اخلاق تكاملى

قسمت دوّم

رئاليسم

احمدرضا همتى مقدم

برگرفته شده از شرق :

در نوبت قبلى «ناشناخت گرايى» اخلاقى توضيح داده شد اما موضع ديگرى در اخلاق وجود دارد كه بيان مى دارد در اخلاق علاوه بر طرز تلقى ها، واقعياتى نيز وجود دارد. مثلاً در مورد قتل عمد علاوه بر اين كه طرز تلقى اى درباره آن وجود دارد اين سئوال هم مطرح است كه آيا چنين عملى واقعاً نادرست است. رئاليست ها معتقدند كه نظرات اخلاقى، باورهايى هستند كه نظير باورهاى ديگر با چگونگى امور در جهان، صدق و كذبشان معلوم مى شود. البته آنها مى پذيرند كه هميشه واضح و آشكار نيست كه كدام يك از اعمال درست يا نادرستند. آنها بر اين باورند كه اظهارات اخلاقى، گزاره هايى كاملاً معمولى به نظر مى رسند كه قابليت صدق يا كذب دارند و صدق يا كذب آنها مستقل از باور هر شخص است. رئاليست ها مى دانند كه در پيرامون بسيارى از موضوعات اخلاقى عدم قطعيت و عدم توافق وجود دارد اما تاكيد مى كنند كه وجود اختلاف گسترده فى نفسه شاهدى براى اين معنا نيست كه ما در اخلاق نمى توانيم انتظار پاسخ هاى درست و نادرست را داشته باشيم. بلكه به عكس، مناقشه و مجادله تنها در جايى مى تواند باشد كه افراد طرف بحث معتقدند امكان صدق وجود دارد. در واقع اگر «ناشناخت گرايى» صحيح مى بود آنگاه در بسيارى از اعمال اخلاقى كنونى خود و در بسيارى از باورهايمان راجع به ساختار تفكر اخلاقى، بايستى بازنگرى مى كرديم يا كنارشان مى گذاشتيم اما «واقع گرايى اخلاقى» درست است يا «ناشناخت گرايى»؟ اين سئوال سختى است. هر يك از اين دو ديدگاه براى درستى خود دلايلى آورده است و البته هر كدام طى زمان دستخوش تحولات بسيارى شده اند (مخصوصاً ناشناخت گرايى؛ چرا كه هيچكس، ديگر ناشناخت گراى خام نيست. همانگونه كه در آراى «آلفرد اير» و ديگر پوزيتيويست هاى منطقى بود) اما در اينجا دو نوع استدلال را كه براى اثبات «ناشناخت گرايى» مطرح شده بررسى مى كنيم.
ريشه اول استدلال به تمايزى منطقى برمى گردد كه «هيوم» ميان جملات «است» و جملات «بايد» قائل شده است. جملات «است» آنچه را كه هست بدون هيچ قضاوت اخلاقى درباره اينكه اين وضعيت خوب است يا بد، توصيف مى كنند. مانند اين جمله «هر ساله در آمريكا هزاران نفر به  وسيله اسلحه كشته مى شوند.» اما جملات «بايد» درباره ويژگى هاى اخلاقى (درستى، نادرستى) عمل يا دسته اى از اعمال، قضاوتى اخلاقى ايجاد مى كنند مثلاً «عمل سقط جنين نادرست است.» هيوم از اين آموزه دفاع مى كند كه جملات «بايد» از جملات «است» قابل استنتاج نيستند.

مثلاً او استدلال زير را به صورت استنتاج قياسى نامعتبر مى داند؛ مقدمه: شكنجه كردن افراد براى تفريح موجب رنج بسيار است»، در نتيجه «شكنجه كردن افراد براى تفريح نادرست است.»

قطعاً اين نتيجه از آن مقدمه حاصل نمى شود اما اگر مقدمه ديگرى را به اين «استدلال» اضافه كنيم آنگاه مى تواند به صورت قياسى معتبر باشد. يعنى به صورت زير: مقدمه اول: «شكنجه كردن افراد براى تفريح موجب رنج بسيار است.» مقدمه دوم: «ايجاد رنج و عذاب، كارى نادرست است»، نتيجه  اينكه «شكنجه كردن افراد براى تفريح نادرست است.» توجه كنيد اين استدلال برخلاف استدلال قبلى در مقدمات يك جمله «بايد» دارد يعنى جمله «ايجاد رنج و عذاب، كارى نادرست است.» آموزه هيوم اين است كه يك استدلال معتبر قياسى براى نتيجه «بايد» بايستى لااقل يك مقدمه «بايد» داشته باشد.

بعضى اوقات اصطلاح «مغالطه طبيعت گرايانه» براى هر نوع تلاشى براى استنتاج جملات «بايد» از جملات «است» به كار مى رود. البته اين اصطلاح تا حدودى گمراه كننده است چون آن را براى اولين بار «جورج ادوارد مور» در كتاب معروفش «اصول اخلاق» به كار برده و با آنچه كه در بالا توضيح داده شد قدرى متفاوت است اما بيشتر كسانى كه در حوزه اخلاق تكاملى بحث مى كنند، اصطلاح «مور» را براى آموزه هيوم به كار مى برند. اين اصطلاح بيان مى دارد اگر درستى هر عملى را به چيز ديگرى تحويل كنيم مثلاً بگوييم «X خوب است چون باعث حداكثر خوشى مى شود» يا «X خوب است چون اكثر مردم آن را تاييد مى كنند» و نظاير آن باز هم مى توان سئوال كرد كه آيا x «خوب» است؟ اگرچه بعد ها «مور» از اين استدلال دست كشيد اما در تاريخ فلسفه اخلاق هنوز جايگاه قابل توجهى دارد. البته بحث در اين باره مفصل است و به همين اندازه اكتفا مى شود، چون خود اين مغالطه محل بحث و انتقادات بسيارى بوده كه از حوصله اين مقاله بيرون است.

همانطور كه گفته شد آموزه هيوم اين است كه جملات «بايد» از جملات «است» قابل استنتاج نيستند. البته آموزه هيوم فى نفسه موجب «ناشناخت گرايى » نمى شود بلكه به عنوان يكى از مقدمات براى نتيجه «ناشناخت گرايى» به كار مى رود. اين استدلال را در نظر بگيريد: مقدمه اول: «جملات «بايد» نمى توانند به صورت معتبرى از جملات «است» استنتاج شوند (آموزه هيوم)»، مقدمه دوم: «اگر جملات «بايد» نمى توانند به صورت معتبرى از جملات «است» استنتاج شوند بنابراين جملات «بايد» صادق وجود ندارد. نتيجه اينكه «هيچ جمله«بايد» صادق نيست.» مقدمه اول همانگونه كه گفته شد آموزه هيوم است و مقدمه دوم كه براى استنتاج «ناشناخت گرايى» لازم است، «فرضى تحويل گرايانه» است چون مقدمه دوم بيان مى دارد براى آنكه جملات «بايد» صادق باشند لازم است به جملات «است» تحويل شوند يا از آنها نتيجه شود.چالش اساسى در اينجا بر سر همان مقدمه دوم است كه در نوبت بعد به آن پرداخته مى شود.

منابع:
۱-
philosophy of Biology. Elliott Sober.۱۹۹۳

۲- نگاه اخلاقى، ديويد مك ناتان. ترجمه دكتر حسن مياندارى. ۱۳۸۳