آزادي  وهويت فردي در يونان و روم باستان

قسمت دوم

    توجه به هويت فرد انساني در يونان و روم باستان پا نگرفت ، فرد انساني بعنوان جزئي                  ( Particuler ) در اين دوره در پس كلي (Uairerszl ) نظامات اجتماعي و سياسي كه بصورت دولت شهر و سپس امپراطوري ظاهر گرديد ، قرار گرفت . با اين احتمال كه  سوفسطائيان در يونان باستان نخستين كساني بودند كه مفهوم اصالت فرد را مطرح كردند تا آنجا كه پروتاگـــــوارس ( Protagoras ) انسان را معيار سنجش همه چير معرفي كرد .

اما اين نوع احراز تلقي سوفسطائيان با حملات سقراط و بويژه با ظهور دستگاه فلسفي افلاطون مواجه گرديد .

به اعتقاد فوكو با پيدايش شناخت نظري در ميان يونانيان گفتمان عملگرا و شاعرانه تمدن اوليه يونان در نتيجه پيدايش اين نظريه ويران شد و سوفسطائيان شكست خوردند . از زمان پيدايش ثنويت بزرگ افلاطون به بعد ، اراده معطوف به حقيقت افلاطوني ، داراي تاريخ خاص خود بوده ، اراده اي كه متكي بر حمايت نهادي بوده است .

در دوران يوناني گري ( Helleaistigue ) مفهوم اصالت فرد در فلسفه هاي اپيكوري ، شكاكي و رواقي و در دوره بعد در فلسفه سيرون به صورتهاي مختلف ادامه پيدا كرد و از اين طريق اساس حقوق طبيعي قرار گرفت . با وجود اين بطوري كه خواهيم ديد در يونان و روم باستان ، بطور كلي ، فرد انساني در پس نظامات اجتماعي و سياسي قرار گرفت و امكان ظهور چنداني پيدا نكرد .

در يونان باستان عوامل جغرافيايي ، اختلافات اقتصادي و سياسي ، جنگهاي ناشي از اين اختلافات   تمايزات قومي و ديني ( با وجود همساني نژادي مردم يونان ) باعث جدايي شهرها از هم شد . و ضرورتاً به ايجاد يكسري دولت شهرهاي مستقل منتهي گرديد . مهمترين اين دولت شهرها ، اسپارت و آتن بودند كه هر كدام شكل خاصي از نظامهاي سياسي ، اجتماعي را نيز نمايندگي مي كردند .

آنچه مسلم است در اسپارت هويت مستقلي براي فرد نمي توان جستجو كرد . دولت در تمام جوانب زندگي خصوصي فرد اسپارتي حضور داشت . وقتي كودكي متولد مي شد بازرسان دولتي او را معاينه مي كردند و كودكان ناقص به فرمان شوراي بازرسان از بالاي صخره هاي قله تااوگه توس ( Taugetos ) به زير افكنده مي شدند .

كودكان اسپارتي در هفتمين سال عمر از دامن خانواده دور مي شدند و تحت تربيت دولت قرار مي گرفتند جوان اسپارتي تا سن 30 سالگي با همسالان خود درلشكرگاه به سر مي برد و با آسايش خانگي آشنايي نداشت دولت مناسب ترين سن ازدواج را براي مردان سي سالگي و براي زنان بيست سالگي تعيين كرده بود مجرد زيستن جرم شناخته مي شد . بنابر قانون اسپارت مردان سي تا شصت ساله وظيفه داشتند كه غذاي سهم روزانه خود را در نهار خوري عمومي صرف كنند . حتي كسي كه داراي شكمي بزرگ و نامتناسب بود گاهي مورد سرزنش علني حكومت قرار مي گرفت و گاه تبعيد مي گرديد . اهالي اسپارت بدون اجازه دولت حق خروج از ديار خود را نداشتند  

در آتن وضع به گونه اي ديگر بود . دموكراسي آزاد منشانه آتن تا زمان خود نظيري نداشت ، با وجود اين دموكراسي آتن يك دموكراسي كامل نبود و تنها طبقه شهروندان را شامل مي شدكه تقريباً يك سوم جمعيت آتن را تشكيل مي دادند بعلاوه مالكيت خصوصي در حقوق اجتماعي افراد مداخله داشت .

افلاطون در اين ميان كه از هرج و مرج و انحطاط رژيم دموكراسي زمان خود در آتن آزرده خاطر شده يود در ريختن بناي مدينه فاضله خود به نظامات سياسي و اجتماعي اسپارت توجه نمود . هر چند كه در چارچوب فلسفه كلي خود تغييراتي نيز در اين صورت ايجاد كرد . افلاطون اين اصل سقراطي را كه فلسفه بايد با      

انسان شروع شود نمي پذيرد . به اعتقاد او تعريف انسان تا زماني كه توجه ما معطوف به زندگي فردي انسان باشد ، امكان پذيز نيست ، انسان تنها در متن حيات اجتماعي و سياسي معنا مي يابد و رشد فرد وابسته به وجود يك زندگي اجتماعي مطلوب و جامعه ايده آل است .

بنابراين افلاطون در جمهوريت ، كشور – يعني كلي – را در برابر نفس فردي بر مسند مطلقيت نشاند بدين سبب مدينه افلاطوني بر پايه كلي مطلق استوار است يعني كلي كه جزئي را طرد مي كند .

ارسطو در دفتر چهارم « سياست » در مي يابد كه جامعه مانند پيكر انسان كلي است . كه مركب ازاصناف و طبقات مختلف مي باشد . و نظامي مستقل از اجزاء خود دارد . بدين ترتيب او پايه نظريه ارگانيسم اجتماعي را كه بعداً توسط كساني چون اسپنر، شافل ، ورمز گسترش يافت ، بنا نهاد .

بنظر ارسطو در نظام طبيعت شهر مقدم بر خانواده و مقدم بر هر فردي است . زيرا كل ضرورتاً بايستي مقدم بر هر يك از اجزايش وجود داشته باشد .

بدين ترتيب مي توان ادعا كرد كه افلاطون و ارسطو تنها جنبه كليت را در نظام فلسفي خود

مي پروراندند از توجه به اجزاء و پرورش اصل آزادي و هويت فردي عفلت مي كنند .

بنظر افلاطون و ارسطو قدرت سياسي جدا از جامعه نيست . قدرت سياسي يعني جامعه ، قدرت سياسي عبارت از كل قدرت جامعه است و تنها به دليل فنوني كه در آن بكار مي رود از ديگر مناسبات ممتاز مي شود . برطبق اين نظر ، بين دولت و جامعه يا اقتصاد و سياست يا اخلاق و سياست يا دين و سياست يا فرهنگ و سياست ، فرقي نيست .

انسان يعني شهروند ، هر فعاليت جامعه يا شهروندان داراي ماهيت سياسي است ، شهروند فقط از راه فعاليت سياسي به استعدادهاي خويش تحقق مي بخشد و تنها به بركت سياست به مرتبه انساني دست مي يابد .

به اين ترتيب در فلسفه سياسي افلاطون و ارسطو انسان مساوي با شهروند است و خارج از جامعه هويت مستقلي براي فرد انساني نمي توان جستجو كرد.