تنگناهاى نظرى و راهبردى جنبش اصلاح طلبى

اصلاحات و بى توجهى به ماهيت اجتماعى قدرت

دكتر پيمان

برگرفته شده از شرق:

چگونگى آغاز خيزش اجتماعى خرداد ۷۶
در نيمه دوم دهه هفتاد، اختلاف ميان دو بخش تجارى و صنعتى (سنتى و مدرن) جناح راست بالا گرفت. در نتيجه آن اختلاف و نيز بروز آثار سياست هاى تعديل، فضاى سياسى جامعه را بازتر كرد. اختلاف جناح هاى در قدرت از يك طرف، حضور طيف متنوع ترى از نامزدهاى انتخاباتى را امكان پذير كرد و از سوى ديگر، مردم با شركت در انتخابات، از ميان نامزدهاى مجاز، كسانى را كه از معيارهاى رسمى فاصله بيشترى داشتند، مورد حمايت قرار دادند. به همين نحو، جناح چپ حاكميت نيز كه نزديك به يك دهه، مجبور به حاشيه نشينى و سكوت نسبى گشته بود حضور فعالترى از خود نشان داد. در اين مدت، از دو بخش حاكميت راست، بخش تجارى و سنتى آن در مجلس پنجم داراى اكثريت بود و بخش صنعتى و مدرن، دولت را اداره مى كرد. نزد افكار عمومى هر دو بخش به يك ميزان مسئول شناخته مى شدند. به همين جهت وقتى ائتلاف جديدى از گروه هاى جناح چپ، تعدادى از مديران و روشنفكران منتقد وابسته به حاكميت، با شعار آزادى، قانونگرايى و جامعه مدنى شكل گرفت و نامزد خود را براى انتخابات رياست جمهورى معرفى كردند، به طور غيرمنتظره اى با استقبال پرشور بيست و دو ميليون راى دهنده در سراسر كشور روبه رو شدند. آنها آمده بودند تا فقط موقعيت خود را از يك جريان حاشيه اى در قدرت، به موقعيت يك اقليت رسمى و مطرح در حكومت ارتقا دهند.
پيروزى غير منتظره نامزد جناح منتقد بر رقيب راستگراى خود، ائتلاف جبهه خرداد را در برابر مسئوليت هدايت و حركت اصلاح طلبان  قرار داد كه از قبل آمادگى و توان كافى براى ايفاى آن را تدارك نديده بودند و حتى تصور روشنى از ابعاد اين جنبش و اهداف مرحله اى يا درازمدت آن در ذهن نداشتند. ميان گروه ها و اعضاى اين ائتلاف وحدت نظر و راهبردى وجود نداشت. حضور مردم در انتخابات دوم خرداد
۷۶ و موفقيت هاى بعد از آن، قابل قياس با حضور در ادوار انتخاباتى پيشين نبود. اين بار حضورى فعال، آگاهانه و گسترده داشتند، همين حضور فعال مردم كه در بخش هاى دانشجويى و روشنفكرى، نمود برجسته تر و سازمان يافته ترى پيدا كرد، بر رفتار رهبران جبهه خرداد و اهداف، راهبردها و برنامه هاى آنها تاثير گذاشت. آنان بايد به مطالباتى پاسخ مى دادند كه از ظرفيت نظرى و توان عملى شان فراتر مى رفت. آنان كه پيروزى خود را مديون حضور ميليونى مردم مى ديدند، مى بايد دست كم به بخشى از انتظارات آنها پاسخ مثبت مى دادند.
اما مردم مطالبات گفته و ناگفته اجتماعى و اقتصادى ديگرى هم داشتند كه رهبران جبهه خرداد به عذر اولويت شعار توسعه سياسى، از طرح و تاكيد بر آنها خوددارى كردند. اگر پيروزى بر جناح رقيب به سبك و سياق ادوار قبل به دست آمده بود، آنها مى توانستند به مقتضاى علايق و ديدگاه هاى خود، كشور را اداره كنند. اما در خرداد
۷۶ و روزهاى بعد از آن، جنبش اجتماعى اى پديد آمد كه هيچ جناحى از قدرت نمى توانست آن را ناديده بگيرد و نسبت به آن بى اعتنا بماند.
