سر هاي بريده

محمد محيط طباطبايي

 عصر روز هفتم ماه صفر سال ۱۳۲۴ اطفالى كه در بستر رود سرخاب (آجى چاى) تبريز مشغول بازى بودند زير شن هاى كنار رودخانه سه سر بريده يافتند كه چون پوست روى آنها كنده شده بود معلوم نبود از آن كيست؟
وحشتى كه عارض كودكان از اين پيشامد شد بازى آنها را برهم زد و انبوهى از مردم شهر پيرامون سر ها جمع شده راجع به صاحب آنها از خود سئوال مى كردند.
يكى از نوكر هاى آصف الدوله نايب الاياله كه از آنجا مى گذشت ازدحام خلق را ديد و سبب پرسيد و سراسيمه به خانه ارباب خويش رفت تا ماجرا را براى او نقل كند.
آصف الدوله صبح همان روز از زبان محمدعلى ميرزا داستان كشتن سه نفر محبوس سياسى را در باغ خانه خود شنيده بود و مى دانست اين سر ها از آن كيست لذا فورى دستور داد سر ها را نزد او بياورند و پس از تحقيقاتى كه مخفيانه كرد دريافت كه ميرغضبان بدن هاى آن سه تن را در نقطه ديگرى پاى ديوار نهاده و خاك ديوار را بر آن فرو ريخته اند. پس دستور داد شبانه جسد ها را از زير آوار ديوار خرابه بيرون آورده و پس از غسل و كفن در گورستان جلو سيدحمزه پهلوى هم به خاك بسپارند و چون صاحب سر ها شناخته نمى شد هر سرى را بالاى جسدى گذاردند و بدين ترتيب آن اتحاد معنوى و روحانى كه در ميان آن سه دوست شهيد در دوره زندگانى ايشان به وجود آمده بود با اين اتحاد جسمانى در آرامگاه ابدى تكميل گشت.
• محبوسين گمنام
براى اينكه قدرى پرده از روى اين سر برداشته شود ناگزير قدرى در خط سير زمانه رو به عقب برمى گرديم.
پس از اينكه مظفر الدين شاه به تهران رسيد و بر تخت نشست چند روز بعد از آن تلگرافى از امين السلطان به محمد على شاه رسيد كه زندانيان طرابوزان را عثمانى ها موافقت كرده اند به تبريز اعزام دارند و خواسته بود كه مامورى معتمد با عده اى سوار براى تحويل و نقل ايشان به تبريز روانه مرز سازد.
محمدعلى شاه آصف الدوله نايب الاياله را پيش خواست و گفت چون سه تن زندانى ناشناس را از راه عثمانى به تبريز مى آورند كسى را مامور سازد كه از مرز تا تبريز با آنها همراهى كند و نگذارد كسى با ايشان نزديك و يا آشنا شود.
آصف الدوله رستم خان حاجى على لوئى را با سى سوار مامور اين كار نمود و به نقطه اواجيق چالدران در مرز ايران و عثمانى فرستاده مامورين عثمانى كه از طرابوزان با محبوسين همراه بودند در اين نقطه تشريفات تحويل و تسليم را انجام داده بازگشتند. رستم خان حضرات را با كمال احتياط طورى به تبريز رسانيد كه كسى از آمدن ايشان اطلاعى نيافت. محمدعلى شاه با اين درجه از احتياط هم قناعت نكرده اسكندر خان فتح السلطان كشيكچى باشى خود را مستقلاً مامور كرد كه از مرند تا تبريز مراقبت زندانيان را طورى بر عهده گيرد كه كسى از اين نقل و تحويل خبرى پيدا نكند. فتح السلطان زندانيان را يكسره به خانه محمدعلى ميرزا كه در محله شش گلان تبريز بود آورد و در همان جا نهفته از انظار در زيرزمين مرطوبى به زندان افكندند.
• استنطاق شبانه
تا چندى كه از اين حادثه مى گذشت غير از محمدعلى ميرزا و محارم نزديك در خانه او كسى نمى دانست اين زندانيان گمنام و ناشناس كيستند.
قضا را شبى آصف الدوله براى انجام مهمى به منزل وليعهد آمده او را در اتاقى تنها ديد كه سرگرم خواندن كتابى است.
آصف الدوله شرط ادب به جاى آورد و همين كه نشست محمدعلى شاه كتاب را برهم نهاده به او داد و گفت ميرزا حسن خان خبير الملك كه يكى از محبوسين است براى مملكت ما قانونى نوشته و آن گاه به طور طعنت گفت چه خوب نوشته است!
