش مختلف روشنفكري ديني
با يكديگر و يا عالمان بنيادگرا و سنتي به تحولات اساسي در انديشه سياسي روشنفكري
ديني منجر گرديد. اگر بخواهم وجوه مشترك اين تحول را كه همه گرايشها با آن موافقند
را عرض كنم، ميتوانم به چند دستاورد اساسي در زمينه ديدگاه سياسي در روشنفكري
ديني بعداز انقلاب اشاره نمايم.
يكم، حل مسأله مبناي مشروعيت حكومت از نگاه يك ديندار متعهد؛
همه آنها به مشروعيت الهي، مردمي باور دارند. خداوند حق حكومت كردن را به مردم
تفويض كرده است و حكومت بايد مشروعيت خود را از مردم بگيرد.
دوم، تفكيك ميان مفاهيم «امت»، «دارالاسلام» و «ملت» و
طرح اين نكته كه كشورهاي اسلامي موجود را نميتوان در قالب امت تحليل كرد و احكام
امت را درباره آنها جاري ساخت. كشورهاي اسلامي «ملت – حكومت» (حكومت ملي) هستند
و مبناي جمعشدن اعضاي آنها نه اشتراك در عقيده كه برخورداري از حق مالكيت مشاع
بريك سرزمين مشخص است.
سوم، آمادهسازي مبناهاي معرفتشناختي و انسانشناختي لازم
براي پذيرش تكثر و چندگونگي انديشهها، سليقهها، منافع و رفتارها در جوامع اسلامي
و به رسميت شناختن حق متفاوت بودن و حق سازمانيابي در قالب انجمن هاي داوطلبانه
براي افراد جامعه و در واقع زمينهسازي ذهني براي شكلگيري و گسترش جامعه مدني
در كشورهاي اسلامي.
چهارم، پذيرش برابري حقوقي، سياسي افراد جامعه با مبتني
كردن مليت افراد بر مالكيت مشاع افراد مستقل از دين و عقايدشان، بركشور.
پنجم، تلاش براي تعريف حكومت ديني با تكيه بر ويژگيهاي
جامعه به جاي تأكيد بر ويژگيهاي زمامداران.
خوب است همينجا بحث مردمسالاري ديني را نيز با هم داشته
باشيم. ظاهراً اولينبار يكي از روشنفكران ديني (دكتر سروش) بحث حكومت دموكراتيك
ديني را مطرح كرد. بعداً آقاي خاتمي با بهرهگيري از واژه مردمسالاري ديني اين
مفهوم را در سطح وسيعتري طرح كرد. البته حالا ديگر همه اقتدارگرايان نيز از مردمسالاري
ديني سخن ميگويند. ميخواستم بپرسم كه از نظر شما آيا با توجه به سوءاستفادهاي
كه برخي از اين عنوان ميكنند پافشاري به روي اين عنوان درست است يا خير؟ اما قبل
از اين به اجمال بگوييد شما چه تعريفي از مردمسالاري ديني داريد.
من البته تعريف خودم را از مردمسالاري ديني ميگويم، ممكن
است دوستاني كه صادقانه اين واژه را به كار ميبرند نه بهعنوان يك تاكتيك براي
فريبدادن مردم، تعاريف ديگري از اين واژه داشته باشند كه بايد از خودشان پرسيد.
«مردمسالاري ديني شكلي از مردمسالاري است كه در آن به دليل اكثريتداشتن دينباوران
و گرايشهاي دينخواهانه در جامعه، خطمشيگذاري عمومي در آن با الهام و تأثيرپذيري
از ارزشها و دغدغههاي ديني انجام ميگيرد.»
بدون اينكه بخواهم وارد بحث تفصيلي شوم، عرض ميكنم كه
براي درك اين تعريف بايد به چند نكته توجه شود: مردمسالاري، خطمشيگذاري عمومي،
اكثريت داشتن دينباوران و گرايشهاي دينخواهانه، تأثيرپذيري از ارزشها و دغدغههاي
ديني.
قبل از هر چيز مردمسالاري ديني، يك نوع مردمسالاري است.