گذشته از اين، به زودى براى رهبران جبهه خرداد روشن شد كه تنها با اتكا به قوه مجريه قادر به تحقق شعارهاى انتخاباتى و تامين خواسته هاى مردم نيستند و براى غلبه بر مخالفت هاى جناح راست، به حمايت مردم به ويژه براى در اختيار گرفتن اكثريت كرسى هاى مجلس نياز دارند و چون بعد از اين مرحله نيز ادامه يافت براى داشتن دست قوى ترى در گفت وگو و «چانه زنى» با آنان، نياز بيشترى به حمايت مردم و «فشار از پايين» احساس مى شد. هدف اصلى از دعوت به حضور مردم در ميدان عمل سياسى، جلب حمايت آنها و تامين قدرت لازم جهت پيشبرد سياست چانه زنى و امتيازگيرى در بالا بود. اكثر آنان مشاركت حقيقى و حضور و اثرگذارى مستقل مردم را برنمى تابيدند. رويكرد «ابزارى» به مردم بر اذهان و رفتار رهبران غلبه داشت. چنانكه بعضاً عدم رضايت خود را از حركت دانشجويان به سوى كسب استقلال عمل و فاصله گيرى از قدرت، پنهان نمى كردند. مفهوم راهبرد، «چانه زنى در بالا و فشار از پايين» به لحاظ نظرى، تفكيك حوزه قدرت از عرصه عمومى جامعه و تقسيم كار و مسئوليت ميان نخبگان و رهبران سياسى در قدرت و توده هاى مردم در پايين بود.
• نحوه نگاه اصلاح طلبان به مقوله قدرت
گروه هاى تشكيل دهنده ائتلاف جبهه خرداد، به رغم داشتن اختلاف در مبانى نظرى و ايدئولوژيك، در نحوه نگاه و رويكرد به قدرت و حكومت شريك بودند. مبانى نظرى (فلسفى و معرفت شناختى) اين رويكرد را گروه روشنفكران جبهه خرداد طرح و توضيح مى دادند. آنها غالباً فارغ التحصيل رشته هاى علوم سياسى و اجتماعى از دانشگاه هاى غربى اند و با گرايش به فلسفه تحليلى، آبشخور نظريات خود را در معرفت شناسى دكارت و عقل انتقادى و انسان شناسى كانت و فلسفه سياسى هابز قرار داده اند.
• قرار دادن حكومت در جايگاه فاعل شناساگر
ماهيت نظمى كه با اين شيوه در جامعه برقرار مى شود، برخاسته از طرحى است كه حكومت در ذهن دارد. حكومت در برابر جامعه، همان نقشى را ايفاى مى كند كه ذهن فاعل شناساگر (سوژه) در بازنمايى تصوير جهان انجام مى دهد. به همين خاطر است كه اغلب افراد و گروه هايى كه در انديشه تغيير يا اصلاح امور جامعه اند، حكومت را هدف قرار مى دهند. آنان دانسته و ندانسته از منظر متفكرينى نظير  هابز به رابطه ميان حكومت و جامعه مى نگرند و لذا اگر شكل اداره كشور و نظم حاكم بر جامعه را مطلوب نمى يابند و طرحى بهتر يا «مطلوب» براى اداره جامعه در نظر دارند، سعى مى كنند حكومت را مجبور به قبول و اجراى آن طرح و نظم و ترتيب نمايند و اگر نپذيرفت، با خلع يد از آن و به دست گرفتن قدرت، راساً به اجراى طرح مطلوب خود اقدام نمايند. از نظر اين افراد و گروه ها، اصلاح امور مردم موكول به اصلاح و يا تغيير حاكميت است و هر كس طرحى براى تغيير و اصلاح جامعه دارد، پيش از آنكه تمامى قدرت را در چنگ بگيرد و بر ابزار حكومت مسلط شود، قادر به انجام هيچ كارى نيست. عموميت اين طرز فكر و ظاهر منطقى آن باعث مى شود كه اغلب در درستى آن شك نكنند.
