مقدمهاي بر روشنفكري مذهبي در ايران

قسمت دوم

۱ گفتمان عدالت، پيشرفت و ترقى
اين گفتمان تقريباً از دوره ميرزا ملكم خان و سيد جمال الدين اسدآبادى آغاز و تا سال ۱۳۲۸ موج غالبى بوده است، اما بعد از آن نه اينكه از بين رفته باشد، بلكه كم رنگ تر شده است. روشنفكرانى كه در غالب اين گفتمان به بحث پرداخته اند نظراتشان داراى چند ويژگى مهم است:

الف- طرفدار حقوق بشرند، يعنى طرفدار حقوق فرد و آزادى هستند.
ب _ طرفدار مشروط كردن حكومت ها هستند.
دو محصول اصلى اين گفتمان در كشور ما انقلاب مشروطيت و ديگرى نهضت ملى شدن صنعت نفت به رهبرى دكتر مصدق است.
البته بايد توجه داشت كه اين گفتمان در چارچوب دولت و ملت يا ناسيوناليسم و دموكراسى در غرب شكل گرفته است. مثلاً جمع و فرد در غالب ملت فرانسه يا دولت و ملت انگليس. با توجه به اين كه گفتمان عدالت، پيشرفت و ترقى از ۲۰ تا ۳۰ سال قبل از مشروطيت تا سال ۱۳۳۲ در ايران جريان داشته و در اين مدت دو دوره سياسى و اجتماعى را نيز طى كرده و با در نظر گرفتن اين مطلب كه خاستگاه هاى اصلى روشنفكرى، دانشگاه و طبقات متوسط جديد هستند، اين گفتمان در ايران دو رويكرد را شامل مى شود.
۱- رويكرد ناسيوناليسم دموكراسى و رابطه مدرن دولت و ملت را در آراى سيد جمال و ميرزا آقاخان كرمانى حتى ملكم خان (با در نظر گرفتن اينكه ملكم خان استعمار را خوب نمى شناخت) مى توان يافت كه بعدها باعث شد برخى روحانيون مثل نائينى و مدرس نيز با آزادى آشتى كنند. ضمن اينكه اين رويكرد در آراى سياستمدارانى چون مصدق و بازرگان هم ديده مى شود، اما اين گفتمان يعنى گفتمان عدالت، پيشرفت و ترقى در ايران با اين رويكرد، يك رويكرد مغلوب است.
۲- اما رويكرد غالبش همان رويكرد ناسيوناليسم فاشيسم هست كه سمبل آن رضاخان است كه چاپ مجله ايران شهر در آلمان را مى توان سرآغاز آن گرفت كه نويسندگانش در آن متذكر مى شوند كه در ايران براى آبادانى احتياج به بيسمارك هست كه در نهايت امثال داور به ايران آمده و وزير رضاخان مى شوند. اين رويكرد هنوز هم مطرح است رويكردى كه در نظريه آقاى پرهام در تأييد رضاپهلوى خود را نشان مى دهد.شايد اين سئوال در ذهن خواننده مطرح شود كه در اروپا اين رويكرد در دوره اى مسلط شد، ولى چرا نتوانست ادامه يابد؟ بايد پاسخ داد كه علت آن خاستگاه گفتمان عدالت و پيشرفت در اروپا است زيرا در آنجا ابتدا شهر پديدار مى شود و طبقه بورژوا دارد كه نه استثمار مى كند و نه استثمار مى شود و در شهرهايى زندگى مى كنند كه اصناف در آن پا گرفته و شوراى شهر در آنجا وجود دارد. دولت هايشان هم روندى را طى كرده اند. ابتدا دولت، امپراتورى و مطلقه، بعد مشروطه و در نهايت جمهورى مى شود. پس به خاطر اين خاستگاه و اين روند تكاملى است كه رويكرد هيتلر و موسولينى در جامعه باقى نمى ماند.
پس گفتمان عدالت، پيشرفت و ترقى با دو رويكرد غالب و مغلوب ادامه مى يابد، تا به گفتمان دوم روشنفكرى مى رسيم. كه اين گفتمان در ايران باز هم متأثر از گفتمان روشنفكرى در اروپاست.

