انقلاب و ضد انقلاب

تاريخ نويسان نوشته‌اند كه در صبح يكشنبه بهاري سال 1791, فيلسوف مشهور، هگل (كه در آن تاريخ تنها 21 سال داشت) به گروهي از جوانان مشتاق آزادي پيوست كه به سبزه‌زاري خارج از توبينگن رفته بودند تا به نام آزادي و به استقبال از انقلاب فرانسه، درختي بكارند و سرود ملي فرانسه (مارسيز) و شعر مشهور شيللر با عنوان «غزلي براي شادي» را بخوانند.(اين غزل بعدها در سمفوني نهم بتهوون به كار رفت)ايداليسم آلماني، نظريه انقلاب فرانسه خوانده شده, چنانكه شاعر بزرگ، هاينريش هاينه نيز گفته است: «فلسفه آلماني ما، در حقيقت چيزي جز روياي انقلاب فرانسه نيست ... ]و[ كانت، روبسپير ماست». اما همانطور كه ماركوزه در خرد و انقلاب مي‌نويسد «اين بدان معنا نيست كه كانت، فيشته، شلينگ و هگل، تفسير نظري‌اي از انقلاب فرانسه بدست داده‌اند, بلكه آنها فلسفه‌شان را بيشتر چونان واكنشي در برابر صلايي از فرانسه، به منظور تجديد سازمان دولت و جامعه بر پايه‌اي عقلاني نوشتند تا اينكه نهادهاي سياسي و اجتماعي با آزادي و مصلحت فرد سازگار آيند، ايداليستهاي آلماني, علي رغم انتقادهاي سخت از ترور، همگان به انقلاب فرانسه خوش آمد گفتند و آن را سپيده دم يك عصر نوين خواندند و همه آنها اصول فلسفي پايه‌اي خود را به آرمانهايي كه انقلاب به پيش كشيده بود پيوند دادند». در شب 12 اكتبر سال 1806 كه ارتش ناپلئون شهر ينا را به توپ مي‌بست و به اين شهر راه مي‌يافت، هگل اثر عظيم خود، «پديدار شناسي روح» را نوشت. وي با شتاب، آخرين فصلهاي كتاب خويش را به اتمام رساند در حالي كه به تلاقي فلسفه خود با تاريخ جهان وقوف داشت. وجود اين احساس در كتاب او كه با انقلاب فرانسه، عصري نوين و نقطه عطفي در تاريخ جهان آغاز شده است، نخستين داوري فلسفي او را از تاريخ مشخص مي‌كند. نكته قابل توجه آنكه هگل، نتيجه انقلاب فرانسه را نه تنها به صورت تحقق آزادي بلكه در برپايي يك استبداد نوين مي‌ديد.پس از هگل دو مفهوم فلسفه و انقلاب چنان با يكديگر آميختگي پيدا كردند كه ماركس كه به دنبال وقوع انقلابي ديگر و طراحي آدم و عالمي ديگر بود، بدين نتيجه رسيد كه پايان فلسفه، آغاز انقلاب است. معناي صريح‌تر اين نظر اين است كه تاريخ جهان چنان در سيطره فلسفه و انقلاب متعاقب آن, يعني انقلاب فرانسه قرار گرفته است كه هرگونه امكان عبور از اين تاريخ، با اتمام فلسفه و در افق ديگر پس از آن, ميسر خواهد بود.اما در چارچوب و متن همين انقلابي كه تصوير فلسفي آن را هگل طراحي كرده است و همه ما در ذيل آن به سر مي‌بريم، انقلابها، علي‌رغم دعاوي صادقانه خود مبني بر تحقق آزادي, در معرض تاسيسهاي ناگزير در جهت برپايي «استبدادهاي نوين» نيز هستند. اين استبداد نوين همان چيزي است كه شايد به معناي دقيق، مفهوم «ضد انقلاب» را بايد متبادر سازد. به عبارت ديگر، به لحاظ فلسفي پرسش اساسي اين است كه ما چه مقوله يا كدام وضع را واجد معناي «ضد انقلاب» مي‌دانيم؟براي پاسخ به اين سوال، شايد بخشي از كتاب «پديدار شناسي روح» هگل، يعني فصل مهم «خدايگان و بنده» راهگشا باشد. جدا از مبحثهاي تفصيلي مربوط به رابطه خدايگان و بنده و اهميت آن در تحقق مضمون خود آگاهي، خدايگان از نظر هگل موجودي « مستقل.... و ماهيت ذاتي‌اش در هستي براي خويش است و ديگري ]يعني بنده[ آگاهي غير مستقل و وابسته است كه ماهيت ذاتيش، زندگي ] حيواني[ يا هستي براي ديگري است». هگل اين قسم از آگاهي غير مستقل بنده را آگاهيي مي‌داند «كه در صورت و قالب شيئيت يا چيز بودگي وجود دارد» به گونه‌اي كه در نتيجه آن، بنده به «نعشي» زنده بدل مي‌شود. هگل توضيح مي‌دهد كه چگونه خدايگان و بنده به تدريج درمي‌يابند كه «براي خود بودگي» و قائم به ذات بودن خدايگان و ارباب، واجد حقيقت نيست زيرا زندگي وي تابعي است از كار و آگاهي بنده و «در نتيجه، حقيقت آگاهي مستقل، آگاهي بنده است». بدين ترتيب، بندگي چون به حد كمال