بازرگان و مهندسي سياست
مرتضي كاظميان
9 سال پيش در چنين روزي (30 دي
ماه 1373) پيرمرد 87 ساله پس از آنكه از اتاق تشريفات (VIP) سوئيساير در فرودگاه شهر زوريخ خارج شد، بيآنكه بتواند بر درد ناحيه سينه
و سرگيجهاش، فايق آيد و پيش از آنكه بتواند معالجاتش را پيگيرد، بيهوش بر زمين افتاد.
ظهر همان روز، مهندس مهدي بازرگان در بخش آيسييو بيمارستان دانشگاه زوريخ درگذشت؛
پيرمرد دبيركل مهمترين جمعيت منتقد حاكميت پس از استعفاي دولت موقت بود. او در نيمه
بهمن 1357 نخستوزيري نخستين دولت پس از انقلاب را به فرمان رهبر فقيد انقلاب پذيرفته
بود: «به موجب اعتمادي كه به ايمان راسخ شما به مكتب مقدس اسلام و اطلاعي كه از سوابقتان
در مبارزات اسلامي و ملي دارم، جنابعالي را... مأمور تشكيل دولت موقت مينمايم.»
سياستمدار پير، كه سعي ميكرد پيوسته
«فسادناپذير» بماند. احتمالاً تا آخرين دم، نامه ميشل فوكو (فيلسوف و گل سرسبد
جامعه روشنفكري فرانسه پس از سارتر) را از ياد نبرده باشد؛ فوكو، براي نخستوزير
دولت موقت انقلاب نوشته بود: «شما چند هفتهاي است كه جهت متوقف ساختن دادگاههاي
غيررسمي و اعدامهاي سريع اقدام كردهايد. عدالت و بيعدالتي، نقطه حساس هر
انقلابي است. انقلابها از اين نقطه زاده ميشوند و از همين جاست كه غالباً از دست
ميروند و ميميرند...»
«مرد دين»، اگرچه «مرد علم» نيز بود اما در زندگي
اجتماعياش، «مهندس سياست» محسوب ميشد. بازرگان هرچند دينمدار، اصولگرا و
آرمانخواه و مردي اخلاقي بود، اما در عرصه عمل سياسي و اجتماعي، نه تنها ميكوشيد
كه خود را از خيالپردازيهاي آرمانگرايانه مصون دارد، بلكه تلاش ميكرد طرحهايي
را پيگيرد كه از جهت «هزينه- فايده» و نيز امكان تحقق، مهندس شده باشند. روش
بازسازي سياسي مهدي بازرگان، در حدفاصل محافظهكاران و راديكالها، نمادي از انسان
سياسي اصلاحطلب را رقم ميزد؛ اصلاحطلبي از نوع «گام به گام» آن. البته او در
عين حال از جمله آنهايي نبود كه تنها باورمند به «اصالت عمل» باشند، بلكه روشهايي
منعطف و عاري از تعصب را مدنظر داشت كه ضمن تأمل و سنجش دقيق تحولات فرهنگي،
اجتماعي و سياسي، در جغرافياي زمان و مكان و واقعيتها، دقيق ميشد تا حتيالامكان
از خطر انتزاعي شدن، مصون بماند. بازرگان، هدفهاي خاص و مشخص را در مهندسي عمل
اجتماعي خود، در ترازوي «هزينه و فايده»، و بردارهاي «زمان و مكان» ميگذاشت و
البته ميكوشيد از تكوين قطببنديهاي غيرضروري و چالش در عرصههاي بيحاصل، اجتناب
نمايد.
