د يدگاه آقاي علوي تبار در رابطه با روشنفكر ي ديني

قسمت اول

 

در هفته‌هاي اخير، بار ديگر شاهد نقدهايي نسبت به عملكرد و مباني جريان روشنفكري ديني در ايران بوده‌ايم و بحث از روشنفكري ديني، امكان‌پذير بودن آن و عملكردش، مجدداً مطرح شده است. براي شروع با بحث به ظاهر تكراري ولي همچنان مطرح «تعريف روشنفكري» شروع مي‌كنيم. ضمن ارائه تعريف مورد نظرتان اگر امكان دارد، تعاريف ديگر را نيز ارزيابي كنيد.

قبل از ارائه تعريف عرض كنم كه تعريف مورد نظر من اولاً استقرايي است و با استقراي ويژگي‌هاي مشترك برخي از افرادي كه در روشنفكر بودنشان ترديدي نداريم به دست آمده است؛ ثانياً من به دنبال تعريف روشنفكر واقعاً موجود هستم و نه روشنفكر آرماني و روشنفكر آنگونه كه «بايد» باشد؛ ثالثاً اگرچه قبول دارم كه دلالت الفاظ بر معاني قراردادي است و هيچ كس را نمي‌توان به دليل تعريفي كه از روشنفكري مي‌كند محكوم كرد، اما معتقدم براي تعريف مفاهيم اجتماعي (از جمله مفهوم روشنفكري) بايد به عرف بكارگيرندگان آن رجوع كرد و از كالبدشكافي لغات و تعاريف مبتني بر ارزشگذاري و داوري در مورد افراد پرهيز كرد. به طور مشخص من به دنبال تعريفي از روشنفكري هستم كه به طور همزمان افرادي چون ميرزا ملكم‌خان، سيد جمال‌الدين اسدآبادي، تقي اراني، خليل ملكي، احسان طبري، احسان نراقي، جلال آل‌احمد، مهدي بازرگان، احمد كسروي، مصطفي رحيمي و علي شريعتي در گذشته و افرادي چون عبدالكريم سروش، حبيب‌الله پيمان، فرخ نگهدار، موسي غني‌نژاد و محمد مجتهد شبستري را در زمان حال دربر گيرد. روشن است كه اين افراد از نظر مواضع عقيدتي، ميزان خدمت به جامعه، ميزان دانش و ميزان موفقيت در پيشبرد طرح‌هاي مورد نظرشان در يك وضع قرار ندارند. اما به گمان من در همه آنها عناصري هست كه اطلاق نام روشنفكر را بر آنها مجاز مي‌كند. اين عناصر مشترك به گمان من در كنار هم تعريف روشنفكر را مي‌سازند. بر اين اساس به نظر من روشنفكر كسي است كه چهار ويژگي دارد:
يكم، به گفتمان مدرن وارد شده است. يعني به طور مشخص از منظومه‌اي از واژه‌ها، مفاهيم و تعبيرات بهره مي‌برد كه با يكديگر سنخيت و خويشاوندي دارند و در مجموع بر نظام فكري- معيشتي مدرن دلالت كرده و از آن پرده برمي‌دارند.
دوم، انسانگراست؛ به اين معنا كه توجه به نيازهاي انسان، تعريف حقوق انسان، خوشبخت ساختن انسان و حل مسائل و مشكلاتي كه انسان با آن دست به گريبان است برايش اولويت و تقدم دارد.
سوم، برخوردي انتقادي با انديشه‌ها و روابط اجتماعي دارد و مدام در حال نقد هنجارها، باورها و رفتارهاي جامعه خويش است.
چهارم، متعهد است و نسبت به جامعه و سرنوشت آن احساس مسؤوليت مي‌كند؛ اين ويژگي، روشنفكري را از كار آموزشگاهي و علمي صرف، متمايز مي‌سازد.
ظاهر اين عبارات شما را به خطا نيندازد. ممكن است كسي همه موارد فوق را منفي تلقي كند. گفتمان مدرن ممكن است پشت كردن به حقيقت تلقي شود، انسانگرايي به پرستش نفس اماره تعبير گردد و برخورد نقادانه، منفي‌بافي و خيال‌پردازي و بي‌توجهي به واقعيت‌ها نام گيرد. حتي اين كه روشنفكر خود را مسؤول هدايت و نجات جامعه بپندارد ممكن است خود‌بزرگ‌بيني احمقانه‌اي جلوه كند.