• سرنوشت اصلاحات از بالا
بيشتر رهبران فكرى و سياسى جبهه خرداد، همانند بسيارى گروه ها و احزاب و رهبران سياسى پيش از خود، در چارچوب همين تفكر، براى پيشبرد برنامه اصلاحات، قدرت را هدف گرفتند. آنان اجراى برنامه ها، تحقق ايده  آل ها و اصلاح يا تغيير اوضاع جامعه را مشروط به اصلاح يا تغيير ساختار قدرت مى دانند. اما زمانى كه قدرت را به چنگ مى آورند از چند حالت خارج نيست. بعضى با اشاره به مشكلات و موانع از انجام وعده هاى خود صرف نظر مى كنند و همان روش ها و مناسبات پيش از خود را عيناً يا با تغييراتى در شكل، بازتوليد مى كنند. بعضى ديگر، در تحقق آرمان ها و برنامه هاى خود مصر هستند، لذا به محض برخورد با موانع و مقاومت هايى از درون جامعه، براى غلبه بر آنها به زور متوسل مى شوند و مى كوشند با اعمال خشونت، راه را هموار و جامعه ايده آل و مطلوب را بنا كنند. گروه سوم، كوتاه زمانى پس از رسيدن به حكومت، به عذر «ناتوانى» و نبود امكانات سر رشته امور را گسيخته تر از قبل رها مى كنند و از قدرت كناره مى گيرند و گروه چهارم براى حفظ قدرت، اهداف و ارزش هاى مورد ادعا را رها كرده، عقل مصلحت انديش را به كار مى گيرند و با استفاده همزمان از ابزارى نظير زور و فريب و دروغ، يا افزودن بر كارآمدى نهادهاى دولتى، يا استفاده ابزارى از ارزش هاى مورد احترام جامعه، عمر حكومت خود را درازتر مى كنند، هيچيك از چهار گروه نامبرده، موفق به ايجاد تغييرات مطلوبى نمى شوند كه پيش از كسب قدرت وعده مى دادند.
رهبران جنبش اصلاح طلبى تصور مى كردند، مشكل جامعه ايران در اين است كه قدرت در كنترل آنان نيست، تا به كمك آن برنامه هاى توسعه سياسى و مدرن كردن مديريت كشور را به اجرا گذارند. به همين خاطر بعد از به دست گرفتن كرسى رياست جمهورى و تشكيل دولت، از مردم خواستند به نامزدهاى آنان راى دهند تا قوه مقننه نيز زير كنترل آنان قرار گيرد. اما هنوز تا تشكيل دولتى موافق مدل  هابز فاصله زياد داشتند. آنان موفق به تاسيس دولتى مجاز به كاربرد انحصارى قدرت نشدند تا فرامين شان در همه جا و نزد همه كس مطاع باشد و با داشتن زور برتر هر مخالفت و مقاومتى را از سر راه بردارند. آنان در اين راه بسى كوشش كردند، ولى حريف، قوى تر از آنان بود.
و اين در حالى است كه شايسته ترين و صادق ترين رهبران هم صرفاً با اعمال قدرت از بالا نمى توانند نظم مطلوب و انسانى پايدار بر پايه ارزشهايى چون آزادى، حقيقت و عدالت پديد آورند. زيرا نيروهاى عامل و تاثيرگذار در تحولات اجتماعى، تنها در يك كانون، يعنى در حكومت جمع و متمركز نيستند. بلكه در اشكال متنوع  و به صورتى نابرابر، در تمام سطوح جامعه، در ميان افراد، گروه ها، نهادها، انديشه ها، ارزش ها و معتقدات، پراكنده و محرك كنش هاى اجتماعى در زندگى روزمره و در عرصه زيست جهانند. همه افراد و عناصر تشكيل دهنده جامعه وقتى وارد «كنش اجتماعى» مى شوند بسته به ماهيت رابطه، اشكالى از نيرو بر هستى طرف مقابل خود اعمال مى كنند و از نيروهايى كه طرف مقابل بر آنان اعمال مى كند متاثر مى شوند. عاملين قدرت در روابط اجتماعى افراد، گروه ها، نهادها، نمادها و ارزش هاى مشترك را شامل مى شوند.
• گستردگى عرصه هاى تعامل قدرت
گروه ها و احزابى كه حكومت را هدف مى گيرند و با قبضه كردن قدرت و مهندسى و دستكارى جامعه از بالا درصدد اصلاح مناسبات درون آن هستند، منطقاً ساخت و ماهيت حكومت را علت موجده نظام و روابط اجتماعى، اقتصادى و فرهنگى درون جامعه تلقى مى كنند. اگر دولت هاى اشغالگر بيگانه را مستثنا كنيم، با هر چارچوب نظرى درباره منشا و ماهيت حكومت نمى توان در رابطه ميان حكومت و جامعه، اولى را علت و متغير اصلى و دومى را معلول و تابع شمرد.
