آزادي وهويت فردي درتاريخ سياسي

قسمت چهارم

 

      قرون وسطي بادوجنبش رنسانس ورفورماسيون به پايان رسيد وبااين دوجريان اروپا وارد عصر جديدي شد0 درچارچوب جنبش رنسانس ، هنر ، شعر ، فرهنگ وانديشه هاي باستاني ( يونان ، جمهوري روم ) ديگربار مورد توجه واقع شدند0درعصر رنسانس اين اعتقاد كه حاكميت ازآن خداست مردود اعلام نشد اين امر كه كليسا نماينده حاكميت الهي است مورد ترديد اساسي قرارگرفت 0 درچارچوب نهضت وفورماسيون اين انديشه مطرح گرديد كه حق حاكميت الهي نه به كليسا بلكه به تمامي انسانها اعطاء گرديده است اين نوع طرز تلقي هاباعث شكل گيري آئين پروتستان گرديد ، كه قرائت جديدي ازمسيحيت ارائه مي داد وادعا مي كرد كه كليساي كاتوليك دين مسيح راتحريف كرده است 0 رفورم ديني وشكل گيري آئين پروتسان به نوعي فرد انساني رااز سلطه نظامات كليسايي رهايي بخشيد اما هيچ دليلي دردست نيست كه رهبران رفورم ديني هدفشان آزادي فرد بوده باشد 0

شايد به واقعيت نزديك تر باشد اگرادعا شود آزادي فرد ازسلطه تشكيلات مذهبي قرون وسطايي دراين دوره تنها نتيجه ضمني اقدامات رهبران رفورم مذهبي بود0 اين ادعا وقتي تقويت مي شود كه اين مساله رادرنظر داشته باشيم كه جنبش رفورماسيون هرچند فرد راازسلطه كليسا خارج كرد اما اورا دردامان حكومت هاي استبدادي مطلقه انداخت 0

كالون طرفدارجدي حكومت بود 0 جوهر كالونسيم مبتني بر حكومت روحانيون قرارداشت وي جامعه  را تابع قوانين الهي مي دانست وفرد راتابع نظام جاري جامعه كه براساس اين قوانين استوار است تلقي مي كرد درآثار گالون دليلي برعلاقه اوبه اصالت فرد نمي توان يافت . درنظر لوتر دولت ( قدرت مذهبي است براي سركوبي گناه وتقدم آن دراين جهان مسلم است وي كشيش پروتستان را رعيت  دولت مي شمارد 0

حاكميت الهي كه درچارچوب جنبش اصلاح ديني به جاي نهادكليسا ازآن همه مردم تلقي گرديد ودرنهايت به استقرار حكومت استبدادي مطلقه ا نجاميد0 حكومت هاي مطلقه اي كه درقرن شانزدهم ، اطلاعتي محض رااز مردم طلب مي كردند معمولاً بانظريه ظل الهي توجيه مي شدند 0

به اين ترتيب نهضت اصلاح ديني ( رفورم ) وپروتستانيسم هرچند به طوري كه ماكس وبر عنوان مي كند  نيست  امااولاً : ايفاء اين نقش درچارچوب جنبش رفورم آگاهانه دنبال نمي شد 0 ثانياً درزمان خود يعني قرن شانزدهم آزادي سياسي وهويت مستقلي براي فرد فراهم نياورد0

برخلاف جنبش رفورماسيون كه از داخل مسيحيت بلند شد ورهبران آن نظير ( لوتر وكالون ) سعي دراصلاح واحياء دين مسيح داشتند اما جنبش رنسانس دربيرون ازمسيحيت شكل گرفت وگرايشات ضد  مسيحيت رنيز دربرداشت 0

جنبش رنسانس بامفهوم اومانيسيم همراه بود0 اساساً اومانيسم بانهضت هاي عصر اصلاح وواكنش يعني آئين پروتستان وآئين كالون فرق فاحش دارد 0

اومانيسم واكنشي ملايم بود نسبت به مسيحيت قرون ميانه ، حال آنكه بطوري كه اشاره شد جنبشي رفورم درپي اصلاح مسيحيت بود وظهور پروتستانيسم حتي به نوعي برتعصبات ديني دامن زد0 طرفداران رفرم ياپروتستان ها درسخت گيري ودرتحمل نكردن نظرياتي كه مغاير احكام مسيحيت مي نمودند دست كمي ازكاتوليك هانداشتند 0

تصور خدامحوري مركزي وبه تبع آن زمينه مركزي درقرن 16 هنوز معتبر بود هرچند نظريه خورشيدمركزي كپرنيكي درهمين قرن مطرح شد اما به دليل حضور ساختار معرفتي دوره قبلي كه مبتني براستدالال پيش بود بطورمنطقي اعتقاد به محوريت انسان باعث مي شد كه درمورد محوريت محل سكونت اونيز بدون نيازبه تجربه عيني حكم قطعي بتوان صادركرد0

بااين همه جنبش رنسانس اگرچه دربرداشت تاريخي قرون وسطي ومنزلت انسان درجهان بيني قرون وسطايي تغيير مهمي صورت ندارد0درشكستن جرميت وترويج شكاكيت موثر بود وخواننده رابه ترديد درمعتقدات متعارف دعوت مي كرد به اين ترتيب اينها معتقد به آزادي تفكر وعقيده ومذهب بودند وازآن دفاع مي كردند0

بطوركلي درقرن 16 هرچند اقتدار نهاد كليسا دربرابر آزادي فرد انساني مورد ترديد قرارگرفت وعقب نشست اما باحضور حكومت هاي استبدادي مطلقه فرد انساني امكان برخوردداري ازآزادي وهويت مستقل فردي راپيدا نكرد0 ماكياولي انديشمندي است كه درعصر رنساني آراء خودرامطرح مي كند وي برخلاف انديشمندان قرون وسطي تفكر برتري كليسا بردولت رامردود مي شناسد وي براي مذهب وكليسا وجود مستقلي جدا ازدولت نمي شناسد ، ولي درعين حال دردرون دولت براي عنصر مذهب اهميت زيادي قائل است 0

ويااينكه ژان بدن ازآنجائيكه كه پادشاهي مطلق راعامل استقرار امنيت مورد نظرش مي دانست رضايت و آازاري فردرادربرابر اقتدار دولت ناديده مي گرفت بطوري كه وقتي تئوري حاكميت خود رامطرح مي كند مي گويد :حاكميت قدرت مطلقه اي است براي اجراي قانون بدون درنظر گرفتن رضايت مردم :

بنابراين تااين مرحله حتي دررنسانس نيز آزادي وهويت فردي مورد قبول واقع نمي شود وفرد انساني نيز مجدداً درپي نظامات اجتماعي قرارمي گيرد0