برخي از صاحبنظران معتقدند روشنفكري يعني «حقيقت‌جويي» و زندگي براي رسيدن به حقيقت و اشاعه آن؛ چنين تعاريفي با تعريف شما چه نسبتي دارد؟

با اين تعريف روشنفكرترين افراد تكنسين‌هاي آزمايشگاه‌ها هستند. مگر تلاش براي آزمودن يك فرضيه در آزمايشگاه، تلاش براي كشف حقيقت نيست؟ يا پژوهشگران علوم اجتماعي مگر براي رسيدن به حقيقت نمي‌كوشند؟ آيا در عرف امروز ما به پژوهشگران فيزيك، شيمي، علوم اجتماعي- از آن نظر كه براي رسيدن به حقيقت تلاش مي‌كنند- روشنفكر مي‌گوييم؟ گمان مي‌كنم اين يك تعريف توأم با ارزشگذاري است. آنها مي‌خواهند بگويند روشنفكر بايد حقيقت‌جو باشد و براي حقيقت زندگي كند. در واقع يك توصيه اخلاقي را به جاي تعريف قرار مي‌دهند. يك محقق ممكن است روشنفكر باشد ولي همه محققان لزوماً روشنفكر نيستند.

اگر بگوييم روشنفكر كسي است كه براي كاهش دردهاي قابل اجتناب بشر مي‌كوشد، چطور؟ آيا با تعريف شما سازگار است؟

باز هم به گمانم ارزشگذاري جاي تعريف را گرفته است. اگر اين را تعريف تلقي كنيم بايد قبل از هر كس مددكاران اجتماعي را روشنفكر بدانيم. همين طور فعالان خيريه‌ها و بنيادهاي كمك‌رساني به محرومان را. آيا واقعاً ما در تصوري كه از روشنفكران داريم به اين افراد نظر مي‌كنيم؟ كارهاي آنها بسيار ارزشمند است اما آنها لزوماً روشنفكر نيستند. جايي ديدم كه شخصي گفته بود، فروغ فرخزاد مهمترين روشنفكر معاصر ما بوده است. من خيلي با شعر ايشان آشنا نيستم اما مي‌دانم كه از شعراي مطرح و مقبول جامعه ماست. اما لزوماً هر آدم خوب و مطرحي لازم نيست روشنفكر باشد. روشنفكر در نزد بسياري از ما يك صفت پسنديده است و هر كس را دوست داريم، مي‌گوييم روشنفكر است و با هر كس مخالفيم، مي‌گوييم روشنفكر نيست. اين برخورد اشكالي ندارد اما به ما امكان بحث توصيفي و تبييني در مورد روشنفكر را نمي‌دهد.

با توجه به تعريف گسترده شما از روشنفكر آيا اساساً كار صحيحي است كه ما دست به گروه‌بندي روشنفكران بزنيم؟ مثلاً روشنفكر ديني را از روشنفكر غيرديني جدا كنيم؟

طبقه‌بندي كردن يكي از مهم‌ترين گام‌هايي است كه ما براي فهم دنياي پيرامون‌مان برمي‌داريم. بدون طبقه‌بندي، با انبوهي از اطلاعات و داده‌ها مواجه خواهيم شد كه هيچ كمكي به درك بهتر و تبيين واقعيت‌ها نمي‌كنند. بعد از هر جمع‌آوري اطلاعاتي بايستي اقدام به طبقه‌بندي كرد. البته معيار و مبناي طبقه‌بندي بستگي به پرسشي دارد كه در صدد پاسخگويي به آن هستيد. هدف است كه معيار و مبناي طبقه‌بندي را مشخص مي‌كند؛ از طبقه‌بندي گريزي نيست؛ «طبقه‌بندي كن تا بفهمي».
بعد از آن كه روشنفكران را از غيرروشنفكران جدا كرديد، اگر بخواهيد دقيق‌تر بحث كنيد بايد بسته به هدفي كه دنبال مي‌كنيد در ميان خود روشنفكران نيز اقدام به طبقه‌بندي كنيد. به طور مثال از يك لحاظ مي‌توان روشنفكران را به روشنفكران «توليد‌كننده» و روشنفكران «توزيع‌كننده» تقسيم كرد. يعني آنها را كه چارچوب مفهومي جديد ايجاد مي‌كنند و نظريه‌پردازي مي‌كنند از آنها كه توضيح مي‌دهند و مصداق معين مي‌كنند و در ميان جامعه اشاعه مي‌دهند جدا كنيم. يا مثلاً روشنفكران را بر اساس گرايش‌هاي ايدئولوژيك‌شان از هم متمايز كنيم. مثلاً روشنفكر ماركسيست، روشنفكر ليبرال يا روشنفكر مليت‌گرا را از هم جدا كنيم. همين طور مي‌توان روشنفكران را از نظر سرمشقي كه به آن تعلق دارند، طبقه‌بندي كرد. مثلاً روشنفكري ذيل سرمشق مشروطه، روشنفكري دوران تجربه، روشنفكري سرمشق غير‌ستيزي و روشنفكري دوران بازنگري و بازانديشي. اين طبقه‌بندي با فرض نوعي دوره‌بندي تاريخي در حيات روشنفكري انجام گرفته است. به هر حال طبقه‌بندي روشنفكران نه تنها كاري است معقول بلكه براي شناخت عميق‌تر، ضروري نيز هست.