كافى نيست گروهى اصلاح طلب تشكيل دولت دهند و از آنجا با تصويب قوانين و صدور فرامين و با پشتوانه قوه قهريه و نظام مجازات و پاداش، برنامه هايى براى اصلاح امور اجتماعى، سياسى و اقتصادى و فرهنگى به اجرا بگذارند، اگر پيش از آن تغييراتى پايه اى و همسو با آن هدف ها در مناسبات اجتماعى، سنت ها و فرهنگ درون جامعه رخ نداده باشد آن تصميمات با موانع و چالش هاى سخت روبه رو خواهد شد و تغييرات اساسى، يا پيش نمى روند و يا به صورتى سطحى و قطعاً ناپايدار انجام خواهند شد.
• حكومت، به مثابه بخشى از هستى اجتماعى
حكومت نه پديده اى مستقل و جدا كه بخشى از هستى اجتماعى است. از درون تعامل هاى اجتماعى زاده مى شود و تحت تاثير تحولات و تغييرات درون جامعه، تغيير مى كند. گروه هاى حكومتگرا نيز تافته جدا بافته اى از ساير اجزاى جامعه نيستند و نمى توانند با جدا كردن خود از حيات اجتماعى و قرار گرفتن در موضعى بيرون و برتر از بقيه، جامعه را بر اساس ذهنيت خود (هدف ها، آرمان ها، برنامه ها و....) مهندسى كنند و تغييرات مورد نظر را در آن به وجود آورند. نمى توانند با تصويب قوانين، صدور فرمان ها و بخشنامه ها و تاسيس نهادهاى تازه و برقرارى نظامات نوين مديريت و با تحميل الگوهاى رفتارى و فرهنگى و كنشهاى اجتماعى جديد، ماهيت روابط ميان انسانها را از وضعيت سلطه گرى و سلطه پذيرى و نظام مبتنى بر آمريت و ارباب و رعيتى به وضعيت عادلانه و آزاد و برابر انسانى تغيير دهند. اگر مناسبات و روابط مادى، اجتماعى و فرهنگى ميان افراد، گروه ها و طبقات جامعه، اقتضاى پذيرش و بازتوليد روابط مبتنى بر سلطه را نداشته باشند، حكومت هاى استبدادى و سلطه جو، به دشوارى به وجود مى آيند و دير زمانى نمى پايند. چنانكه اغلب جامعه هاى اروپاى غربى پذيرنده حكومت هاى مستبد، فاشيست و توتاليتر نيستند و اين نوع گرايش ها را پس مى زنند و امكان رشد و تسلط بر قدرت به آنها نمى دهند. چنانچه اگر هم به قدرت برسند، عمرى كوتاه خواهند داشت. در مقابل پايدارى و ثبات نظامات ليبرال دموكراتيك در اين كشورها، به خاطر آن است كه پيش از تاسيس و روى كار آمدن اين نوع نظامات، ابتدا مناسبات اجتماعى، اقتصادى و فرهنگى درون جامعه، در دوره زمانى طولانى اى، زير تاثير جنبش هاى مختلف اجتماعى و انقلابات فكرى _ فرهنگى، دستخوش تغيير و تحول عميق گرديدند.
اين تحولات ضرورت ايجاد هماهنگى تازه ميان حوزه قدرت و عرصه عمومى و جامعه مدنى را بيش از پيش عينيت مى بخشيد. تضاد ميان اين عرصه ها بر حاكميتى كه پايگاه فكرى و اجتماعى و به عبارت بهتر فضاى حياتى آن تنگ تر و تنگ تر مى شد، بر اركان حكومت فشار مى آورد. در اين حال، تصرف حوزه قدرت سياسى، چيزى جز ادامه طبيعى گسترش جنبش هاى درون جامعه نيست كه به نحو مقاومت ناپذيرى مى رود تا همه عرصه هاى زندگى اجتماعى را با مناسبات و ارزش هاى جديد هماهنگ سازد.

• آزادى حقيقى، رهايى از سلطه پذيرى است
راهبرد اكثر گروه ها از چپ و راست، مذهبى و غيرمذهبى، براى ايجاد تغييرات اجتماعى، بر تصرف حوزه قدرت مبتنى است. راهبردى كه هرگز به تحقق رهايى و آزادى و استقرار دموكراسى حقيقى و يا عدالت اجتماعى نينجاميده است. هدف محورى اعلام شده جنبش هاى مترقى معاصر، رهايى فرد و جامعه انسانى از هر نوع انقياد و تحقق خودمختارى، خودآگاهى و آزادى و حاكميت بر خويشتن است. اين مقصود تنها با تغيير حكومت ها حاصل نمى شود. تحول بايد از «درون» جامعه آغاز و ساختارها را دگرگون سازد. زيرا حكومت پديده اى برخاسته از روابط و كنش هاى درون جامعه است و اين دقيقاً همان راهبردى است كه مشخصاً از سوى پيامبران دنبال مى شده است.
