آزادي و هويت فردي در تاريخ خردورزي سياسي
آزادي، با همه ابهامي كه با خود به همراه دارد يكي از مهمترين مسائل انديشه
سياسي است . اگر محور مباحث علم سياسي قدرت و نحوه اعمال آن باشد ، يك پاي آن اقتدار
دولت و پاي ديگرش آزادي فرد خواهد بود. از اين نظر گاه هدف انديشه سياسي (علم سياسي)
را مي توان تلاش بر اي دست يابي ويا حركت به سوي نگرش ديالكتيكي در جهت تلفيق انگيزه
هاي تفردجويانه از يك سو و ضرورتهاي كلي نگر و جمع گرايانه از سوي ديگر تلقي نمود.
تأكيد بر يك طرف اين معادله وناديده گرفتن طرف ديگر در نهايت مي تواند به افراط آنارشيتي
و يا تفريط فاشيستي منتهي شود.
ارسطو
معتقد بود كه زندگي بر اساس حكومت قانون اساسي را نبايد بردگي پنداشت بلكه بايد آنرا
به مثابه رستگاري تلقي نمود. از اين بيان او چنان بر مي آيد كه آزادي را به اطاعت از
قانون حقه وضع شده تعريف مي كرده است . در كلام واخلاق مسيحي خدمت خدا آزادي كامل است
. لاك آزادي را به قوه وقدرت تعريف كرده است و ماكارس آزادي را بازشناسي قدرت مي داند
ونهايتا اينكه هايدگر مي گويدآزادي عبارت است از شركت در مكشوف سازي آنچه كه چنان مي
باشد، هابز، لاك، هيوم ، كانت ، هگل ، بونه ، ميل ، هايدگر، سارتر ، پوپر، برلين و
ديگران ... هر كدام به نوعي در اين خصوص اظهار نظرنموده اند.
نظريه
ها وتعاريف مختلف درخصوص آزادي كمتر به هم نزديك مي شوند بدليل اينكه آزادي معناي وصفي
واحدي ندارد، لذا ميان دانشوراني كه در اين مورد اظهار نظر كرده اند ونيز ميان نظريه
هاي گوناگون آزادي وتعاريفي كه عنوان شده است . اختلاف نظر فاحشي مي توان مشاهده كرد.
براي نمونه مفهوم آزادي ، محور توجه فلسفه سياسي هگل و همچنين جان استوارت ميل بوده
است ، منتهي وفتي هگل بحث خود را از آزادي تمام مي كند از معني عادي آن تقريبا” چيزي
بجا نمي ماند . ولي نتيجه اي كه ميل به آن مي رسد تاكيدي اساسي بر يك جامعه باز و آرمان
خود توسعه اي فرد است (رشد فرد در تمامي ابعاد ).
در
اين نوشتار بدون توجه به اينكه در جهت پذيرش تعريفي از آزادي تلاش كنيم ، آزادي رادر
كنار مفهوم فردانساني و در ارتباط با اقتدار نظامات اجتماعي و سياسي قرار داده و چگونگي
اين ارتباط را در تاريخ تفكر سياسي دنبال خواهيم كرد.
فرض
اساس اينست كه در يونان و روم و در تمامي قرون ميانه بطور كلي ، فردانساني در پي نظامات
سياسي، اجتماعي و .... قرار گرفت وامكان ظهور پيدا نكرد . در عصر رسانس بر مفهوم اومانيسم(انسان
مداري ) تاكيد اساسي شد. اما تنها با شروع قرن هفدهم و ريزش بناي تاريك جهان بيني قديم
و ورود در عصر خرد و بعد از آن در قرن هيجدهم ودر چارچوب جنبش روشنگري بود كه فردانساني
از پس نظامات سياسي ، اجتماعي، فلسفي سربرآورد . قرن هفدهم شاهد پيدايش انديشه ليراليسم
است كه اصل محوري آن مبتني بر آزادي فرد از جهات گوناگون مي باشد و در قرن هجدهم نيز
در قالب جنبش روشنگري ، انسان بعنوان موجودي عقلاني شناخته شد. لذا برحق انتخاب و آزادي
فرد تاكيد گرديد . اما در قرن نوزدهم بار ديگر هويت فرد انساني در پس نظامات فكري كلي
گرا (كانت، هگل، اسپنسر Spencer ، ماركس و...) هويت هاي طبقاتي ، نژادي و نگرش هاي
ناسيوناليستي افراطي قرار مي گيرد.
لازم
به توضيح است كه در اين مختصر و براي اجتناب از دشواريهاي احتمالي، جريانات مسلط در
هر مرحله مورد توجه بوده است .
لذا
بر مواردي كه جريان غالب در يك دوره را تشكيل نمي داده اند كمتر تاكيد گرديده است
. بنابراين سعي مي شود آزادي وهويت فردي را در مقاطع مختلف زماني موردبررسي قرار داده
كه در اولين قسمت اين جستار آزادي وهويت فردي را در يونان و روم باستان بررسي مي كنيم
.
ادامه
دارد