درجستجوي مباني مدرنيسه

قسمت دوم

فصل اول

 

‹‹ زمينه هاي مدرنسيته ››

براي بررسي زمينه هاي مدرنيسته بررسي روند روبه رشد فلسفه سياسي ضروري است 0 اين بررسي رادرسه مقطع تاريخي شده است ميانه – دوره نوزايي وعصر روشنگري مي توان انجام داد0

الف ) سده هاي ميانه :

متفكران سياسي اين دوره باوارد شدن درحوزه هاي مختلف سياسي به سهم خود دررشد فلسفه سياسي موثرواقع شده وتاحدودي زمينه هاي اوليه براي مدرنيته فراهم كردند كه دراين بخش بطور فشردمورد توجه قرارمي گيرد0

1-    دولت

فلسفه سياسي سده هاي ميانه دولت رانهادي برپايه قرارداد وآن رانتيجه سقوط انسان وپيدايي شهر وشرارت درجهان تلقي كرد0 اين موضعي بود درمقابل نظر ارسطو كه دولت رانهادي طبيعي مي دانست براساس اين فرضيه فسلفه سياسي سده هاي ميانه ، پايه روابط بين شاه ومردم را قرارداد اجتماعي است وبرهمين پايه محدوديتي براقتدار شاه برقرارشده است

نظام فئودالي به فور يت اصل قراراجتماعي راپذيرفت وتقويت نمود .انديشمنداني چون جرج بوكانان ، قراربين شاه ومردم رابخشي ازنظام قانون اساسي به حساب آورد0

2-   عدالت :

اين اصل ، اصل متداول وطبيعي دولت بود0 متفكران سده هاي ميانه عدالت راشكلي ازقانون دانستند سنت اگوستين تاكيد كرده بود كه عدالت اگر درجايي وجود نداشته باشد ، دولت هم وجود ندارد ، درسده پانزدهم ( نيكولاس كاسا) گفت كه هرجا قوانين برتر نباشد هيچ جامعه مدني وجود نخواهد داشت0 پس مي توان گفت مهمترين سهم مشاركت سده هاي ميانه درفلسفه سياسي اين بود كه به جاي شهريار ، قانون فرمانرواي دولت است 0

3-  عرف :

درانديشه متفكران اين دوره ، عرف اجتماع اصل واساس قانون است وقانون نتيجه اقدام يك قوه قانونگذارنيست بلكه گذشته عرف وعادت اجتماعي اند0 ( براكتون ) گفت عرف قانون انگلستان است 0 ازديد اين متفكران قوانين موضوعه يك سرزمين بايد باعرف آن سرزمين مطابق وهماهنگ باشد0 اعتقاد عمومي هم دراين دوره اين بود كه قانون بيان اراده فرمانروايان نيست ، بلكه عرف سرزمين است واجتماع آن راايجاد مي كند0 بنابراين اجتماع منشاء ومنبع قانون است 0

4-  قانون :

بنابراعتقاد عموم دراين دوره قانون برتراست وهمه اعضاي جامعه ازجمله شاه تابع قانون اند وكوشش شاهان براي ناديده گرفتن قوانين بااعتراض شديد مردم روبه رو مي شد0

( ريچارد هوكه ) قانون رافرمانرواي دولت دانست وگفت : هرگونه امتياز واجازه رسمي و واگذاري امتيازات توسط شاه اگرمخالف قانون باشد باطل است 0 آنهايي كه گفتند شاه يافرمانروا برتراز قانون است فقط يك يادو متفكر عزلت گزيده ناكار آمد بودند0

درنظام فئودالي اين وضع آشكار بود، ارباب تابع صلاحيت دربار ،فئودال ودربار نيز پاسدار واراده كننده قانون بو دند وتصميم دربار درمورد حل اختلاف ،براي همگان الزام آوربود0 اصل معروف (( ماگناكارتا)) كه هيچ كس رانمي توان حبس كرد يا مورد حمله قرارداد مگر به حكم قانون تاكيدي برآن وضع بود . بنابراين نظم سياسي سده هاي ميانه برپايه اصل برتري قانون قرارداشت 0 اما براي اجراي اين اصل هيچ دستگاهي ايجاد نشده بود0

5-  حاكميت مردم :