اصلاح طلبان و همه گروه ها و شخصيت هاى سياسى دموكرات كه خود را متعهد و درگير اقدامات رهايى بخش مى دانند، براى پرهيز از تكرار شكست هاى گذشته، بايد در مبانى معرفت شناختى و فلسفى خود نسبت به مسئله تغييرات اجتماعى و راهبرد تحقق اهداف رهايى، تجديد نظر اساسى به عمل آورند. تغيير و اصلاح مبانى نظرى، بايد بر نقد عملكرد گذشته و تجربيات پيشين متكى شود. شخصيت ها و گروه هاى اصلاح طلبى كه از جايگاه خود در حاكميت به بيرون رانده مى شوند، اگر به فعاليت هاى مدنى در عرصه عمومى مشغول شوند، الزاماً به اين معنى نيست كه در ديدگاه هاى اساسى و مبانى نظرى خود، تجديد نظر كرده اند. زيرا ممكن است حضور در ميان مردم و در بيرون حاكميت، به خاطر آن باشد كه را ه هاى ورود و فعاليت در درون حكومت به روى آنان مسدود شده است و اگر بخواهند خود را بازنشسته نكنند، چاره اى جز فعاليت در بيرون از حاكميت ندارند. به علاوه انديشيدن و عمل كردن در چارچوب مبانى معرفت شناختى و انديشه سياسى كه از آنها سخن مى رفت، ويژه گروه ها و احزاب درون حكومت نيست. بسيارى از نيروهاى مستقل از حكومت نيز آنگونه مى انديشند و عمل مى كنند. انتقال از موضع در قدرت بودن به جايگاه اپوزيسيون به تنهايى بيانگر تحول و تغيير معنى دارى در مبانى فكرى و راهبردى نيروهاى اصلاح طلب نيست. مگر آن كه نقد خود را از عملكردهاى پيشين، به طور شفاف در معرض داورى افكار عمومى و علاقمندان قرار دهند تا معلوم شود كه در كداميك از نگرش ها تجديد نظر شده است.
• همبستگى حقيقى و پايدار، متكى بر تكثر و تنوع است نه تمركز!
هدف كسانى كه درگير جنبش هاى اجتماعى در عرصه عمومى مى  شوند، اين نيست كه حمايت نيروهاى اجتماعى را براى كسب پيروزى در مبارزه انتخاباتى جلب كنند و يا با عضوگيرى و بسيج آنها در ميدان مبارزه، رقباى خود را در مسابقه قدرت شكست دهند. زيرا چنانكه گفتيم صرفاً با دگرگون كردن مناسبات درون حاكميت، همه اشكال مناسبات غيرانسانى درون جامعه، ميان افراد و طبقات و نهادها تغيير نخواهند كرد. بلكه هدف  آنان، علاوه بر خودآگاه ساختن مردم نسبت به شرايط ناگوار و غيرانسانى كه بر آنان حاكم است ايجاد بسترهايى از روابط و تعامل هاى جمعى در حل مشكلات زيست (فردى و جمعى، مادى و معنوى) است تا نه تنها از وضعيت تحت سلطه، كه موجب نقض حقوق اساسى آنان گشته باخبر شوند، بلكه اين خودآگاهى، كه مقدمه و شرط رها شدن از انقياد است با «همبستگى» و توانايى حل مسائل جمعى همراه گردد. مضمون خودآگاهى ها، بايد درك نياز وجودى به حقيقت، آزادى، عدالت و همبستگى پايدار با انسان هاى ديگر باشد.
