در جستجوي مباني مدرنيته

قسمت پنجم

نيچه ( 1900-1844)

مشكلاتي كه آرمانگرايي آلماني آشكار نمود راه را براي موج سوم تجدد بازكرد- موجي كه كه امروز با ماست . اين دوران آخر را نيچه افتتاح نمود. نيچه چيزي را حفظ نمود كه به نظر او بصيرت برخاسته از آگاهي تاريخي سده هيجـدهم بود. اما او اين بينش را رد نمود كه رونـد تـاريخ عقلاني است واينكه همگونگي ميان فرد اصيل و دولت جديدامكان پذير است . مي توان گفت او در سطح آگاهي تاريخي ، از سازش همگل(بين فرد – دولت) به تناقض دولو بازگشت .او فكر مي كرد كه زندگي و انديشه انساني نهايتاً مبتني است بر خلاقيت هاي افق ساز كه به مشروعيت عقلاني در نمي آيد. خلق كنندگان ، افراد برتري هستند . خلق كننده تنها قوانين جديد صادر مي كند و خود را تابع تمام مبحث هاي آن مي نمايد جاي خيال پردازي تنهاي رو سو را مي گيرد .. بدين ترتيب تجربه اساس وجود ، سعادت نيست ، بلكه رنج پوچي است . دعوت خلاقي نيچه براي خلاقيت از افرادي است كه در زندگي خويش انقلاب مي كنند و نه در جامعه يا ملت خويش ، اما او انتظار داشت و اميدوار بود كه اين دعوت ، هر چند خشن و جذاب ، يا خواستني و پرسش انگيز ، بهترين مردان نسلهاي بعد از او را وادارد كه به بهترين انسان تبديل گردند و طبقه نجيب را كه مي توانست بركره زمين حكومت كند، تشكيل دهند . نيچه امكان ظهور يك اشرافيت اين جهاني را در مقابل ضرورت ايجاد جامعه و كيهاني بي دولت وبي طبقه قرار مي داد و با اطمينان خاطري كه نسبت به رام بودن انسان جديد غربي داشت .حق نابودي بي رحمانه انبوه عظيمي از مردمان را بدون كوچكترين اعتدال وخودداري تبليغ مي نمود. او در خطابه هايي پر شور به مخاطبـان اعلام ميكرد كه از سوسياليسم ، كمونسيم ، محافظه كاري ، ناسيوناليسم ودمكراسي بيزاري جويند . اما نيچه به رغم بر عهده گرفتن چنين مسئوليت هايي خطيري ، نتوانست راهي به سوي مشوليت سياسي نشان دهد.

او جز بي تفـاوتي غيـرمسؤلانه نسبت به سياست و انتخـاب هـاي سيـاسي بي مسئوليت ، انتخابي باقي نگذاشت او زمينه بروز نظام دمكراسي بي اعتبار شده اي كه عصر طلايي را جلوه گر مي ساخت ، فراهم كرد . او كوشيد فهم خود از شرايط جديد و زندگي بشري هر دو را از طريق آموزه اش درباب قدرت اراده تقويت نمايد.

مشكل دروني فلسفه اراه معطوف به قدرت ، بعد از نيچه به چشم پوشي ازمفهوم ابديت منجر شد.

بنابراين اوج منطقي طبيعت گرايي ، فلسفه نيچه است .او در چارچوب طبيعت گرايي مي خواهد ارزشي فراسوي نيك و بد ايجاد كند، طبيعت گرايي كه در مفهوم آزادي فرد تجلي پيدا مي كرد. او در نكوهش از سنت اخلاقي از تمامي پيشينيان جامع تر و بالاتر قرار گرفت . و عدالت را ناشي از ملاحظات خودخواهانه خواند از ديد نيچه اگر شخص به سرچشمه هر چيز رجوع كند در مي يابد كه خود (قدرت) سرچشمه همه چيزاست. اخلاق توصيف كننده اعمال ااقوبالست و عدالت ناشي از مطلوبيت قدرت است و بين كساني معمول مي شود كه قدرتي همتراز يكديگر دارند و ميتوانند از ارزشهاي خود پاسداري كنند . او از طريق نوشته هايش به اشاعه هيچ انگاري و هيچ گرايي كمك مي كند، يك بت شكن است كه با گفتن حكايتي از طبيعت ، راه را براي پيروزي طبيعت با ظهور (ابرمرد) هموار مي سازد.

در يك نگاه كلي ، در جستجوي مباني مدرنيته ، مي توان همه متفكران بزرگ فلسفي و اجتماعي ، سياسي غرب را كه انديشه هاي فـردگرايانه ، علم گرايانه ،سكولاريستي ، عقل گرايانه فردي وديگر متعلقـات انـديشه مدرنيته در انديشه هايشان بروز وظهور دارد بعنوان پله هاي تكوين انديشه پروژه مدرنيته در نظر گرفت و با كنار هم چيدن نكات برجسته درانديشه هاي هر يك ، به تبين بهتر مدرنيته كمك كرد.

نكته حائز اهميت اينكه حتي ساخت شكني وشالوده شكني نيچه وانتقاد هاي وارده بر مدرنيته نيز علاوه بر اينكه به تبين آن كمك مي كند، راه را براي طي طريق تكاملي مدرنيته هموارتر مي كند و پروژه مدرنيته همچنان راه تكاملي اش را مي پيمايد.