ازمشخصه هاي تمدن سياسي سد ه هاي ميانه مبتني شدن كل اقتدار سياسي حاكم برمردم بود0 اين گفته آباء مسيحي وبرخي پادشاهان چون هنري چهارم پادشاه فرانسه كه شاه نايب خداونداست ومقاومت  دربرابرفرمانهاي حتي ظالمانه اومقاومت درمقابل خداوند است ، جاي خود رابه اين اصل داد كه اقتدار شاه ازمردم است (( مين كله )) وجان ساليسبوري )) به اين نظر معتقد بودند0 سن توماس دكوشنايس نيز دريك مرزبندي گفت كه مقاومت دربرابر فرمانرواي ظالم آشوب وفساد نيست 0

انديشمندان اين دوره تاآنجا پيش رفتند كه مردمي كه شاه راانتخاب مي كنند بايد حق عزل اورانيز داشته باشند بدين ترتيب حاكميت عمومي پايه نظريه سياسي سده هايي ميانه راتشكيل داد وگفته شد مردم حق وضع قانون دارند حقوقدانهاي رومي نيز استدلال كردند كه پايه اقتدار سياسي دراجتماع است وفقط ازاجتماع مي توان اقتدار يافت 0

6-   حكومت

دراين دوره براين اصل تاكيد شد كه بهترين شكل حكومت آن است كه همه اعضا اجتماع سياسي در آن مشاركت داشته باشند سن توماس گفت : درحكومتي خوب همه مردم بايد شركت كنند . دراين دوره ازا نواع مختلف حكومت هواداري مي شد وازشناسايي حكومت استبدادي و آريستو كراسي حتي ازمطلوبترين نوع آن بعنوان حكومت خوب خودداري مي شد علت اين قضاوت هم عدم آزادي مردم درمشاركت سياسي و تشكيل حكومت بوده است . اين انديشه برداشتي نواز تفكر سياسي سيسرو بود0 چون به نظر مي رسد وي پذيرفته بود كه چون برابري درطبيعت انسان است حتي بهترين پادشاهاي  استيدادي باآرسيتو كراسيها ديگر قابل قبول نيستند به ديگر سخن چون همه انسانها عقل دارند ومي توانند زندگي شان رادرراستاي هدف فضيلت هدايت كننداگرزير سلطه انسان ديگري باشند ديگر آزاد نخواهند بود0

7-  هويت فردي :

درسده هاي نخستين ميانه به هويت فرد خيلي كم توجهي شده بود0 زيرا مسئوليت اخلاقي واعتقادات ديني صفات كلي حاكم برگروه     . خانواده  ، قبيله ياحتي دولت دانسته مي شد0 اماسده هاي ميانه فرد رابه رسميت نشاخت وحقوق وآزادي را به او نداد .

8-  برابري :

دراين دوره برابري طبيعي انسانها ، عاقل بودن وتوانايي آنها دراعمال فضيلت وتقوا مورد تاكيد انديشمندان ، حقوقدانها وآباء مسيحي قرارگرفت ،( سنكا) توجيه ارسطو درخصوص بردگي را بااين دليل كه جسم ممكن است به ارباب تعلق داشته باشد اما فكر وذهن رانمي توان برده كرد 0 محكوم نمود0 ( لاكتانتيوس ) نيز همين نظر رابيان كرد واذعان داشت خداوند خالق انسانها ، مي خواهد كه آنها برابر باشند0 ( گايوس ) جايگاه حقوقي برده راشرح داد وگفت ارباب هيچ اختيار مطلقي بر برده ندارد0 ازاين راه اصل جديدي كه همه انسانها دربرابر قانون برابرند همه انسانها مسئول اعمال خودهستند0 به وجود آمد0

9-   جهان گرايي :

نكته مهم فلسفه سياسي سده هاي ميانه جهان گرايي آن بود0 اين فلسفه وجود يك جامعه جهاني راپذيرفت . كليسا ودولت به ترتيب امور معنوي ومادي اين جامعه رااداره مي كردند براساس اعلام صريح اصل جاستسيا ( عدالت وانصاف ) طرازي امپراتوري وپاپ ردشد وهسته فلسفه سياسي اين دوره مفهوم يك جامعه جهاني تحت يك اصل زندگي گسترده بايك اقتدار شكل گرفت 0 كليسا ازلحاظ سياسي ، اجتماعي ، اقتصادي ، فكري وفرهنگي برتري خودرا به راحتي اعمال مي كرد0 وسياست ، اقتصادوالهيات رابايكديگر درآميخته بود واخلاق استيلا داشت0

متفكران سياسي سده هاي ميانه باطرح حاكميت مردم بر جامعه ، زمينه رابراي تحقق جامعه جهاني بانظامي ديگر فراهم مي كردند وعرصه سياست بين الملل رابازمي نمودند0