آزادي و  هويت فردي

قسمت ششم

 

فلسفه عصر روشنگري محصول اعتماد انسان به امكان خودپردازي (توسعه خويش) است . اما اين نگرش به فرد انساني ، آزادي و هويت فردي  ،نگاه فلسفي به رابطه فرد و كل با مشكلاتي كه نظام اقتصادي سرمايه داري با آن روبرو شد . و نيز با جريان محافظه كارانه اي كه در واكنش به تندرويهاي انقلاب فرانسه بوجود آمد  و با پيدايش جنبش رمانتيسم در قرن نوزدهم به سستي گرائيد و بار ديگر هويت فرد انساني ، در پس نظامات فكري كلي گرا ( كانت ، هگل ، اسپنسر spencer ، ماركس و .... ) و هويت هاي طبقاتي ، نژادي و نگرشهاي راسيوناليستي قرار گرفت .

در چارچوب دستگاههاي فلسفي بزرگي چون فلسفه كانت و هگل( كل گرايي) يكبار و براي هميشه به عنوان حقيقتي معتبر در نظر گرفته شد و فرد و آزادي فردي در پس كل گرايي تاريخي هگل يا كل گرايي عقلاني كانت ، عقب نشست ، هگل معتقد بود « هر فرد انساني فقط وقتي مشخص مي شود كه ادعاي خود را بر فرديت ترك كند و راضي باشد به اينكه او را بعنوان جزءيا عنصري از كل اجتماعي كه به آن متعلق است ، تلقي كنند .شخص آزاد از نظـر هگـل كسـي است كـه خـود را بـا وظايف و مسئوليت هاي مربوط به دولت بعنوان عالي ترين نظام اجتماعي تطبيق دهد . هگل اولين گام در خودشناسي را تشخيص عضويت خود در يك جامعه متحول از لحاظ تاريخي مي داند . 44

به اين ترتيب مي توان ادعا كرد كه هگل شديداً ضد ليبراليسم است و به نوعي رگه هاي توتاليتاريسم و ناسيوناليسم را در فلسفه سياسي او مي توان جستجو كرد . از نظر هگل آزادي سهمي است كه دولت به فرد مي دهد و نه آنچه كه فرد طلب مي كند .

به همان ميزان كه هگل هويت فردي را فداي كل گرايي تاريخي و يا نظامات سياسي ( دولت ) مي كند ، انديشمند ديگر قرن نوزدهم ، ارنست رنان فرانسوي نيز هويت فرد انساني را در پس انديشه مليت قرار مي دهد وي بر اين نظر بود « كه ملت يك روح ، يك اصل معنوي است و داراي آگاهي اي است نزديك به همه پرسي هر روزه اي از مردم  » 45

در سال 1864 اتحاديه بين المللي كارگران ( بين الملل اول ) كه خواستار وحدت بين المللي طبقه كارگر بود برپا شد . نطق افتتاحيه ماركس با فراخوان « كارگران جهان متحد شويد »  پايان مي يافت .46به نظر ماركس انسان درجمع معنا مي يابد . ماركس معتقد بود كه انديشه هويت فردي انسان تصنعي و محصول ايدئولوژي بورژوازي است . ادموندبرك انديشمند ديگري بود كه در كتاب خود « تأملاتي در باب انقلاب فرانسه »   به مقابله با فلسفه روشنگري پرداخت و با طرح ديدگاهي بدبينانه در مورد انسان اعتماد فلسفه عصر روشنگري به عنصر عقلانيت در انسان وقابليتش براي پبشرفت و ترقي مداوم را مردود دانست . و از سنت ها و ميراث گذشته دفاع نمود.. برگ رسوم و سنن گذشته را سرمايه انباشته شده جوامع ، ملت ها و اعصار مي دانست و از آن در برابر عقل فردي دفاع مي كرد .