آصف الدوله در اين مجلس خود را در جريان كار شناسايى زندانيان مى گذارد و وليعهد به او دستور مى دهد كه مى خواهم امشب از اين محبوسين استنطاق بكنى و بدانى آيا حقيقتاً اينان در كشتن شاه مقتول دست داشته اند يا نه؟ براى انجام اين كار فتح السلطان كشيكچى باشى و ميرزا قهرمان خان فراشباشى خود را همراه او مى فرستد و خود نيز به همراه آنها آمده از پشت در به اظهارات همگى گوش فرا مى دهد. وقتى آصف الدوله با همراهان داخل آن اتاق نمناك مى شوند سه تن مرد دلير، دانشمند و فداكار در زير كند و زنجير مى بيند، كند را از پاى ايشان موقتاً برمى دارند و پس از خوشباش و تعارف، گفت وگو آغاز مى گردد.

ميرزا قهرمان خان مى پرسد چرا شاه را كشتيد؟
يكى از زندانيان كه شيخ احمد نام داشت و روحى تخلص و شهرت او بوده جواب مى دهد:
به ما چه مربوط است؟ ميرزا رضا او را كشته است؟ و به فرض اينكه ميرزا رضا هم او را كشته از قطع عضو فاسدى كه براى اجتماع جز ضرر و زحمت نتيجه نداشت چه عيبى توليد مى شود؟
آصف الدوله چون مى دانست وليعهد به سخنان آنان گوش مى دهد و از اين پاسخ كينه به دل خواهد گرفت رشته سخن خود را تغيير داده درباره اتحاد اسلام و سيد جمال الدين سئوالاتى مى كند. زندانيان بدون آنكه بيم به خود راه دهند به هر سئوال او جواب شافى وكافى مى دهند و در باب اتحاد ملل اسلامى و محاسن آن داد سخن و بيان مى دهند.
ميرزا آقاخان كه يكى ديگر از زندانيان بود از آصف الدوله مى پرسد شما دكتر محمودخان طبيب فرمانفرما نيستيد؟ او پاسخ مى دهد از لهجه من معلوم است كه اهل آذربايجان هستم و با فرمانفرما هم ارتباطى ندارم. سپس به هريك از حضار يك سيگار تعارف مى كند و باز درباره مسائل مختلف پرسش هايى مى كند كه به همه جواب مى دهند. وقتى آصف الدوله پى مى برد كه مدت مذاكره طول كشيد و وليعهد كه در پشت در سرپا ايستاده و گوش مى دهد مى گويد فعلاً مى رويم. ميرزا آقاخان مى گويد قدرى توقف كنيد ولى او به عذر درد مفاصل و رطوبت زمين و بدى هوا متعذر و خداحافظ مى كند.
در اين ضمن دوباره مى خواهند زنجيرها را به پاى ايشان بگذارند شيخ احمد روبه آصف الدوله و همراهان كرده مى گويد: «اگر مى دانستيد اين چه زنجيرى است آن را از زر ناب مستور داشته و براى افتخار ملك و ملت حفظ مى كرديد.» اين صدا به گوش محمدعلى شاه رسيده از خشم دندان به هم مى فشارد و همين كه آصف الدوله و همراهان خارج مى شوند بديشان تعرض مى كند كه شما را براى استنطاق فرستاده بودم نه مهمانى و پذيرايى و تعارف. آصف الدوله مى گويد چون جلسه اول بود بايد خوش رفتارى كرد تا نرم و رام شوند و به پرسش هاى ما در آينده جواب درست بدهند.
• سختگيرى در زندان
وقتى آصف الدوله مى خواست از زندانيان در آن شب استنطاق جدا شود ميرزا حسن خان خبيرالملك يا ميرزا آقاخان گفته بود حضور وليعهد از قول ما بگوييد اين اتاق زياد نمناك و بد هوا و موذى است دستور بدهيد ما را به اتاق خشكى ببرند و شب ديگر هم براى مذاكره خود ايشان تشريف بياورند. اين تقاضاها در دل سنگ پسر ام خاقان اثرى نبخشيد و دستور داد برايشان دايره محبس را تنگ تر و سخت تر كنند.
ميرزا آقاخان گويا وسيله تحريرى به دست آورده و به علماى تبريز در خفيه مكاتبى داير به بى گناهى اين سه تن در موضوع قتل شاه و حسن نيت ايشان در قضيه اتحاد اسلام نوشته بود و خواسته بود كه پيش وليعهد واسطه شده بلكه ايشان را به تهران فرستد تا به حقيقت كارشان رسيدگى كنند. با وجود دستورات وليعهد و مراقبتى كه گماشتگان او در قطع باب ارتباط حضرات با خارج داشتند جاذبه شخصيت اين سه تن سبب مى شد كه نوكرهاى درون خانه فرصتى به چنگ آورده از روزن اتاق چشم به حركات و گوش به اصوات اين شيرمردان فرا دادند.
