« درجستجوي مباني مدرنيته»

قسمت چهارم

  فصل سوم :

        مباني مدرنيته

براي رسيدن به مباني مدرنيته از دوديدگاه مي توان بهره جست ، ديدگاه نخست ، ديدگاه لئواستراوس در ضمن پاسخ به پرسش فلسفه سياسي چيست؟ مطرح شده است . استرادس به تناسب بحث به بررسي امواج ‌‌‍تجدد* نيزمي پردازد و ماكياولي ، روسو ونيچه به ترتيب  به عنوان بنيانگذاران امواج مدرنيته معرفي مي كند .ديدگاه ديگر ضمن تأكيد بر ماكياولي وروسو، به ترتيب از بيكن ، دكارت ، ماكياول ، هابز ، لاك ، روسو و منتسكيو ، جيمز بيل، استوارت بيل وبنتام به عنوان بنيانگذاران مدرنيته نام مي برد . دراين فصل با تلفيقي از دوديدگاه مسأله lمورد بررسي قرار ميگيرد

فرانسيس بيكن :

بيكن با طرح انديشه تجربه ، استقراء وروش حصول از طريق تجربي ، درمقابل يك تست بزرگ ارسطويي و كليسايي قيام كرد . كسي كه در شكل نمو يافته اش ، ، در پوز يتيويسم منطقي ودر نحله هاي گوناگوني كه از اين شاخه اصلي منشعب شدند ، ظاهر مي شود .

بنابر اين پروژه تجدد غربي دررگه ، آزاديخواهانه اش بطور اجتناب ناپذيري متصل به تجربه گرايي بيكن است تكرار تجربه تجدد غربي يا پروژه تجدد غربي به بك معناي اساسي زمينه تكرار اين تجربه گرايي وهمه تبعات فلسفي ضد متافيزيكي واومانيستي قضيه است .

 

 

 

J- B.Bury  در كتاب خود ايده پيشرفت ، به طرفداري از بيكن ادعا مي كند او نخستين فيلسوف بزرگي بود كه از اين آموزه سخن گفت كه انباشت دانش از آن رو دلخواه است كه برقدرت انسانها در جهت افزايش خوشبختي آنان مي افزايد . درحالي كه يونانيان دانش را قبل از همه بخاطر نفس خود آن ارزش مي نهادند .بيكن اصرارداشت كه انسانها آن را كسب كنند تا از آن به سود خود به صورت افزايش قدرت خود برطبيعت استفاده كنند . اودانش را به عنوان وسيله نيل به قدرت وقدرت را بعنوان وسيله نيل به خوشبختي ديد . بيكن همچنين در باره اينكه دانش چگونه بايد كسب شود با يونانيان اختلاف نظر داشت وبرخلاف آنان از كاربرد روش تجربي هوادار ي مي كرد.

بيكن با وسعت ديدي كه در باره سودمندي دانش داشت هرگز مخترع يك ماشين مفيد را در فهرست مفاخر بالاتر از كساني تظير نيوتن يا لايب نتسيس فرار نداده است .

دكارت

دكارت را به عنوان يك پله ديگر در تكوين انديشه يا پروژه مدرنيته در نظر بگيريم ، اصل شك دستوري كه اومطرح مي كند واصالتي كه به من انديشمند مي دهد واينكه من انديشم پس هستم بعنوان پيدايي سوژه عامل وفاعل شناسايي تاريخ ، يكي از مهمترين بنيادهاي انديشه تجدد است .

در واقع برخلاف ماركس ، نيچه وفرويد كه برشك خود در باره آگاهي با اتكا بر « شرح وتفسيري از معناي ( هرمنوتيك) فائق آمدند دكارت برشك خود درباره اشيا با اتكاء بر بداهت ( Evidence) آگاهي فائق آمد   واين بيشترين خدمت به پروژه مدرنيته است .

ماكيا ولي :

در پيگيري مباني پروژه مدرنيته در بين متفكران اجتماعي تر وسياسي تر ، با انديشه آزادي ملي ماكباولي برخورد مي كنيم ماكياولي از نظر سياسي ، عنصر اجتناب ناپذير تجدد به شمار مي رود . نه تنها به اين دليل كه دولت ملي يكي از ويژگي هاي عمده اين عصر از تاريخ اروپا است كه معادل تاريخ تجدد است . بلكه به اين دليل كه انديشه آزادي ومصلحت ملي را در سطح ملي وقومي در مقابل كليسا وامپراتور طرح مي كند . همه حرفهاي ماكيا ولي براين زير بنا استوار است كه مصلحت دولت بالاتر از مصلحت اخلاقي ، مذهبي وفردي است)همين نوع آوري ماكياولي است كه استرادي وي را بنيانگذار موج اول مدرنيته معرفي مي كند

به اين ترتيب ، مي توانيم انديشه تفكيك دين از دولت ، نوعي سكولاريسم به مفهوم خاصي كلمه تأكيد برمصلحت ملي ويك بنياد دولتي ، ملي را از انديشه ماكياولي استحراج كنيم . ازنظر علمي ماكياول را به عنوان يكي از بنايانگذاران عمده مهم سياست ، تلقي كرده اند ، خود او هم معتقد بود ، كه كاشف علم سياست است . به رغم جزء گرايي ملي ماكياول يك كل گرايي علمي را درانديشه او مي توان مشاهده نمود