حكومت اسلامي از ديد گاه مطهري

قسمت سوم

روحانيت

          اولين توجه مهم در مورد روحانيت اين است كه اين نهاد محصول و برخاسته از نظام آموزشي سنتي جامعة ما به ويژه در هزار سال گذشته است . اين نهاد به تدريج طي سيصد سال گذشته هويتي مستقل از گذشته پيدا كرده و در نهايت صنفي با نام روحاني از آن جدا مي شود ، در حاليكه پيش از اين تاريخ هرگز به صورتي خاص يا گروه و صنفي خاص نبوده است .

          مطهري در نقد و بررسي سازمان روحانيت ابتدا خصوصيات نظام حوزوي را برمي شمرد ؛ « فضايي با صفا و صميميت ، روابط صميمي و احترام آميز استاد و شاگرد ، مباحثه و گفتگو بين طلاب ، هدف تحصيل تنها كسب دانشنامه نيست،تعيين انتخابي استاد،تدريس طلاب سرآمد نسبت به طلاب جوان تر و .... » (8)

          ايشان پس از اين به بيان معايب و نواقص سازمان روحانيت مي پردازد از جملة « عدم وجود آزمون مناسب براي انتخاب طلاب مستعد ، عدم استعداد شناسي مناسب و راهنمايي طلاب در كسب رشته مناسب توانايي خويش ، توجه بيش از اندازه به فقه و كمتر به شاخه هاي فلسفه ، عرفان ، تفسير و امثال اينها ، آزادي بي حد و حصر لباس روحانيت ، عدم واقع بيني طلاب در مسائل اجتماعي ، غلبه روش جدل به جاي گفتگو و مناظره » ( 9 )

          اما پس از ذكر چنين مواردي اشاره ايشان به مسئله بنيادين روحانيون يعني بودجه و ارتـزاق آنهـا مي رود . طرح اين اشكال از طرف وي نه از آن جهت است كه چنين امري وجود دارد بلكه ايراد ايشان بر نحوة رسيدن اين بودجه به طلاب و روحاينون مي باشد . وي موافق اين نظر نيست كه روحانيت و به ويژه طلاب در حال تحصيل به طور مستقل و با كار خويش نسبت به درآمد خود اقدام كنند و در عين حال در امور حوزوي هم اشتغال داشته باشند ، راه حل مطهري اين است كه امور مالي بايد با وجود يك سازمان مـركزي تحت نظر مراجع سازماندهي شود،درغيراين صـورت از نظرايشـان روحانيـون عـوام زده مي شونديعني به‌جهت رضايت عامه قدم برمي دارند ، به جاي اينكه رهبرشوند به گونه اي رهروخواهند شد.

          به عكس مطهري ، كسي چون شريعتي تمام سلامت اين نهاد را در اين مي داند كه بودجه آنها وابسته به مردم مي باشد تا به دولت ها ، همان تفاوت اساسي روحانيت تشيع و تسنن است،عالمان تشيع در طول تاريخ به طور كلي سرسپرده يا زيردست حكومت ها نبوده است . اما در عوض مطهري قطع رابطه مالي مستقيم روحانيون و مردم را راه حل قطعي مسأله و نتيجه آن را پرهيز از عوام زدگي و سطحي نگري بيان مي دارد . با اين بيان روحانيون به طور مستقيم سازمان مركزي مجتهدين و مراجع  و به طورغيرمستقيم از مردم  بودجه خود را دريافت خواهند كرد .

         اما در ديدگاهي ديگر بنابر بيان شريعتي و امروز سروش به جاي روحاني ، عالم ديني داشته باشيم ، بنابر اين نظر عموم مشكلات مي تواند حل شود ، اگر ما انتظار داشته باشيم در فرايند آموزش علوم ديني ، عالم ديني به وجود آيد ، بسياري از افراد از ابتدا وارد به اين ميدان نخواهند شد ، نوعي گزينش پديد خواهد آمد كه تنها افراد شايسته و مستعد قدم در اين راه بگذارند ، چنين افرادي حركت خود را بر عالم شدن در اين حوزه قرار مي دهند ، لذا كارهاي جزيي ديگري كه بيشتر تاريخ تحول اين است تا ذاتي دين باشد از بين خواهند رفت همانند استخاره كردن ، اينكه حتماً بايد امام جماعت باشند ، مراسم عقد و ازدواج را انجام مي دهند و امثال اينها ، در اين حالت وسعت اين نهاد در حد مناسبي خواهد بود ، سازماندهي و شناخت آنها راحت تر صورت گرفته و بلكه مي توانند به نوعي در كسب درآمد و گذران معيشت خود را جداي از منابع وابسته به دين كسب كنند .