از همين زاويه است كه او، در روزهاي اوج انقلاب،
دغدغههاي خود را از مشكلات عظيمي كه بر سر راه انقلاب و جابهجايي قدرت وجود داشت
و نيز خطراتي كه مملكت را تهديد ميكرد، با رهبر انقلاب مطرح ميسازد. پيشتر و در
اواخر سال 56 نيز بازرگان در نامهاي به رهبر در تبعيد انقلاب، بر لزوم انتقال
تدريجي و آرام، يا به اصطلاح گام به گام قدرت سياسي، بدون آنكه تمامي نهادهاي
دولتي به هم ريخته شود، تأكيد ورزيده بود. بازرگان هرچند به تصفيه و پالايش
نهادهاي قدرت باور داشت اما ضرورت تغيير برنامهريزي شده آن را از ياد نميبرد. وي
با ديدگاهها و نگرشهاي معتقد به تحول سريع و راديكال، همراه با تخريب همهجانبه
و تغييرات زود و به زور، موافق نبود (دكتر يزدي).
اما واقعيت، جز حركت پرشتاب امواج انقلاب، و سير
صعودي تحولات سياسي در ايران، نبود؛ و براي بازرگان، جز تمكين به واقعيت، راهي
وجود نداشت. از همين روست كه به تقاضاي رئيس ساواك، پاسخ منفي ميدهد...
عصر 15 آبان 1357 محمدرضا شاه در سخناني قابل
تأمل براي همه تحليلگران و ناظران سياسي و نيز براي همه مستبدان، كه «پيام انقلاب»
را دير ميشنوند، از راديو و تلويزيون اعلام كرده بود: «... بار ديگر در برابر ملت
ايران سوگند ميخورم و متعهد ميشوم كه خطاهاي گذشته و بيقانوني و ظلم و فساد
ديگر تكرار نشود. بلكه خطاها از هر جهت جبران نيز گردد. متعهد ميشوم كه پس از
برقراري نظم و آرامش در اسرع وقت يك دولت ملي براي آزاديهاي اساسي و انجام
انتخابات آزاد، تعيين شود... من نيز پيام انقلاب شما ملت ايران را شنيدم... و آنچه
را كه شما براي به دست آوردنش قرباني دادهايد، تضمين ميكنم؛ تضمين ميكنم كه
حكومت ايران در آينده بر اساس قانون اساسي، عدالت اجتماعي و اراده ملي و به دور از
استبداد و ظلم و فساد خواهد بود... دولت ملي بعدي، استقرار آزاديها، اجراي
اصلاحات و به خصوص برقراري انتخابات آزاد را برعهده خواهد داشت... من از رهبران
فكري جوانان ميخواهم تا با دعوت آنان به آرامش و نظم، راه مبارزه اصولي براي
برقراري يك دموكراسي واقعي را هموار كنند... من از شما رهبران سياسي جامعه ميخواهم
تا به دور از اختلافهاي عقيدتي و با توجه به موقعيت تاريخي حساس و استثنايي
كشورمان، نيروهاي خود را براي نجات ميهن به كار بريد... همه به ايران فكر كنيم...
بدانيد كه در راه انقلاب ملت ايران عليه استعمار، ظلم و فساد، من در كنار شما هستم
و براي حفظ تماميت ارضي، وحدت ملي و حفظ شعائر اسلامي و برقراري آزاديهاي اساسي و
پيروزي و تحقق خواستها و آرمانهاي ملت ايران، همراه شما خواهم بود...»
تفسير نيويوركتايمز (5 نوامبر 1978) بيراه نبود:
«منابع ديپلماتيك، اين عمل شاه را براي جدا كردن ميانهروها از سرسختها دانستند؛
بدين معنا كه ميانهروها وقتي با حكومت نظامي روبهرو شوند، حاضرند از سرسختها،
كه خواستار سقوط شاه هستند، جدا شده و تسليم يك حكومت ائتلافي شوند...»
بازرگان اما رفتاري ديگر پيشه ميكند؛ روزهاي آخر
بازداشت و بازجويي از او و برخي ديگر از فعالان و رهبران ملي و مذهبي (نظير مهندس
هاشم صباغيان، مهندس مقدم مراغهاي و حاج محمود مانيان)، تيمسار ناصر مقدم، رئيس
ساواك به ملاقاتشان در «كميته مشترك» ميرود. رئيس سازمان اطلاعات و امنيت كشور ميگويد:
«اعليحضرت حالا به گفته سابق شما كه «شاه در رژيم مشروطيت، سلطنت ميكند، نه
حكومت»، برگشتهاند...» بازرگان اما سخنان مقدم را بلافاصله قطع ميكند و ميگويد:
«متأسفانه دير شده است... ديگر جايي براي باور كردن، نمانده است...»
