ب – دورة نوزايي
و دين پيرايي :
جنبش بزرگ نوزايي
( Renaissance ) و جنبش دين پيرايي ( Reformatian ) اروپا را وارد عصر جديدي كرد كه
از فرهنگ كلاسيك پيش از مسيحيت الهام مي گرفت . اين جنبش علاوه بر تحولات سياسي ، اقتصادي
و اجتماعي كه در پي داشت ، به پيشرفت علم و به تبع آن رشد فلسفه سياسي كمك كرد فلسفه
سياسي را از فلسفه سياسي سده هاي ميانه متمايز ساخت . محتواي توسعه يافته فلسفه سياسي
عصر جديد را با بيان ويژگي هاي زير مي توان توضيح داد .
1
– سكولاريسم :
جنبش
دين پيرايي ، دين را از عرصه سياست بيرون آورد . گرايش جديد نيازمند آن بود كه دولت
با همه مذهب ها و دين ها مدارا كند و زندگي همراهانه مؤمنان به مذهبها و كيش هاي گوناگون با يكديگر در صلح
و هماهنگي را بپذيرد و ممكن گرداند . به همين سبب « ژان بدن » تأكيد كرد كه دولت نبايد
در مسائل ايماني و اعتقاد مذهبي دخالت كند . زيرا هيچ كس را نمي توان مجبور به قبول
ايماني خلاف خواست خود كرد .
جان
ميلتون هم گفت « حقيقت » به آزادي نياز دارد . همينطور كه اوليوركرامول ، جان لاك و
ديگران آزادي فردي در مسائل مربوط به دين و ايمان را خواستار شدند و پيشنهاد كردند
كه دولت در حوزة دين و مذهب مداخله نكند مگر اينكه امنيت آن در خطر باشد . 17
2
– رابطه دين و دولت :
عصر
جديد با گرايش به سكولاريسم در واقع سياست را از دين جدا نكرد . بلكه كليسا را زير
كنترل دولت آورد .سكيولاريسم نظريه سده
هاي ميانه در بارة خاستگاه الهي دولت را رد كرد و نهادهاي سياسي را ساخته انسانها دانست
.
استدلال
كالونيستها در برتري اقتدار كليسا بر اقتدار دولت به وسيلة هنري هشتم در انگلستان ،
فيليپ دوم در اسپانيا و لويي چهاردهم در فرانسه رد شد . متفكران سياسي اي مانند هوكر
، هابز و ديگراني هم كه جانب نظر جدايي نهادهاي سياسي از نهادهاي دين را داشتند ، عقيده
مبلغان رژزئيت ( مانند ماريانا ، بلارمين و سوارز ) را كه كليسا خصلت الهي دارد ، رد
كردند و گفتند دولت خاستگاه انساني دارد و قدرت خود را فقط از مردم مي گيرد . 18
3
– گرايش به دمكراسي :
با
اين نگرش ماهيت و خاستگاه اقتدار سياسي آشكار شد . در دوران ضعف ملت ها ، مردم و پشتيبانان
دولت ، نهاد پادشاهي با قدرت مطلوب را با نظريه حقوق الهي شاهان توجيه كردند و استبداد
شاه را با اين استدلال كه نايب خداوند در روي زمين است حل مي كردند حتي هابز هم در سده هفدهم ضمن پذيرش قالب
قرارداد اجتماعي استبداد شاه را پذيرفت و سنت و روش تازه اي برپا كرد كه پس از او مدافعان
حاكميت مطلق دولت از جمله « هيوم » و « هگل » از آن پيروي كردند .