ولايت فقيه نقش نظارتي دارد

           از ديدگاه مرحوم مطهري ولايت فقيه نه به معناي حكومت و رياست دولت كه به معناي نظارت برآن است.ايشان ميگويد (( ولايت فقيه به اين معني نيست كه فقيه خود در رأس دولت قرار بگيرد و عملاً حكومت كند . نقش فقيه در يك كشور اسلامي يعني كشوري كه در آن مردم ، اسلام را به عنوان يك ايدوئولوژي پذيرفته و به آن ملتزم و متعهد هستند ، نقش يك ايدوئولوگ است ، و نقش يك خاتم ))( 10 )

« وظيفه ايدوئولوك آن است كه بر اجراي درست و صحيح ايدوئولوژي نظارت داشته باشد  ( 11 )

اما در حال حاضر با توجه به تجربه بيست و پنج سالة گذشته بهتر متوجه هستيم كه نوع نظارت بستگي به تعريفي دارد كه ما از آن به عمل آوريم ، اگر منظور جهت گيري كلي امور در مسير دين باشد به گونه اي نظارت مي كنيم و به عكس اگر بخواهيم همه جزئيات امور را با آموزه هاي اسلامي تطبيق دهيم به ويژه آن نوع تفسيري كه ما خود از دين داريم ، نظارت به صورت ديگري انجام خواهد شد و در نتيجه آثار ديگري خواهد داشت .

          پرسش بسيار مهمي كه وجود دارد اين است كه چرا امامان اطهار به طور عملي و به صورت افراطي تلاش نمي كردند ؟ آيا بايد گفت تنها به علت نداشتن ياران كافي به اين امر جامة عمل نمي پوشاندند ؟ آيا ايشان ابلاع و بيان امور ديني را وظيفه اي مهم تر و اوليه تر مي شمردند ؟

اگر امام صادق ( ع ) به جاي پراكندن بذر آن همه علم و فقه ديني براي كسب حكومت تلاش مي كرد ، در حال حاضر معارف اسلامي به اين درجه از فضل و وسعت رسيده بود ؟ و پرسش مهم تر اينكه آيا نزول وحي و وجود پيامبران براي دردست داشتن حكومت بوده است يا ابلاغ و بيان دين ؟

         اگر بپذيريم دين دهي و هدايت ديني وظيفه اساسي پيامبران و جانشينان ايشان است ، دولت نيز به عنوان يكي از اجزاء مهم يك جامعه ديني به طور طبيعي تحت تأثير دين خواهد بود . و اگر چه ناممكن و حتي متناقض نيست كه حكومت در دست پيامبر و ائمه قرار داشته باشد ( چنانكه گاهي داشته است ) اما تمام مطلب اين است كه در اين صورت در جاي لازم بين امور ديني و غيرديني ( از جهت ذاتي ) جدايي مناسب قرار داده شود تا آنجا كه به سادگي هر امر عرفي به امر ديني تبديل نشده و به صورت عكس هر حكم و آموزة ديني به راحتي تبديل به امري عرفي نگردد . در غير اينصورت حكومت ديني و دينداران دچار تشويش و ناكارآمدي خواهند شد .

         اگر در تعريف حكومت ديني آنرا حكومتي بدانيم كه چهارچوب موازين شرعي را رعايت مي كند ، مخالف آموزه هاي آن عملكردي نداشته و در راستاي آنها باشد ، ميتوانيم حكومت و دين را متناقض ندانيم ، به نظر مي رسد بهترين حكومت ديني ، حكومت پشتيبان دين است به اين معنا كه با حداقل اجبار و اكراه و حداكثر تشويق و پشتيباني امور شرعي كار خود را به انجام رساند .

پي نويس ها

1)     به عنوان‌نمونه‌نگاه‌كنيد‌به‌نوشته‌((‌مشروعيت‌از‌ديدگاه‌امام‌خميني‌– علي خالقي – 1382

2)     سيد جعفر شهيدي – (( زندگاني امام صادق ( ع ) – 1378

3، 4 ،5 ،6 ،7 ) مرتضي مطهري – پيرامون انقلاب اسلامي – 1367

8 ،9 ) مرتضي مطهري – ده گفتار – 1381

10و11 ) مرتضي مطهري – پيرامون انقلاب اسلامي – 1367