۲ گفتمان عدالت، رهايى
اين گفتمان در اروپا به عدالت سوسياليستى نيز معروف است.بحث در مورد اين گفتمان را با طرح يك سئوال آغاز مى كنيم. سئوال اين است كه: «عدالت سوسياليستى به طور اساسى محصول چيست؟» در اروپايى كه شهر ها شكل گرفته و طبقه بورژوا در آنها پديدار شده و تحت تاثير گفتمان عدالت و پيشرفت است، كشاورزان هم كم كم به شهر ها مهاجرت كرده و در آنجا ساكن شده و زمينه پيدايش طبقه جديدى به نام طبقه كارگر را فراهم مى كنند. در اينجاست كه روشنفكران رسالت خود را در آگاهى بخشى به اين طبقه مى يابند و در طبقات كارگرى كه به صورت اتحاديه هايى متشكل شده اند گفتمان عدالت، رهايى يا سوسياليستى را مطرح مى كنند.
بايد توجه داشت كه در اروپا اين اتفاق در حالى مى افتد كه رابطه دولت و ناسيوناليسم قوى، موجود بوده و شهرى با طبقه بورژوا وجود دارد. حال طبقه جديد با ورودش، اصناف جديد و احزاب نوينى را شكل مى دهد كه بعدها مى تواند از اين طريق خواست هاى خود را وارد دولت بنمايد.
اينجاست كه روشنفكران ما بدون توجه به روند اجتماعى طى شده در اروپا تحت تاثير اين گفتمان قرار گرفته و عاشق آن مى شوند. اين امر در ديدگاه هاى متفكرانى مثل ارانى تا سياستمدارانى مانند كيانورى و ديدگاه هاى ماركسيستى متفاوتى مثل فدايى و.. خيلى قوى بوده است.
ضمناً روشنفكران مذهبى ما همچون (دكتر على شريعتى) با حفظ تفاوت هايى نسبت به روشنفكران لائيك تحت تاثير اين گفتمان قرار مى گيرند. دوره اين گفتمان در ايران بيشتر بعد از سال هاى ۱۳۳۰ مطرح و غالب مى گردد به نحوى كه اگر در آن دوران سوسياليسم و برابرى را فرد يا گروهى قبول نداشت يا از آن انتقاد مى كرد برچسب ارتجاعى مى خورد يا مثلاً اگر از ديالكتيك صحبت نمى كرد عقب مانده پنداشته مى شد، مثل حالا كه اگر كسى هرمنوتيك را نداند مى گوييم هيچ چيز سرش نمى شود و اشكال اساسى روشنفكرى ما هم در همين جا پديدار مى شود كه ما در فلسفه هنوز آناليز را قورت نداده، ديالكتيك وارد مى شود. تازه مى خواهيم با فلسفه دكارت و كانت كشتى بگيريم، ماركس وارد مى شود، هنوز ما مفهوم مليت را جا نينداخته ايم و طبقه بورژوا نداريم با كارگران مواجه مى شويم. به صورت عينى هم همين گونه است. رضاشاه كارخانه مى سازد و كارگر توليد مى كند ولى هنوز در علوم اجتماعى قانون را پيش نبرده يا مسئله حقوق بشر را حل نكرده، تفكرى ظاهر مى شود كه حقوق بشر را به درستى از ديدگاه چپ نقد زده و مى گويد حقوق بشر زمينه تحقق ندارد، درست هم بيان مى كند، زيرا هنوز طبقه جديد شكل نگرفته با طبقه دروغين جديدى روبه رو مى شويم، يعنى ما هنوز به درستى در ايران بورژوا و كارگر يا گروه، طبقه، صنف و فرهنگ مربوط به آنها را نداريم كه حزب و دولت خود را كه تأمين كننده اهدافشان باشد، تشكيل دهند.