به همان معنايي كه ميشناسيم و امروز در بسياري از كشورهاي توسعهيافته تحققيافته
است. مردمسالاري آن طوري كه ميشناسيم بر چند اصل اساسي استوار شده است:
1-به رسميتشناختن حق مشاركت همگاني در مشروعيت بخشي به
حكومت و تصميمگيري و اداره امور عمومي،
2-وجود آزاديهاي عمومي و رعايت حقوق فردي،
3-رواداري و مدارا و چندگانگي و تنوع فكري-سياسي،
4-حاكميت اكثريت و احترام به اقليت و مراعات حقوق اقليت،
5-برابري حقوقي و سياسي همه شهروندان با يكديگر،
6-توزيع قدرت از طريق سرشكنكردن قدرت در هيأت حاكمه، تفكيك
قوا و محدوديت مدت تصدي وادواريبودن مشاغل سياسي.
همان طوري كه روشن است در مردمسالاري هيچ امتياز ويژه سياسي
به بهانه دين، مذهب، مسلك، قوميت، جنس، خانواده و طبقه اجتماعي به هيچ فرد يا
گروهي داده نميشود و همه از حقوق سياسي برابر برخوردارند. اما منظورم از «خط مشيگذاري
عمومي» فرآيند پيچيده و چندوجهي است كه طي آن يك مسأله و مشكل بهعنوان مسأله يا
مشكل عمومي احساس شده و درك ميشود، براي بررسي و حل به سازمانها و مؤسسات عمومي
ارجاع ميشود، براي رفع آن يك خطمشي عمومي تهيه و تدوين شده و شكل ميگيرد، اين
خطمشي مشروعيتيافته و قانوني ميشود، ابلاغ و اجرا ميگردد و پس از اجرا ارزيابي
ميشود. در يك جامعه ديني همه اين مراحل از خواستههاي مردم براي رعايت ارزشها
و دغدغههاي ديني تأثير ميپذيرد. در واقع ارزشهاي ديني با حضور مردمسالارانه
در صحنه رقابتهاي سياسي و بهصورت مسالمتآميز نقش خود را در خط مشيگذاري عمومي
ايفاء ميكند. شرط مردمسالارانهبودن اين تأثيرگذاري اين است كه امكان حضور گرايشها
و ايدئولوژيهاي مختلف در رقابت سياسي فراهم گردد و مشروعيت سياسي هيچ برداشت معيني
از دين يك بار براي هميشه تضمين نگردد. اگر رقابت ايدئولوژيك در عرصه سياست تعطيل
شود و تنها به گرايشهاي ديني حق حضور انحصاري در اين رقابتها را بدهيم، ديگر
نميتوانيم از وجود مردمسالاري سخن بگوييم. خلاصه آنكه اگر اكثريت جامعه را دينداران
و طرفداران ارزشهاي ديني تشكيل دهند و اين اكثريت دين را صرفاً يك امر دروني و
خصوصي تلقي نكند و بخواهد كه دين در عرصه عمومي نيز حضور تأثير داشته باشد، خطمشيهاي
عمومي متأثر از اين خواهند بود و در عين مردمسالاري، حكومت ديني نيز خواهيم داشت.
روشن است با تعريف فوق مردمسالاري ديني فاصله بسياري از
وضع كنوني ما خواهد داشت.
جمهوري اسلامي با تفسير شوراي نگهبان كنوني به هيچوجه
سنخيتي با مردمسالاري ديني ندارد و ظرفيتگذار به مردمسالاري را نيز ندارد.
جايگاه حقوق بشر در اين مردمسالاري ديني كجا خواهد بود؟
آيا در آن حقوق بشر مراعات ميگردد؟
قبل از هر چيز بايد عرض بكنم كه حقوق بشر با مردمسالاري
يكي نيست. مردمسالاري وسيلهاي است تا حقوق بشر رفته رفته به دست آيد و استقرار
پذيرد. در هيچ يك از جوامع مردم سالار كنوني نميتوان مدعي شد كه حقوق بشر كاملاً
رعايت ميشود. تنها ميتوان گفت كه وجود مردمسالاري زمينه را براي دستيابي هرچه
بيشتر به حقوق بشر فراهم ميآورد. حقوق بشر محصول مدرنيته است و به بيان دقيقتر
مقابله مدرن با ستمگري مدرن و پيشامدرن است. انديشه حقوق بشر و اعلاميههايي كه
اين انديشه در آنها تبلور يافته، از تفكر انتقادي در مورد پايمالي حيثيت انساني
ناشي شده است. استقرار حقوق بشر هنگامي ممكن ميشود كه ما به نقد بنيادي تاريخ
و گذشته خويش اقدام كنيم. حقوق بشر، عرف و سيره عقلا در جهان امروز است. پذيرش
و تحقق عيني، مثبت و همدلانه مفهوم ديني «كرامت انسان» در عصر حاضر جز با پذيرفتن
حقوق بشر ممكن نيست.