4
– تدوين حقوق بين الملل :
وقتي
اقتدار جهان گرايانه پاپ و امپراطور با برقراري حكومت ها و تشكيل دولت هاي ملي با شاهان
مقتدر و مدعي حاكميت فرد رغبت ، عرصه سياست بين الملل باز شد و در پي جنگها و منازعات
با انگيزه گسترش مذهب و توسعه سرزمين و استقرار در سرزمينهاي كشف شده ، نيازمندي به
تدوين حقوق با اعتبار جهاني را آشكار ساخت . بر پايه تشخيص اين نياز ، متفكراني مانند
سوارز و كروسيوس ساختار بزرگي را كه امروز حقوق بين الملل ناميده مي شود ايجاد كردند
. 20
5
– برداشت جديد از قانون :
ماهيت
، گوناگوني ، ضمانت اجرا ، دسته بنديهاي قانون در عصر جديد تغيير يافت . نظريات سده
هاي ميانه در بارة قانون طبيعي و قانون الهي متروك شد . در ساختارهاي اجتماعي اقتصادي
تغييرات دگرگون سازي رخ داد و در واكنش به اين تغييرات متفكران و مبلغاني مانند توماس
مور ، فرانسيس بيكن ، توماسوكامپانلا و جيمز هرنيگتون به نگارگري دولت آرماني مشترك
المنافع پرداختند .21
دريك
بيان كلي ، فلسفه سياسي عصد جديد و سده نوزدهم ، در برگيرنده انديشه هاي سكولاريسم
، ناسيوناليسم ، حاكميت ، دموكراسي ، ليبراليسم ، سوسياليسم و انترناسيوناليسم بود
. گرايش هاي گوناگون اين فلسفه در وضع و حال جديدتري كه هر زمان ضرورت مي يابند . پديدار
شدند . حكومت نمايندگي به منابه شورشي در برابر پادشاهي نامحدود نمايان شد . سه فر
يا سياست آزادي عمل اقتصادي ، واكنش در برابر سياست هاي پدر سالاري ، پلوراليسم چالشي
در برابر مونيسم و سوسياليسم به مثابه درمان بيماريهاي اجتماعي از رقابت آزاد و اقتصاد
خصوصي بود . فيلسوفاني با آموزه هاي مختلف در بارة مسئله بنيادي سازش بين ماهيت و عرصه
اقتدار سياسي و آزادي فردي ، يا آزادي فرد و قدرت اظهار نظر كردند و كوشيدند ، اين
سابقه دارترين مسئله فلسفه سياسي را حل و برطرف كنند .22
ج
: عصر روشنگري
مفاهيم
روشنگري ( Enlighent ) و عصر فرد در كاربرد متعارفشان تا حدي مترادف انگاشته مي شوند .
با اين همه در ميان مورخان فرهنگ غربي ، گرايشي وجود دارد كه عصر فرد را تواماً به
فرنهاي هفدهم و هيجدهم منتسب مي كنند . در حالي كه روشنگري را تنها به قرن هيجدهم اطلاق
مي كنند كه در اين قرن تصورات و گرايش هاي مشخص از حوزه گروه كوچكي از متفكران پيشرفته
چون « روسو » « ولتر » « ريدرو » منتسكيو ....... به انبوه نسبتاً وسيعترافراد با فرهنگ
گسترش يافت .23
عصر
روشنگري را مي توان به منزله ارزشيابي عقايد و اصول فلسفي ، مذهبي و اجتماعي اي دانست
كه طي هيجده قرن ، تاريخ غرب از آن تأثير
پذيرفت . اين ارزشيابي كه در اصل اولويت مفهوم فطري انسان بر مفهوم كليسايي او خلاصه
مي شد ، نتيجه پايان بخشيدن به تسلط گذشته انسان بر حال او به منظور تعيين آينده اش
بود .