مهندس بازرگان البته خود در «انقلاب ايران در دو
حركت» ضمن اشاره به اين نكته كه مطلب مزبور (شاه در رژيم مشروطيت، سلطنت ميكند،
نه حكومت) از جمله ديدگاههاي مرحوم دكتر محمد مصدق بوده است، توجه دقيق خود- و صد
البته دكتر مصدق- و مهندسي سياسياش را توضيح ميدهد: «هم شاه و حاميان خارجي
شاه، معني و برد اين كلام را كه عصاره جامع ايراد و اعتراضهاي قانوني و شرعي بود،
خوب ميفهميدند و هم مردم در آن هيچ گونه سستي و سازش نديده، انقلابيترين و
پرشهامتترين شعار تلقي ميكردند... اعلام چنين گفتاري در آن روزگار [پس از كودتاي
28 مرداد] از مترقيترين و خطرناكترين شعارها بود كه ديگران جرأت اظهار آن را
نداشتند [اما دكتر مصدق در دادگاه نظامي، آن را بيان كرد و نهضت آزادي نيز آن را
از جمله شعارهاي خود قرار داد]؛ به علاوه، با توجه به اينكه در مملكت، سندي قانونيتر
و محكمتر از قانون اساسي براي محكوم كردن شاه وجود نداشت، ميبايستي هرگونه
اعتراض و ايراد، مستند باشد. ضمناً، سلطنت كردن مشروطه بر طبق قانون اساسي چيزي
بيشتر از يك سلسله تشريفات نبود و تازه اين را قانون اساسي ميگفت، نه مصدق يا
نهضت آزادي. قانون اساسي سابق با متمم آن، علاوه بر مترقي بودن و مافوق رشد و
ادراك مردم آن روز و امروز ما بودن، مؤيد و متكي بر موازين اسلام و مصوب مراجع
بزرگ زمان بوده است؛ شخص آيتالله خميني نيز به كرات از آن دفاع و تأييد كرده
بودند... در اعتراض به رأي دادگاه نظامي سال 41 كه سران نهضت آزادي را محكوم كرده
بود، ايشان در نامهاي به پشتيباني از ما برخاسته بودند كه گناه اين آقايان، چيزي
جز دفاع از اسلام و از قانون اساسي نبوده است.»
در پاييز 1357 اما، بازرگان ديگر سخنان حاكم
مستبد را باور نميكند. او حتي در پاسخ به رئيس ساواك كه نظرش را راجع به پيام شاه
ميپرسد، ميگويد: «به لحاظ اداي كلام و انشاي پيام، من اگر معلم زبان فارسي بودم،
نمره 17 به ايشان ميدادم» ولي «به لحاظ اثر و عمل» داستاني را نقل ميكند: «يك
روز برفي و سرد زمستان، صيادي كه مرغان هوا را شكار ميكرد و سر ميبريد در اثر
شدت سرما از بيني و چشمانش آب جاري شده بود، جوجه گنجشكي كه زير بال مادر از بالاي
درخت منظره پايين را تماشا ميكرد، گفت: ما را از اين مرد، باك نيست زيرا كه آدم
دلرحم و گرياني است؛ مادر گفت: فرزند عزيزم، به چشمانش نگاه نكن كه اشك ميريزد،
دستهايش را ببين كه خون ميچكد...»