ميرزا صالح وزير اكرم مى گفت: حضرات در محبس هميشه مشغول عبادت و تلاوت قرآن بودند. شيخ احمد روحى كه آهنگ دلكشى در قرائت قرآن داشت چنان صوت او جاذب بود كه هنگام تلاوت او همه كاركنان خلوت وليعهد در اتاق محبس جمع شده به قرآن خواندن او گوش مى دادند و غالباً بر مظلومى او گريه مى كردند.
• چاپار بدقدم
صبح روز ششم صفر چاپارى سبك سير از راه تهران فرا رسيد و مكتوبى محرمانه از طرف شاه و صدراعظم براى وليعهد آورد. اين پيك ناخجسته پى كرن يوز باشى عموزاده اميربهادر بود كه به واسطه اهميت موضوع و لزوم كتمان قضيه او را بدين كار فرستاده بودند.
در اين نامه چنانكه محمدعلى ميرزا روز بعد به آصف الدوله اظهار داشت دستور داده بودند سر هر سه تن را بريده و پوست صورت را از آن جدا ساخته و كاه انباشته به تهران فرستد. با وجودى كه قاتل اصلى شاه يعنى ميرزا رضا هنوز در آبدارخانه شاهى زنده و به قول خودش از خوان نعمت دشمنى كه او را از پا درآورده بود مى خورد و مى پوشيد و به همه با نيش زبان طعنه مى زد خيلى عجيب به نظر مى آيد كسانى را كه با تمام تحريك دستگير كرده بودند پيش از محاكمه دستور اعدام ايشان را بدهند.
اين رازى است كه هنوز دست روزگار از آن نتوانسته پرده بردارد مگر اينكه چنين پنداريم داستان نامه نويسى ميرزا آقاخان به علماى آذربايجان و تمايلاتى كه عمله خلوت وليعهدى به زندانيان در سر نشان مى دادند به گوش امين السلطان رسيده و گمان كرده كه پس از رسيدن امين الدوله به آذربايجان متحمل است وسيله رهايى ايشان فراهم آيد، لذا زودتر دستور داد كه ايشان را تلف كنند. از طرف ديگر ممكن است در بين نوشته هاى ميرزا آقاخان و روحى و خبيرالملك آثارى در مذمت و نكوهش اصل و بنياد و ميرزا على اصغرخان بوده و چون اين نوشته ها را از اسلامبول به تهران آورده و از نظر او گذرانده اند براى تشفى قلب دستور كشتن ايشان را زودتر از انقضاى ماه صفر فرستاده است.
• گفت وگوى وليعهد با زندانيان
با وجودى كه ميرزا آقاخان چندى پيش به وسيله آصف الدوله از وليعهد درخواست ملاقات كرد ولى اين ديدار به عصر روز ششم صفر افتاد كه درصدد كشتن ايشان بودند.
محمدعلى شاه به اتفاق ميرغضب در صحن باغ خانه خود ايشان را يكايك در پيش خواند و هر چه از ايشان مى پرسيد جواب صريح دادند و چون از گفت وگو با آن شيرمردان عاجز آمد زبان به بدگويى گشوده گفت شما بابى و بى دين و قاتل شاه شهيد (!) هستيد. چون شيخ احمد حدت مزاج داشت تاب نياورده گفت: تو دروغ مى گويى ما كافر نيستيم بلكه مسلمان حقيقى و طرفدار وحدت مسلمين هستيم و دشنام هاى او را نيز چنان دشنام بلند پاسخ گفت كه نوكرهاى وليعهد شنيدند و از خجالت همه از پيرامون او دور شدند.
محمدعلى شاه نيز دستور داد ميرغضب يكايك از ايشان را پاى درخت نسترنى كه در آن باغچه ساليان دراز نشانه و شاهد بى زبان اين جنايت محسوب مى شد آورده سر ببرد.
هنوز سر يكى را درست از تن جدا نكرده و حشاشه اى از جان در بدن باقى بود كه ديگرى را مى آوردند تا مقتول و غيرمقتول هر دو از مشاهده يكديگر رنج روحى بيشترى ببرند.
محمدعلى ميرزاى وليعهد نيز از پشت درخت نسترن اين منظره رقت آ ور را مى ديد و بر خود مى ناليد كه اين گونه تيشه بر ريشه سعادت آينده يك كشور مى زند و شاخه هاى بارور درخت ميهن را از پاى مى افكند.