انديشه
عصر روشنگري در جهت آزاد ساختن شناخت بيشتري از تعصبات فكري بود كه انسان را به اطاعت
كوركورانه از اصولي ضد انساني وا مي داشت . به همين دليل نيز متفكران اين عصر براي
فهم هرچه بهتر و بيشتر سرشت انساني به كاوش و جستجوي آن در تمامي زمينه هاي فلسفي و
تجربي پرداختند . از اين رو عصر روشنگري بيانگر جنبش فكري عميقي در تاريخ و جهان غربي
است . در حقيقت اين جنبش فكري ، مبداء حركت جنبش هاي اجتماعي و فرهنگي عميق تري چون
انقلاب كبير فرانسه و رومانتيسم بود . كه تا كنون تأثيرات ذهني و عيني آن در جوامع
غربي به چشم مي خورد . براي مثال بنياد وجودي و منطقي حقوق بشر را بايد در حركت فكري
و فلسفي قرن هيجدهم اروپا و آثار ادبي و انديشمندان فرانسه جستجو كرد . جايي كه مركز
فضاي ذهني عصر روشنگري بود و مسئله خوشبختي انسانها و چگونگي دستيابي به آن از طريق
استقلال فكري و آزادي مدني در جامعه در آن فضا مورد توجه قرار مي گرفت و شرط پيشرفت
اجتماعي و سياسي بشر در پيشرفت شناخت و فرد ديده مي شد .24
* رٌمانتيسم را مي توان بعنوان عكس العملي فلسفي و
هنري در برابر شعار عصر روشنگري « خودمختاري انسان » و حاكميت فرد دانست . ولي اين
جنبش ( كه در نيمه اول قرم نوزدهم در ميان متفكران آلماني چون برادران شله گل ، برنتاتو
، شلايرمافر ، كلاليست و ......... اعتلا مي يافت ) « با وجود نقد و طرد ارزشهاي عصر
روشنگري تأكيد بر ارزشهايي چون حاكميت
عشق و پرستش جهان پرياني كه تجلي خود را در ايده آليسم سحرآميز » نودالير پيدا مي كرد خود را دنباله رو متفكراني چون
گوته و كانت معرفي مي نمود . تـأثيـر فلسفـه طبيعت رمـانتيسم ( از جملـه شلينگ ) و
شخصيت ورتر گوته بر نويسشندگان و شعراي اين دوره اهميت بسزايي دارد .
قرن
هيجده را دوره بيداري يا روشنگري يا تنوير افكار از اين جهت دانسته اند كه نقش فعاليت
هاي عقلاني در آن برتر مي نمود . در اين عصر مسأله معرفت در مركز اهميت قرار مي گيرد
و از تمامي جوانب و ابعاد مورد بحث و بررسي قرار مي دهند :
برخي
انديشمندان بر عنصر عقلي شناخت تأكيد مي ورزند و گروهي ديگر پژوهش و تحقيق در دانش
را كه از راه حس كسب شده ، مد نظر دارند . در رياضيات ، نظريه احتمال و حساب جامعه
و فاصله رشد مي كند ، علوم طبيعي با استفاده از نظريه ذره نگاري ( Atomism ) شكلي جديد به خود مي گيرد . علوم
اجتماعي مورد پژوهش و تحقيق جديد واقع مي شود و اين امور اهميت مي يابد : تفسير تاريخ
، رشد انسان ، صورت مطلوب حكومت و دولت ، حقوق بين الملل ، مظريه تعميم و تربيت و بويژه
اقتصاد ، پيشرفت هاي چشم گير و موفقيت آميز فيزيك ، اعمال موازين و قواعد عقلي در سنجش
دين ، بررسي تطبيقي مذاهب و اديان ، مناظره درخصوص ماهيت مذهب طبيعي يا فوق طبيعي ،
تبيين وجود انسان و پايگاه او در طبيعت و در نتيجه آن پيشرفت علم روانشناسي با علم
اخلاق و مظاهر بروني و اجتماعي آن – كه كردار و رفتار است – و قوانين اخلاقي حاكم بر
درون انسان . 26
در
يك نگاه كلي در عصر روشنگري با در اولويت قرار گرفتن عقل ، توجه به آزادي انسان و تعالي
حكومت مطلـوب و پـرداختـن بـه بحث هاي اسـاسي در بنيادهاي جديد علم سياسيت ، فلسفه
سياسي بيش از سده هاي گذشته رشد و محتوا پيدا كرد.