برسد «به استقلال واقعي و راستين دگرگون خواهد گشت». از نظر هگل، بندگي اساساً «حقيقت نفي مطلق» و «براي خود بودگي» و قائم به ذات بودن را در خويشتن نهفته دارد. به اعتقاد وي، بنده با كار و شكل دادن به چيزها، دو دستاورد مثبت و منفي را به طور توامان خواهد داشت. جنبه مثبت و ايجابي كار بنده اين است كه او را «به طور واقعي و عيني از اينكه براي خود وجود دارد، آگاه مي‌كند». همچنين بنده به وسيله كار، بر ترس نخستين خود از سلطه خدايگان كه باعث وحشت وي از نيستي و مرگ مي‌شد فائق مي‌آيد و با نفي محيط طبيعي و اجتماعي اطراف، «از قدرت خاص خويش براي نفي و از «براي خود بودگي» و ]قائم به ذات بودن[  خويش به عنوان يك امر عيني آگاه مي‌شود». بدين سان بنده از نظر هگل «يك هستي موجود براي خويش مي‌شود ... ]كه[ به اين آگاهي رسيده است كه در خود (في نفسه) و براي خود (لنفسه) وجود دارد».آنچه درباره ديالك‌تيك خدايگان و بنده از قول هگل به طور خلاصه گفتيم در جاي خود مستلزم شرح و بسط است و ما در اين جا به زواياي بحث ياد شده توجهي نداريم و به نتايج بعدي اين بحث در انديشه‌هاي ماركس نيز نمي‌پردازيم كه براي پرولتاريا ويژگي معرفتشناسانه قائل شد و پس از وي، لوكاچ آن را در كتاب مهم «تاريخ و آگاهي طبقاتي» بسط داد. بلكه اساس سخن ما اين است كه اگر انقلاب‌ها علي الاصول هدف اساسي نفي بندگي را دنبال مي‌كنند و در پي درهم ريختن جهان خدايگان هستند تا بندگان نيز با فائق آمدن بر هراس و وحشت خويش از نيستي و مرگ، خود را مستقل از ارباب و خدايگان تعريف كنند و آنچنان خودآگاه و قائم به ذات گردند كه وجود خويش را تابعي از خدايگان و رشته‌هاي سلطه آن ندانند، بنابراين ضد انقلابها، همه نظامها، عناصر و نشانه‌هايي هستند كه مجدداً در مسير رهايي بندگان، سد سكندر برپا مي‌كنند و چه بسا كه با نام انقلاب و ترقي، اسباب بردگي مضاعف را فراهم مي‌آورند. به عبارت ديگر همزمان با وقوع و پيروزي هر انقلاب، ضد انقلاب متناسب با آن نيز پديد مي‌آيد و سرانجام همين ضد انقلاب است كه با تاسيس نظام، دستگاه جديدي از دولت را براي باز توزيع قدرت و نهايتاً اشكال نوين پرده‌سازي و سلب آزادي را ايجاد مي‌كند.ظاهر متناقض نماي انقلابها كه در آنها آزادي و استبداد با يكديگر تنيده شده است, باعث گرديد تا ماركس و انگلس، بخش مهمي از مانيفست خود را به معرفي انواع سوسياليسم‌هاي «ارتجاعي» اختصاص دهند. از نظر آنها «سوسياليسم مسيحي» يكي از انواع ارتجاعي سوسياليسم بود، بنابراين با بيان اينكه «هيچ چيز از اين آسانتر نيست كه به شيوه مرتاضانه مسيحي، آب و رنگ سوسياليستي داده شود» افزودند: «سوسياليسم مسيحي تنها به مثابه آب متبركي است كه كشيش‌ها بر خشم و غضب اشرافيت مي‌پاشند». در واقع مي‌توان از اين سخن چنين برداشت كرد كه عناصر و مضامين آزاديبخش، در معرض تصرف الگوهاي سلطه قرار دارند و بدين اعتبار و با بهره از ديالك‌تيك خدايگان و بنده بايد گفت, ضد انقلابها، شكل ساختاري و ارگانيك تصرف عناصر و نيروهاي رهايي بخش در چارچوبهاي جديد سلطه و زور هستند.در يك بخش فرعي بد نيست به اين نكته نيز اشاره كنيم كه يكي از نتايج اگزيستانسياليستي بحث خدايگان و بنده هگل، اين است كه هراس و ترس از مرگ، نشانه‌اي از ساختارهاي سلطه و بندگي است. بنابراين رهايي از هراس مرگ، به شكل عام در مقاطعي كه عنصر مسلط سلطه، در نتيجه انقلابها، از هم مي‌پاشد، رخ مي‌نمايد. در واقع اين نكته بديعي است كه وحشت از مرگ، همچون يك عنصر وجودي در تحقق تسلط و اعمال خدايگاني

عمل مي‌كند و عبور از اندوه و ترس ناشي از مرگ، وجه مهم فلسفي عبور از خدايگاني و بندگي است. بدون هيچ توضيحي، اين امر بر اهميت نظر هگل صحه مي‌گذارد كه مي‌گفت: اعتماد به نفس فلسفه‌اي كه جهان را در مي‌يابد، بر عملي كه آن را دگرگون مي‌كند، پيروز مي‌شود. به نقل از نداي اصلاحات ، شماره 2 و3 :  http://www.nedaye-eslahat.com