حالا كه بحث به اينجا رسيد، به بحث روشنفكري ديني بپردازيم. روشنفكر ديني به چه كسي اطلاق مي‌شود؟ به چه كسي روشنفكر ديني مي‌گوييم؟

به طور خلاصه به گمان من روشنفكر ديني «روشنفكر دينداري است كه يك برنامه پژوهشي خاص را دنبال مي‌كند». اين تعريف شامل سه جزء اصلي است: روشنفكر، ديندار و برنامه پژوهشي خاص.
در مورد روشنفكر به قدر كافي توضيح دادم: ورود به گفتمان مدرن، انسان‌گرايي، نقادي و احساس تعهد اجتماعي. اين وجه مشترك روشنفكران ديني با ساير روشنفكران است.
عنصر دوم تعريف، دينداري است. روشنفكر ديني اولاً فرد مؤمني است. به اين معنا كه به مجموعه‌اي از گزاره‌ها باور دارد (مانند خدا هست، جمال هدايت شده است و...)، مواجهه او با خداوند با عشق و هيبت توأم است و اراده زيستن براساس فرامين الهي را دارد. يعني هم بعد معرفتي، هم بعد عاطفي و هم بعد ارادي ايمان را داراست. ثانياً خود را دلبسته و وابسته به يك سنت ديني خاص و متعلق به جماعت دينداران و مؤمنان به يك دين مي‌داند. او آگاهانه در سنتي خاص مشاركت مي‌ورزد و از اين طريق از تجربه‌هاي متراكم اهل دين در طول تاريخ بهره مي‌جويد.
اما در مورد برنامه پژوهشي خاص. برنامه پژوهشي را به همان معناي لاكوتوشي آن به كار مي‌برم. اين برنامه پژوهشي به گمان من چند ركن اصلي دارد:
اول، عصري كردن دين؛ به معناي نقد سنت و قرائت سنتي از دين با بهره‌گيري از عقل مدرن و دستاوردهاي آن از يكسو و تلاش براي بازخواني و بازسازي سنت و ارائه قرائت مدرن از دين از سوي ديگر.
دوم، نوسازي درونزاي جامعه؛ به معناي تلاش براي دستيابي به الگو و راهبردي براي مدرن شدن كه برخاسته از نيازهاي جامعه و از راهي متناسب با ويژگي‌ها و شرايط خاص آن باشد.
سوم، ديني كردن عصر؛ به معناي بازسازي و نوسازي جامعه برمبناي معرفت مدرن از دين. جامعه‌اي كه در عين مدرن بودن ديني، معنوي نيز هست. روشنفكر ديني جامعه را تنها از زاويه ارزش‌ها و معيارهاي مدرن نقد نمي‌كند، فاصله‌گيري از ارزش‌هاي اصيل ديني (ارزش‌هايي كه از طريق نوانديشي ديني به آنها رسيده است) جامعه را از نظر او نيازمند نقد و بازسازي مي‌نمايد. روشنفكر ديني، دين را شرط لازم خوشبختي بشر مدرن مي‌داند و البته نه شرط كافي آن.

با تعريفي كه از روشنفكري ديني (به عنوان يك برنامه پژوهشي) مي‌كنيد، اين برنامه پژوهشي در تقابل با چه برنامه‌هاي پژوهشي ديگر قرار مي‌گيرد؟

جزء اول اين برنامه پژوهشي (عصري كردن دين) آن را در تقابل با بنيادگرايان و سنت‌گرايان قرار مي‌دهد. روشنفكران ديني در عين تعلق به يك سنت به نقد آن سنت اقدام مي‌كنند. همين جزء، روشنفكري ديني را از برنامه‌هاي پژوهشي مبتني بر «گسست از سنت و نفي دين» جدا مي‌كند.
جزء دوم اين برنامه پژوهشي در تقابل با طرفداران «نوسازي برونزا» قرار مي‌گيرد. يعني كساني كه تنها راه مدرن شدن را راه غرب مي‌دانند و گمان مي‌كنند مي‌توان مدرنيته را نيز وارد كرد.
جزء سوم، روشنفكري ديني را در تقابل با ماديگرايي، دين‌گريزي و معنويت ستيزي قرار مي‌دهد. البته كساني هستند كه هيچ يك از ويژگي‌هاي پيش‌گفته را ندارند اما معتقدند كه «ما بايد در دنيا به گونه‌اي زندگي كنيم كه گويي خدايي نيست يا اگر هست، كاري به كار ما ندارد.» طرفداران اين ديدگاه نيز با روشنفكري ديني در تقابل قرار مي‌گيرند. از نگاه روشنفكري ديني هيچ چيز جاي دين را پر نمي‌كند و ما را از دين بي‌نياز نمي‌سازد. دين شرط لازم خوشبختي بشر است.
                                                                                                                                                                                   ادامه دارد