در جستجوي مباني مدرنيته

 

فصل دوم

عناصر مدرنيته :

منظور ازعناصر مدرنيته ، مفاهيم  اساسي واجزايي است كه پروژه انقلابي وبنيان برافكن مدرنيته ياتجدد راتشكيل مي دهند وبراي فهم درست مدرنيته بايد هريك مورد توجه قرارگيرد 0

1-ايدة ترقي وپيشرفت :

بنياد نظريات تجدد راانديشه ترقي تشكيل مي داد 0 انديشه ترقي براين اساس استوار بود كه چرا ماهيت تاريخ پيشاپيش روشن نشده است ومعلوم نيست ؟ درحقيقت اين اعتراض عليه ارسطو وفلسفه ارسطويي ونگرش بسته تاريخ بود 0 فلاسفه ترقي وروشنگري معتقد بودند كه توانا ئيها ي عقل انسان محدود نيست وما مي توانيم براساس پتانسيل فزاينده عقل انسان جامعه وتاريخ رابسازيم 0 بنابراين نوعي فلسفه گرايش به عمل وساختن درانديشه ترقي مشهود است اين انديشه درانواع مختلفي تجلي پيدا مي كند برخي مثال درنگاه دوسو انديشه ترقي نفي چارچوبهايي است كه تمدن موجود برتواناييهاي عقل انسان باقي مي گذارد0

2-اصالت علم

تجربه گرايي ، استقرارروش حصول ازطريق تجربي ازويژگيهاي مهم مدرنيته است.طرح انديشه تجريه قيامي عليه يك سنت بزرگ ارسطويي وكليسايي است .انباشت دانش تجربي از آن جهت دلخواه است كه بر ابر قدرت انسانها در جهت افزايش خوشبختي آنان مي افزايد. به سخن ديگر كسب علم انسانها را قادر مي سازد كه قدرت خود را براي استفاده بيشتر از طبيعت ، افزايش دهند . دليل ديگر بر اصالت علم دقت آن در جمع آوري داده ها وحصول به نتيجه وابطال پذير ( قابليت آزمون تجربي) است  .

3-عقل گرايي :

با تأكيد بر توانايي بي نهايت وبه خود وابستگي عقل انسان ، اساس انديشه ترقي به معناي تمهيد وضعي كاملاً بديع بود . ديگران برخلاف تصور مسيحي وارسطويي تغيير ودگرگوني صرفاً گذار از قوه به فعل نيست ، بلكه تاريخ ، صحنه نقش آفريني عقل انسان است .

 بدين سان عقل گرايي عصر تجدد نه به معناي كشف عقلانيت دروني نهفته در واقعيت امور، بلكه به معناي تحميل طرحي عقلاني برواقعيتي است كه از عقل سرپيچي مي كند .

در حقيقت عقل گرايي مدرنيته قيامي عليه شرايط محيطي غرب بود كه كاركرد تن شناختي طبيعي عقل را بيشتر انسانها تباه كرده بود .  كليسا ، دولت ، طبقه بندي اقتصادي واجتماعي ، خرافه ، بي خبري، پيش داوريها ، فقر و.. همگي از جمله موارد آن شرايط محيطي بودند كه در مختل ساختن كاركرد كامل وطبيعي عقل ، هماهنگي وهمگامي داشتند .

4-اومانيسم :

اومانيسم با نفي خدا وقراردادن انسان به جاي خدا زمينه را براي اگوئيسم ومحور قرارگرفتن نفس انساني فراهم آورد . اخلاق اومانيستي ، از اخلاق منبعث از ديانت جداست . درحقيقت آنچه كه فرد يا جامعه را حفظ مي كند ، اخلاق مبتني بر خويش داري است ولي با حاكميت اخلاق اومانيستي ، اين نوع خويشتن داري كه دراديان الهي است از دست مي رود . از ديدگاه اومانيستي ، انسان بايد هر آنچه را كه خواسته اوست وبدان متمايل است پاسخ گويد . بدين ترتيب زمينه هاي فلسفي متناسب ، با اين نگرش فراهم مي شود وفلسفه اخلاق مبتني برآن ارائه مي گرددواخلاق مبتني بر نظريات فرد وارضا شدن خواسته هاي او مي شود .