بازرگان، به رغم آنكه ميكوشيد تا حد امكان از
اتلاف سرمايههاي كشور جلوگيري نمايد، اما در عين حال، «حقيقت» را فداي «مصلحت»
نميكرد؛ ارزشها و اصولي كه او برايش مبارزه ميكرد، به جاي خود، محفوظ بود. از
همين منظر است كه او يك بار ديگر هم دعوت رژيم را براي مذاكره، در خرداد 1342 رد
كرده بود: «مذاكره در زندان و در زير شمشير دشمن چه معنايي دارد؟»
بازرگان به تحليل تحولات و تلاش براي مهندسي حتيالامكان
تغييرات ميپرداخت؛ آنچه كه در آخرين دفاع او در دادگاه نظامي (1342) مطرح شد،
نكته كوچكي نبود: «ما، آخرين كساني هستيم كه از راه قانون اساسي به مبارزه سياسي
برخاستهايم. ما از رئيس دادگاه انتظار داريم كه اين «نكته» را به بالاتريها
بگويند...»
«بالاتريها» البته خيلي دير، آنچه را كه بازرگان
در «خشت خام» ديده بود، در آينه واقعيت، لمس كردند. 18 بهمن 1357 انقلاب مردمي
آخرين روزهاي مانده به پيروزي را معكوس، ميشمرد؛ شاه فراري شده بود و بختيار كه
«خطر» را چشيده بود، مستأصل ميگفت: «من براي بازرگان احترام زيادي قائلم. اگر او
بخواهد با دولت تماس بگيرد و همكاري كند، من براي اين كار حاضرم... براي مذاكره با
او، هيچ شرطي قائل نخواهم شد...»
اما دير شده بود...
با اين وجود، بازرگان پيگير «مهندسي سياست» بود؛
بعد از ظهر 22 بهمن 57 مهندس بازرگان، نخستوزير دولت موقت، همراه با جمعي ديگر
(از جمله دكتر يدالله سحابي، وزير مشاور؛ دكتر علياكبر سياسي، رئيس سابق دانشگاه
تهران؛ مهندس عباس اميرانتظام، معاون نخستوزير؛ و...) به طراحي تحولات پس از
استعفاي شاپور بختيار ميپردازد: بختيار، استعفا ميداد و براي جلوگيري از برخورد
افراد نيروهاي مسلح با مردم و بازگشت آنها به سربازخانهها، تصميم گرفته ميشد...
اما، با اعلام همبستگي ارتش و برخورد شديد مردم با نيروهاي انتظامي و ارتش، بختيار
در جلسه حضور نيافت و ارتباط با او، قطع شد؛ به تعبيري ديگر، عصر 22 بهمن 57
انقلاب، پيروز گرديد و برخلاف انتظار و خواست بازرگان و همراهانش در دولت موقت و
شوراي انقلاب، با حمله گروههاي مسلح به پادگانهاي نظامي، ارتش متلاشي شده بود...
اينك، او نخستوزير دولت انقلاب بود؛ مهندسي
سياست در وضع و نظم جديد ساخت قدرت، پيچيدگيها و مشكلات خاص خود را داشت. در
ارديبهشت 1358 و در سومين ماه از عمر دولت موقت در نامهاي مفصل به رهبر فقيد
انقلاب و شوراي انقلاب، تصريح ميكند: «بدون توافق نظر و همراهي آن مقامات عاليقدر،
خروج از بنبستها و مخاطرات ميسر نخواهد بود؛ تقاضا داريم اين نامه را به عنوان
يك هشدار و استمداد از ناحيه دولت تلقي فرماييد.»
عقل منضبط و انديشه رياضي آموخته او مؤلفههاي
مؤثر در قدرت را ميسنجيد و حاصل تعامل و چالش، و يا همراهي آنها را ارزيابي مينمود،
آن هم بدون سطحينگري:«به نظر من، منشأ مشكلات و مسأله اصلي مملكت اين است كه بعضيها
تصور ميكنند انقلابي بود و ما پيروز شديم و خودشان را مثل فاتحيني ميدانند كه
وارد سرزمين پر از نعمتي شدهاند...در صورتي كه انقلاب تمام نشده است...مرحله
مشكل حالاست مرحله سازندگي بعد از اين است ببينيد با چه كوهي از مشكلات روبهرو
هستيم.»