پس از آن ميرغضب آن سرها را پوست كنده و پوست را با كاه انباشته به حضور وليعهد آوردند لختى در آنها به چشم حقارت و انتقام نگريست و سپس كرن يوزباشى را در پيش خواند سر و تن كشتگان را بدو نموده و پوست سرهاى انباشته با كاه را هم بدو داد تا ارمغان اين سفر نحس خود به تهران برد. دژخيمان تن هاى بى سر را به كوچه داغ يولى يقطارا برده پهلوى ديوارى گذاردند و ديوار را روى آنها خراب كردند. سرهاى پوست كنده را كه ديگر معلوم نبود صاحب آنها كيست به كنار رودخانه سرخاب (آجى) آورده زيرش پنهان كردند. فردا نيز كه سرها پديد و سپس در زير خاك گورستان سيد حمزه از نظر ها ناپديد شد مردم تبريز نمى دانستند اين كشتگان را كه كشته ولى به حكم مكافات طبيعى با خود مى گفتند تا كى انتقام شما را از قاتل شما بگيرد.
اين خون پاك در خاك تبريز اثر ذاتى خود را بخشيد و مردمى كه براى اعلام مشروطيت و برافكندن استبداد خاندان قاجاريه كمر مردانگى بربستند گويى از روح پاك اين شهداى آزادى كه در آن سرزمين به خاك رفته بودند كسب همت كرده مردانه با ظالم در آويختند. همان طفلانى كه در بستر رودخانه سرها را از زير شن ها بيرون آوردند مجاهدان رشيدى شدند كه تفنگ بر دست بر بام ها در تبريز درون سنگرها با سپاه استبداد جنگيدند و سپس به تهران آمده قاتل را از راه زرگنده تا پترسبورك و ادسا فرار دادند.
• معرفى سربريدگان
۱ _ شيخ احمد پسر شيخ جعفر كه در سال ۱۳۰۳ از كرمان به سوى اصفهان و تهران به اتفاق ميرزا آقاخان رهسپار گشته پس از مدتى سياحت در ايران و عراق و شام و قبرس عاقبت در اسلامبول رحل اقامت افكند و چون به زبان هاى خارجى آشنايى يافت از راه تدريس و ترجمه معاش مى گذراند. وقتى سيد جمال الدين به اسلامبول آمد طوق ارادت او را بر گردن نهاد و در راه پيشرفت افكار او مى كوشيد تا آنكه در سال ۱۳۱۴ به اتهام تحريك و فساد به درخواست دولت ايران توقيف و به طرابوزان فرستاده شد كه در آنجا زير نظر زندگانى كند. پس از مرگ ناصرالدين شاه امين السلطان او را با رفقاى ديگرش محرك قاتل شناخته و پس از آنكه از عثمانى به ايران انتقال يافتند در شب هفتم صفر در حضور محمدعلى ميرزا شربت شهادت از دست ميرغضبان نوشيد.

۲ _ ميرزا آقاخان نام اصلى اش ميرزا عبدالحسين خان مشيرى سيدجمالى از مردم كرمان است كه به واسطه كسب معرفت و كمال نتوانسته پيشه پدران خود را كه عاملى ديوان در محل باشد درست انجام دهد و مورد ظلم و اذيت ناصرالدوله والى كرمان قرار گرفت و سرانجام زير فشار اين شاهزاده بى رحم از وطن آواره گشت و به اتفاق شيخ احمد پس از مدتى سرگردانى و جهانگردى در اسلامبول رخت اقامت افكند. وقتى سيدجمال الدين به دعوت عبدالحميد به اسلامبول آمد ميرزا آقاخان نيز يكى از شيفتگان او شده بود و در پيشرفت افكار سياسى و اجتماعى سيد كوشش مى كرد تا آنكه مانند شيخ احمد به اسارت و تبعيد به طرابوزان و انتقال به تبريز و قتل در حضور محمدعلى ميرزا دچار گشت.
۳- ميرزا حسن خبيرالملك شيرازى كه در حوزه سفارت عثمانى چند سال متصدى كنسولگرى و نمايندگى دولت بود و عاقبت با محسن خان مشيرالدوله راجع به عوايدى كه از كنسولگرى مى خواست در افتاد و رسيدگى به كار او را به تهران آوردند. پس از اعلام بى تقصيرى دوباره به اسلامبول عودت داده شد ولى در اين سفر به وسيله سيدجمال الدين با باب عالى ارتباط يافت.
ميرزا حسن خان خط زيبا و انشاى فصيحى داشت. به زبان فارسى و عربى و تركى چيز مى نوشت و سلطان عبدالحميد نسبت به او نظر محبتى داشت و يكى از جوارى سراى همايونى را به او بخشيد كه نشانه كمال التفات بود و در قضيه اتحاد اسلام نظر به سوابق ارتباطى كه با بازرگان عراق و حجاز و شام و ايران داشت غالب امور تحرير اعلاميه ها و مكاتبات به او محول بود. نسبت به علاءالملك سفير ايران اعتنايى نمى كرد اين خود باعث شوربختى و گرفتارى او شد و عاقبت جان شيرين را پس از چند ماه توقيف در طرابوزان و تبريز نثار راه آزادى و مبارزه با ظلم و ستم كرد.