اومانيسم با تأكيد برحقوق وخردمندي انسان بايد هرگونه تانيرهاي ديگر را نفي كند . هويت انسان بعنوان انسان ، متضمن نفي هويت طبقاتي ، ملي ، قومي ونژادي و.... است .

بدين سان اومانيسم ، پتانسيل ويرانگراي وضع گذشته را برداشت واز امكان در افكندن طرحي كاملاً نو نويد مي داد.

توسعه انساني از اين ديدگاه يعني آنكه انسان بتواند هرچه بيشتر رشته هاي مختلف از اعمال را ارائه دهد ، به عبارت ديكر اگر انسان را بسان يك گنج نهفته در نظر بگيريم ، دراين گنج نهفته بازكردن ، يعني امكان دادن به انسان براي سرزدن اعمال مختلف انساني واين همان معناي توسعه انساني است.

5-فرد گرايي :

فردگرايي يكي از مظاهر عقل گرايي مدرن است . فرد ، در مقابل همه قيد وبندهايي كه بنياد جامعة كهن را تشكيل مي دهد بطور مستقل ظهور مي كند . انسان در عصر مدرن ، بعنوان موجودي واجد عقل واراده وخواست ، هويت تازه اي مي يابد ، تجدد همچون ايدئولوژي ، تعريفي خاص از انسان بدست مي دهد وانسان با آن تعريف به خود هويت     مي بخشد . انسان عاقل وشناسا ديكر در پي آن نيست كه به كنه حقيقتي از پيش داده شده پي ببرد ، بلكه خود بنيانگذار حقيقت است تجربه دريچه نگاه انسان به جهان خارج را تشكيل مي دهد وسرانجام علوم تجربي جديد هم ، داعيه اطلاق پيدا مي كند ، در عصر جديد علم واخلاق وهنر به عنوان سه حوزه از يكديگر استقلال مي يابند .

6-برابري:

در معناي حقوقي وسياسي آن – يعني برابري در آزادي – وقتي به نهايت منطقي خود برسد . انديشه انقلابي است وهمه مناسبات مبتني بر حسب ونسب وتمايزهاي مختلف را درهم مي شكند . بنا به قولي ، تجدد در حقيقت اعتراضي بود عليه انديشه سرنوشت وانديشه حسب ونسب ، تجدد انديشه سرنوشت از پيش تعيين شده طبيعي والهي را نفي مي كند وانسان را در جلوي صحنه ظاهر مي سازد .

7-آزادي:

به هردومعناي منفي ومثبت كلمه ،از اركان طرح تجدد بود . درمعناي منفي، انسان        مي بايد از سلطه هرگونه اراده خودسرانه بيروني رهايي مي يابد . و درمعناي مثبت در تعيين سرنوشت خود در جامعه مشاركت كند .

در ليبراليسم اوليه منظور از اراده خودسرانه بيروني ، قدرت حكام سياسي بود . ولي وقتي كه فضاي اراده خود سرانه بيروني از اين حد گذشت وشامل ساختارهاي اجتماعي واقتصادي شده جهت مفهوم آزادي وبه تبع آن ، مسير طرح تجدد نيز دگرگون شد .

8-سكولاريسم

جلوه اي از ليبراليسم ومبناي اومانيستي دارد . وجلوه اي از اين واقعيت است كه بشرخودرا جاي خدا نشانده ونمي خواهد ولايت هيچ مقام ومرجع ديگري غير از خود را برخود بپذيرد .

سكو لاريسم به معني دين زدايي وجدايي دين از شئون مختلف اجتماعي ، مانندحكومت، سياست ، اقتصاد ، تعليم وتربيت ساير جنبه هاي زندگي است . در فرهنگ وبري ، سكولاريسم به معني جدا بودن جامعه مدني از جامعه سياسي آمده است به طوري كه دولت حق هيچ گونه اعمال قدرت درامورديني را ندارد وكليسا نيز نمي تواند در امورسياست دخالت كند . دراين فرهنگ سكولاريسم به معني بي طرفي دولت درميان اديان ومذاهب محتلف مي باشد .

درفرهنگ فارسي اگر بخواهيم معادلي براي اين عنصر مدرنيته بيابيم ، همان معناي دنيوي كردن دين ، دنيا گرايي است درحقيقت سكولاريسم اقبال به دنيا در مقابل ترك دنيا مي باشد .