بالاخره اينكه هيتلر در  « نبرد من » نوشت ، دولت بايد حفظ و غناي نژاد را بالاترين وظيفه خود بداند ..... 47به اين ترتيب اين بار با تأكيد شديدي كه بر نژاد مي شد ، هويت فردي در پس هويت نژادي قرار گرفت . فاشيسم در مفهو كلي آن ، پيش از آنكه به صورت يك پديده اجتماعي و سياسي و در نهايت ، بحران نظام بين المللي ، در نيمة اول قرم بيستم ظاهر شود . در انديشه رومانتيك قرن نوزدهم زمينه سازي مي شد .جنبش رومانتيك را تا حد زيادي ، مي توان در برابر جنبش روشنگري قرار داد . دو نكته هست كه در نبرد جنبش رومانتيك و جنبش روشن انديشي اهميت حياتي دارد . اول علاقه تازه اي است به تاريخ ، دوم تصوير و ارزيابي تازه اي است از افسانه »48

رومانتيك ها عصر روشن گري را يك عصر كاملاً غيرتاريخي شمردند ، از سوي ديگر اكنون برخلاف عصر روشنگري كه انسان يك موجود عقلاني تلقي مي شد برجنبه هاي غيرعقلاني غريزي ، احساس طبع بشري تأكيد گرديد . بخشي از زمينه هاي افسانه بزرگ نيمه اول قرن بيستم ( كه به صورت پديده فاشيسم ظاهر شد ) را بايد در ايده قهرمان پرستي ، انديشه نژاد پرستي ، ناسيوناليسم افراطي ،        و نگـرش هـاي كلـي گـرا در آراء كسـانـي چـون ، كـارلايـل Carlyle فيخته ( Fichte ) ، هگل ، نيچه (Nietzsche ) ، اشپينگلر (Spengler ) و ...... جستجو كرد .

به اعتقاد آنرا با برلين : به همان اندازه كه كمونيسم را مي توان وارث ناخلف انترناسيوناليسم ليبرال ناميد، فاشيسم را مي توانيم مرحله ورشكستگي ناسيوناليسم عرفاني كه در آثار فيخته ، هگل ، اشپينگلر منعكس شده ، تلقي كرد . با اين همه به نظر او تحولات قرن بيستم را نمي توان ادامه طبيعي و تكامل يافته حركت هاي قرن نوزدهم بشما آورد. 49

به هر صورت اين اخطار ارنست كاسيرر را هم بايد مورد توجه قرار دهيم كه خيزش ناگهاني افسانه هاي سياسي در قرن بيستم ( در قالب اسطوره . نژاد ، مليت ، دولت ....... ) نشان داد : « عفريت هاي افسانه اي يك سره ، نابود نشدند بلكه آن ها را در ساختن جهان نوين بكار بردند و آنها هنوز در جهان هستند. اما همين كه اين قدرت ها سستي گرفتند هيولا بار ديگر پديدار مي شود . آنگاه انديشه افسانه اي باز بر مي خيزد و سراسر زندگي فرهنگي و اجتماعي انسان را فرا مي گيرد . 50

آزادي ، با همة ابهامي كه با خود به همراه دارد يكي از مهمترين مسايل انديشه سياسي است . اگر محور مباحث انديشه سياسي ، قدرت و نحوة اعمال آن باشد ؛ يك پاي آن اقتدار دولت و پاي ديگرش آزادي فرد خواهد بود . از اين نظر گاه هدف انديشه سياسي را مي توان تلاش براي دست يابي و يا حركت به سـوي نگـرش ديالكتيكي در جهت تلفيق انگيزه هاي تفرد جويانه از يك سو و ضرورتهاي كلي نگر و جمع گرايانه از سوي ديگر ، تلقي نمود .

تأكيد بر يك طرف اين معادله و ناديده گرفتن طرف ديگر در نهايت مي تواند به افراط آثار شيستي و يا تفريط فاشيستي منتهي شود . هر چند در عالم واقع پديده آنارشيسم و يا فاشيسم بندرت در نظامات سياسي مشاهده مي شود اما از سوي ديگر كمتر نظام سياسيي هم موفق به ايجاد تعادلي مطلوب ميان آزادي فرد و اقتدار دولت شده است .