بنابراين در مردمسالاري ديني (در صورت تحقق) حقوق بشر
معيار و شاخص است تا در مقايسه با آن از طريق مردمسالارانه دائماً در اصلاح جامعه
تلاش شود.
چه اصراري است كه پسوند ديني براي اين مردمسالاري با تعريفي
كه شما ميكنيد و يك «جمهوري مردمسالار» تمام عيار است، حفظ شود؟ آيا اين پسوند
امكان سوءاستفاده را آن طور كه ميبينيم افزايش نميدهد؟
گمان نميكنم دعوا بر سر كلمات باشد. اختلاف به ديدگاهها
و گرايشها باز ميگردد. به نظر ميرسد كه ما با مخالفان عنوان مردمسالاري ديني
در مواردي اختلاف ديدگاهي داريم. من به برخي از آنها اشاره ميكنم.
يك اختلاف اين است كه ما معتقديم دين (به ويژه اسلام) تنها
يك باور و ايمان شخصي و خصوصي نيست و ميتواند به واسطه گرايش و عمل پيروانش حضور
فعال در زندگي جمعي و عرصه عمومي داشته باشد. ما همان طور كه با حضور انحصاري دين
و گرايشهاي ديني در عرصه عمومي مخالفيم با اخراج دين از عرصه عمومي و محدود كردن
اجباري آن به زندگي خصوصي نيز مخالفم.
اختلاف دوم اين است كه ما معتقديم براي گذر به مردمسالاري
و دستيابي به جمهوريت پايدار، نميتوان دين را در جامعه ايران ناديده گرفت و آن
را در پرانتز گذاشت و دور زد. همان طور كه تاكنون در تلاشهاي روشنفكران ديني و
علماي نوانديش ديدهايم بايستي ضمن نقد تفسيرهاي بنيادگرايانه، تمامت خواهانه و
اقتدارگرايانه از اسلام و با تأكيد بر «عقلانيت» و «عادلانه بودن» به تفسيري از
اسلام دست يابيم كه نه تنها با جمهوريت و مردم سالاري سازگار باشد، بلكه به عنوان
پشتوانهاي اخلاقي و معنوي براي آن عمل كند.
بدون غلبه يك تفسير دموكراتيك از اسلام نميتوان به پايداري
دموكراسي در جوامع اسلامي اميدوار بود. علاوه بر اين ما تقويت انگيزههاي اخلاقي
و ديني براي فعاليت سياسي، به معناي نفي هدفغايي بودن كسب قدرت، خدمت به خلق بدون
انتظار پاداش دنيوي، دوست داشتن خلق خدا و ظلم ستيزي به عنوان يك وظيفه را موجب
سلامت بيشتر عرصه سياست و معنادار شدن زندگي سياسي و تعالي شخصيت فعالان سياسي
ميدانيم. در حالي كه منتقدان چنين تصوري از حضور دين ندارند.
در پايان اگر نكته ديگري به نظرتان مهم است به اجمال طرح
كنيد.
بايد تأكيد كنم آنچه به عنوان مردمسالاري ديني توسط روشنفكران
ديني طرح ميشود، هيچ سنخيتي با «جمهوري ولايي» موجود و حكومت مبتني بر «ولايت
انتصابي مطلقه فقه» مطرح شده توسط برخي از فقها ندارد و به هيچ وجه نبايد احكام
و داوريهاي انجام شده در مورد يكي را به ديگري تعميم داد.
|
|
|
|