مهندس سياست زير ساختها و ساختارهاي فرهنگي را
از ياد نميبرد؛ تنها دو ماه پس از پيروزي انقلاب، از منظري كاملاً متفاوت با
رفتارهاي شعاري و احساسي، هشدار ميداد:«اين 2500 سال استبداد ملت ايران را عادت
داده است كه فقط يك منشأ خير و بركت و قدرت و حركت و عمل را بشناسند يعني شاه،
يعني پادشاه، يعني دولت؛ و اصلاً استبداد هم از همين توقع و انتظار از رئيس و
پادشاه داشتن به وجود ميآيد و نه از جهت قدرتمند بودن او...اگر الان هم توجه
نكنيم، دو مرتبه آن مشكل استبداد پيدا ميشود...» وي با نگاهي عميق و واقعبينانه
به وضع جامعه، زنهار ميداد كه:«شاه رفته است، مستبد اصلي رفته است ولي جوجه
مستبدها هستند؛ وقتي ميگويم جوجه مستبدها، مقصودم كساني نيست كه به نام ساواكي يا
مزدور كار ميكنند، نه! منظورم خود بنده هستم! از كجا معلوم با اين وضع، يك مستبدي
نباشم؟ روح استبداد فكر استبداد فكر ضد آزادي، فكر خودخواهي از بين نرفته است...»
اينچنين است كه بعدتر (1362) به نقد انقلاب
تحولات پس از آن مي پردازد:«ايران تجربه انقلاب نداشت...دو هزار و پانصد سال
استبداد كه در سراسر وجود و فرهنگ و روحيات ما رسوخ كرده است، خود قويترين عامل
مقاومت كننده و تأخير و تغيير دهنده انقلاب به شمار ميرود...فاز دوم كه فاز
اصلي كاري و از مقوله سازندگي يا استقرار نظام مطلوب را نداشتهايم، تنها فاز
منفي كه سقوط حاكميت است، انجام گرفته است...آنچه انجام نشده يا كم انجام شده
بود، تدارك مرحله دوم به لحاظ فكري و مقررات و تشكيلات بوده است.»
ديدگاههاي مهندس بازرگان به شكل عجيبي با نقطه
نظرات دكتر شريعتي، مشابهت دارد كه او نيز انقلاب بدون خودآگاهي را فاجعه ميخواند
و از وقوع انقلاب زودرس، زنهار ميداد... بازرگان در نقد خود، ديدگاه خاص خويش
را تبيين ميكند: «در خاطر و خواسته انقلابهاي تند، چاره بيچارگيها و رسيدن به
خواستهها، شدت عمل و خشونت بوده، «اصلاح» يا «رفرم»، گناه و خيانت محسوب ميشد...برجستهتر
و عامتر از هر چيز، احساس تضاد يا تخاصم با گذشته و با غير خود و عشق به دگرگوني
و واژگوني و انتقام تا سرحد طرد و تخريب و مرگ، توأم با شدت و حدت و قاطعيت بود...»
تنها مروري كوتاه بر همين جملات اخير، و به يادآوردن
زمان و مكان طرح اين سخنان(ابتداي دهه پر تنش60)، عمق نگاه بازرگان و وسعت دايره ديد
او را آشكار ميسازد. در مهندسي سياست و نقد وضع قدرت، به شكل غريبي توضيح ميدهد كه:«خطر
مهمتر و اساسي انحصارگري]آن است كه[ با تخصيص حقوق و امكانات و مشاغل به خوديها و وابستگان و دستهبندي كردن
و تفكيك ملت به طبقات ممتاز و ممنوع شروع ميشود، پشت سر آن تدريجاً نوبت به سلب حيثيت
و حيات از مخالفين، از نا موافقين و از اختلافداران ميرسد و دست آخر، سر از ادعاي
برتري و تسلط و تملك همگان، به لحاظ جسم و جان و ايمان در ميآورد...»