در رويكرد جارى، همبستگى و اتحاد ملت، منوط به يكپارچه شدن تحت لواى يك رهبرى و يك ايدئولوژى و از بين بردن هر نوع كثرت و تنوع است. «همبستگى و وحدت» مترادف يكنواختى و همسانى معنا مى  شود. اين نگرش خود برخاسته از نظريه اى است كه به موجب آن تمامى قدرت متمركز در حكومت است. در حالى كه، وحدت و همبستگى حقيقى و پايدار بر تنوع و تكثر فردى و گروهى و بر محور ارزش ها و نيازهاى مشترك انسانى و خودآگاهى نسبت به موقعيتى كه همگان در آن تعامل مى كنند، متكى است. اين نوع همبستگى تنها با تبليغ و روشنگرى پديد نمى آيد. لازم است فعاليت هاى توضيحى با خدمات عملى و متقابل انسانى و همكارى در حل معضلات زندگى همراه شود.
• «سياست» به معناى نوعى زيستن
در منطق و رويكرد اصيل رهايى بخش، سياست نوعى زندگى كردن است. يعنى نوعى از كنش اجتماعى كه دانش و توانايى آزاد، عادلانه و انسانى زيستن را در مردم، تقويت مى كند. هدف اين نوع فعاليت سياسى از بين بردن تمركز قدرت و توانايى و دانش حكومت كردن و ايجاد تكثر و تنوع است. به طورى كه در هر فرد، كانونى براى تصميم گيرى و رهبرى كردن پديد آيد. لازمه اين كار، تربيت انسان هايى خود اتكا است و فعاليت اصيل سياسى، آن است كه خودباورى، خوداتكايى و خودآگاهى را در ميان مردم جامعه توسعه دهد. تا زمانى كه با تاكيد بر نخبه سالارى و تمركز قدرت در حكومت، از رشد و توسعه آزادى و آگاهى و توانايى تصميم گيرى در مردم جلوگيرى مى شود، رابطه مبتنى بر سلطه ادامه خواهد يافت.
مضمون فعاليت سياسى در درون جامعه، بايد ايجاد توانايى علمى و عملى حكومت بر خود و حل مسئله و تعامل آزاد و عادلانه و صلح آميز انسانى با ديگران، در فرد فرد افراد باشد. با اين تعريف، حوزه سياست محدود به قلمرو حاكميت نبوده، تمامى زيست جهان مردم را در بر مى گيرد و هدف هاى «توسعه سياسى» به تغيير مناسبات و كنش هاى اجتماعى درون عرصه عمومى گسترش مى  يابد.
• مردم هدف اند نه وسيله
يك جنبش فكرى- سياسى اصيل به جاى آنكه مردم را «وسايل» و «ابزار» تصرف قدرت و غلبه بر دشمن، بشمارد و براى اين منظور آنها را سازماندهى و رهبرى كند، توانا و خوداتكا ساختن انسان ها را هدف اصلى خود قرار مى دهد. براى تحقق اين منظور، سعى نمى كند تمامى توجه آنان را يكسره به بيرون از خويش و معطوف به دشمن، برگرداند و كليه نيروهاى فكرى و عاطفى شان را عليه آن برانگيزد و با اين كار نسبت به «خويشتن» يعنى ظرفيت هاى وجودى شان در غفلت نگاه دارد. به  عكس، به مردم ياد داده مى شود كه ابتدا به خويشتن توجه كنند و خود را نقد و شناسايى كنند و بر ضعف ها، بيمارى ها، آسيب هاى عارض بر وجود خود بشورند و با قرار دادن خود در يك رشته تعامل ها و ارتباطات اجتماعى، كنش هاى جمعى و تفاهمى كه با فعاليت هاى مثبت و خلاقه شكل مى گيرد، در مسير كسب آزادى درونى و استقلال فكر و وجدان گام بردارند. انسان هايى كه فاقد هر نوع توانايى به توليد ارزش هاى مادى، انديشه يا عشق و دوستى اند، معماران خوبى براى دموكراسى و عدالت اجتماعى نخواهند بود. اين آرمان ها با تصرف قدرت و صدور بخشنامه و تصويب قوانين و كاربرد قوه قهريه براى اجراى آنها، در جامعه برقرار و نهادينه نمى شوند و پايدارى نشان نمى دهند.
در پاسخ به اين پرسش كه چنين افرادى چگونه در يك جامعه تحت سلطه استبداد و درون مناسبات غيرانسانى پرورش مى يابند؟ بايد به نقش جنبش هاى اجتماعى و سازمان هاى مدنى و احزاب اصيل سياسى، اشاره  كرد كه بايد به بستر پرورش اين نوع افراد تبديل شوند.
