پساملي‌گرائي و هويت

قسمت دوم

 

 

در مورد علمي بودن بايد گفت منظور وجود آگاهي عام درحد لازم است و نه اينكه خواهان آن باشيم كه به طور حداكثر باشد كه غير ممكن مي‌باشد. اين مسأله برمي‌گردد به عدم رشد كافي در علوم مختلف.          

 اگرچه مدارس و دانشگاه‌ها از جهت كمي به درصد نزديك شده‌اند، اما آنچه مغفول مانده است، نوع كيفيت ارائه آموزش و دانش است كه درصد نازلي مي‌باشد. رسانه‌ها نمي‌توانند و يا نمي‌خواهند بطور كافي و لازم اطلاعات وآگاهي‌ كافي به مردم برسد، به همين دليل بسياري سعي مي‌كنند از طريق غير متعارف اطلاعات خود را كسب كنند.                                

عدم وجدان و تعهدكاري عاملي است كه پایین بودن تلاش و فعاليت را موجب گرديده است. رشد اين صفت در نظام خانواده و نظام آموزشي ممكن مي‌باشد. بنابراين بايد چاره‌اي براي رفع چنين مشكلي انديشيد. در واقع بطور دردناكي بايد گفت نسل فعلي، نسل تربيت نايافته است و به نوعي به قول آن كارگردان سينما نسل سوخته هستند.                                      

كمبود در نقد و نقادي از موارد ديگر است كه خود سبب نبود شجاعت در صراحت پديده آمده است. هراس از دست دادن شغل، امنيت يا وجهه مانع از آن شده كه افراد به اندازه و بطور منطقي رفتارهاي يكديگر را نقد و بيان نكنند. كمبود اين رفتار در كارگزاران رده‌هاي بالاي جامعه كه الگو هستند اين مسأله را بيشتر ساخته است (هرچند به ظاهر چنين نمي‌نمايد). پنهان‌كاري و سانسور آن رفتاري است كه در حال حاضر بيشتر از تقبيح تقويت مي‌گردد.            

و بالاخره قدرناشناسي نسبت به زحمات ديگران از ديگر رفتارهاي منفي موجود مي‌باشد كه بطور طبيعي رفتارهاي خيرخواهانه را كاهش مي‌دهد.                          

اما پرسش اين است كه علل اين عوامل چه مي‌تواند باشند و پرسش ديگر اينكه چگونه مي‌توان آن‌ها را كاسته و از بين برد و رفتارهاي بهنجار  و متعادل را جايگزين آن‌ها ساخت؟ در اين نوشتار به ذكر يك علت از مجموعه علل بسنده مي‌شود. و آن اينكه بايد گفت كساني كه قدرت را در دست مي‌گيرند بيشتر از عامه مردم مسئوليت و تقصير دارند. اگر ايشان الگوي عامل به رفتارهاي درست و استوار باشند به پيرويازآن‌ها ديگر مردمان نيز عمل مي‌كنند و اين سخن بر آن مبناست كه در جامعه ما ابتدا دولت برآمده از ملت بايد رفتارهاي مناسب را از خود نشان دهد و سپس ملت نيز به آن‌ها عمل نمايد و نه بر عكس. صد البته اين سخن به معناي نفي رابطه‌ي ديالكتيكي ملت- دولت نبوده و نيز به معناي نفي تغیير و تحول افراد جامعه نمي‌باشد، در اينجا تنها سخن بر سر تقدم و تأخر آن‌هاست.           

در مجموع مي‌توان گفت: از جمله درمان‌هاي بنيادي و فرهنگي ما رشديابي دو محور آزادي مداری از طرفي و مردم‌سالاري از طرف ديگر است. يعني پرهيز از استبداد و قوه‌ي قهريه و اين‌ها بايستي در كنار كارفكري و علمي انجام پذيرد.                                         

از جهات جامعه‌گرائي، همكاري و تعادل موجوديت كافي پيدا نكرده و لذا اجتماعي بودن ما داراي ضعف است. در بعد فردگرائي نيز از يك الگوي صحيح برخوردار نمي‌باشيم. فردگرائي اين جامعه خودمحور و خودخواهي كودكانه است، كسي را غير از خود نمي‌بينند و به حساب نمي‌آورند. گوئي هركس در جزيره‌ي خود زندگي مي‌كند. هر که خود را محقق حقوق مي‌داند براي ديگران حقي قائل نمي‌شود. همه‌چيز را براي خود خواسته و نمي‌توانند خود رابرای لحظه ای جاي ديگري قراردهند و از چشم آن‌ها به جهان بنگرند تا متوجه شوند كه اگر جاي آن‌ها بودند چگونه رفتار مي‌كردند؟                                                

نشان دادن تناقض بين اسلام و ملي‌گرائي خطاي ديگري است كه برخي برروي آن تمركز مي‌كنند. اين سخن به ويژه در مورد ايرانيان ناصواب است از آن رو كه بنا بر تاريخ مستند و مكتوب وجود هويت ديني قسمت برجسته هويت ايراني بوده است و لذا نه تنها در اين مورد دچار تناقض نيستيم بلكه با دو هويت مكمل همراه هستيم. به طور خاص در مورد اسلام مي‌توان تأكيد بيش از حد داشت زيرا هيچ كشوري چون ايران در خدمت به اسلام نبوده است.                                    

در همين راستا توجه به موضوع امت اسلامي با وجود كشورهاي مختلف اسلامي نيز نبايد خواسته و يا ناخواسته باعث شود هويت ملي ايران استقلال خود را باخته و يا كمتر ديده شود و يا به شيو‌اي منافع ملي دچار اضمحلال گردد. مي‌توان در جهاني پر تكثر قرار داشت و جزئي از امت اسلامي و جزئي از جامعه جهاني بود، بدون اينكه هويت ملي را فراموش ساخته و يا در آن‌ها حل و هضم شد.      

پایان