بازرگان و دولت او، فرداي 13 آبان 1358 استعفا ميدهند،
گو اينكه او از هفتهها پيشتر، فرجام تلخ را تذكر داده بود. بازرگان بعدتر نوشت:«علت
استعفاي دولت موقت عدم سازش بود كه آقايان با ما داشتند...» وي البته طرح پيشنهادي
و مهندسي شدهاش را پيشتر ارائه كرده بود:«به شوراي انقلاب ]پيشنهاد[ داده بوديم كه اين سه مقام يعني رهبر انقلاب، شوراي انقلاب و دولت موقت،
مثل همه انقلابهاي دنيا، يك كاسه بشوند و اگر اين تركيب برايشان امكان پذير نيست،
ما كنار برويم»...و كنار رفت.
منتقد اما آرام نمينشيند؛ جمعيت او (نهضت آزادي
ايران) از ابتداي دهه 40 زيستن و فعاليت در عرصه عمومي و فعاليت به مثابه
اپوزيسيون را تجربه كرده است؛ پس ادامه ميدهد؛ هاشمي رفسنجاني در خاطرات خود(ذيل
روز 7/2/60) مينويسد:«مهندس بازرگان آمد و بحث مفصلي در مورد موضعگيريهاي نهضت
آزادي در مقابل دولت، قانون و اوضاع جاري كشور داشتيم...»(12/2/60) آقاي مهندس
بازرگان آمد و از انحصارطلبي جريان حاكم صحبت داشت...» مهر ماه 1360 و در اوج
حوادث و برخوردهاي سياسي، در نطق پيش از دستور خود، در مجلس با شهامت و صداقت، ميگويد:«بايد
اقرار كنيم كه آتش هولناك در كشور عزيزمان شعله كشيده، خرمن امت و دولت و دين را
مورد تهديد قرار داده، كمتر كسي است كه در صدد خاموش كردن آن برآيد. بعضي ميكوشند
آتش را افروختهتر ساخته و بر خرمن طرف مقابل بيندازند؛ همه بلعيده ميشوند...هر
طرف، گروه مقابل را منافق يا مرتجع و ضد اسلام و عامل امپرياليسم ميخواند...
مصيبت بارتر از همه و حاصل خشونتها و بيرحميها افزوده شدن ناراضيها و انتقامخواهان
و برگشت كنندگان از انقلاب و دين است...»
در هر حال بازرگان كوشيد تا مبتني بر ارزشها و
اخلاقيات ديني(كه بدانها معتقد بود)و متكي بر ارزيابي دقيق از قابليتها و
امكانات، ضرورتها و نيز حقايق به رفتار سياسي عقلايي، مهندسي سياست و تجويزهاي
سياسي دست يازد. او در عمل اصلاحي اجتماعي و سياسي خود، سقف امكانات را درك كرده
ضروريات گام برداشتن بر سطح زمين را از ياد نبرد و چارچوبهاي و ديوارهاي واقعيت
را-به تعبير توماس اسپريگنز-لحاظ كرد. بازرگان، آنچنان كه گرامشي ميگويد:«از جمله
مردمي بود كه در اجتماع نقش روشنفكري را برعهده داشت؛ با شركتي فعال در زندگي، به
عنوان سازنده، سازماندهنده و «قانعكننده دائمي» مهندس مهدي بازرگان روشنفكري ديندار
بود كه «مهندسي سياست» را براي دههها و تا لحظه مرگ، فرونگذاشت او به ويژه عمل
سياسي خود را در چارچوب يك حركت جمعي و سازمانيافته، تداوم بخشيد بيآنكه «خود»
را بر «جمع» مرجح بداند و بيآنكه اهميت و ثمرات و بركات كار گروهي را دمي از ياد
ببرد، مهندسي عمل جمعي ذيل مهندسي سياست و اين همه با نقطه عزيمتي ديني و معطوف
به زندگي پرثمر و هميشه جاري و با طراوت، پيوسته محقق و متبلور ميشد. و از همين
روست كه او همچنان در ميان ماست، همچنان.