براى ايجاد اين نوع از جنبش و فعاليت اجتماعى، بايد عناصر پايدار و وحدت بخش را نه در نفرت و دشمنى، خصومت و كينه توزى، خشونت و ويرانگرى و غارت و سلطه و تمركز و انحصار كه مظاهر مرگ اند، بلكه در نيروهاى آفرينندگى، عشق و مهرورزى، حقيقت و عدالت خواهى و آزادى و مدارا كه قوام بخش و جوهر زندگى اند، پى گيرى كرد. جنبش هاى اجتماعى از اين سنخ با بسط خود، پيوسته حجم بيشترى از فضاى مورد نياز براى تعامل هاى اجتماعى را اشغال مى كنند و بسترهاى عينى متنوع ترى براى اين نوع كنش هاى خلاق زندگى ساز در دسترس افراد مرتبط و درگير عمل رهايى بخش قرار مى دهند. در نتيجه به موازات توسعه آنها، بخش زيادترى از فعاليت هاى مادى، فكرى، عاطفى و روحى و اجتماعى افراد، در آن بسترها و مناسبات جريان مى يابند. اين امر به معناى افزايش استقلال و خوداتكايى جمع و كاهش ميزان وابستگى آنها به مناسبات سلطه و «افزايش نيروى پايدارى» در برابر آن است.
• پرهيز از دام «منطق خصومت»
رشد جنبش هاى اصيل تابع اقتضائات حيات درونى آنهاست و با حركت جريان هايى كه به صورت عرضى تابع كنش ها و ابتكارات دشمن اند، فرق دارد. ادامه موجوديت نوع اخير به وجود «دشمن» وابسته است و منطق فعاليت آنها «خصومت» است. آن دسته از جنبش ها و احزابى هم كه براى آزادى و دموكراسى مبارزه مى  كنند و براى اين منظور، حذف و نابودى كارگزاران و اشخاص ستمگر (بدها) را در دستور كار خود قرار مى دهند، ناگزير در دام منطق «خصومت و خشونت» اسير شده به «دشمن» اصالت مى دهند.
تجربيات تاريخى  نشان مى دهد كه اين منطق و راهبرد هرگز به نفى نظام و مناسبات مبتنى بر سلطه و از خودبيگانگى و خشونت (حذف بدى) منجر نمى شود. به عكس آن را تداوم مى بخشد و سرانجام همان ها كه با سلطه گران پيكار مى كردند، پس از رسيدن به قدرت، تحت تاثير الزامات همان منطق و بينش به حربه خشونت چنگ مى زنند و به صورت سلطه گران جديد (طبقه جديد) تغيير ماهيت مى دهند. در صورتى كه هدف يك جنبش اصيل، همانند نهضت هاى انبياى الهى، تغيير مناسبات و ارزش هاى مبتنى بر سلطه، فريب و از خودبيگانگى و خشونت است. شر و بدى معلول توقف و سركوب توانايى هاى ذاتى يا پيروى از داده ها و اطلاعات غلط و گمراه  كننده (كذب) است.
ايمنى مؤثر محصول فعاليت خلاق فرد يا جامعه است. همان گونه كه در طبيعت ايمنى و مقاومت طبيعى در برابر آسيب بيمارى ها و پليدى ها و يا تجاوز و خشونت، با توليدات و فعاليت هاى خلاق موجود حاصل مى شود. تا موجودى توليد مى كند از نيروى مقاومت و ايمنى برخوردار است. «منطق مقاومت» متكى بر توليد و آفرينندگى است و منطق سلطه خشونت است. با اين منطق، فرد يا گروهى كه سلاح هاى مخرب ترى در اختيار دارد، پيروز مى شود. هر چند عامل تجاوز و پليدى و ستم باشد و آنان كه از اين سلاح ها سهم كمترى دارند، نيروى پايدارى شان كمتر است هر چند خود قربانى تجاوز باشند. اما اگر به جاى سلاح ها و ابزار خشونت و كشتار، انسان ها به نيروهاى خلاقه خود متكى باشند، نيروى پايدارى شان به صورتى خودجوش و درون زا افزايش مى يابد. انسان هاى خلاق، با توليدات (مادى و غيرمادى) خود، با خدمات زندگى سازى كه به موجودات پيرامون خود ارائه مى دهند، پيوند و همبستگى شان با ديگران گسترش مى يابد و ريشه هاى استوارى در وجود فردى، اجتماعى و طبيعت پيرامون خود به وجود مى آورند. اين نوع فعاليت، جبهه پايدارى را به وسعت جهان گسترش مى دهد.