شريعتي ، مهاجر
بزرگ زمان خويش
به نظر من مطالعه مذاهب بسته
و باز در تاريخ بشر ، اين حقيقت علمي را در جامعه شناسي به اثبات ميرساند كه هجرت ـ
گسيختن پيوند با جامعه ، با زمين ـ جهانبيني انسان را متحول و گسترده ميسازد و در نتيجه
يخهاي انجماد و انحطاط اجتماعي و مذهبي و فكري و احساسي ذوب ميشود و اجتماع راكد جريان
مي يابد و در يك عبارت ، مهاجرت كه خود يك حركت و انتقال بزرگ انساني است به بينش و
در نتيجه به جامعه حركت مي بخشد و آن را از چهارچوب جامد خويش به مراحل متصاعد ارتقاء
و كمال منتقل ميسازد .
در پس چهره هر مدنيتي مهاجرتي پنهان است و به سخن هر جامعه
برزگي كه گوش فرا ميدهيم ، به زبان تاريخ يا اساطيرش از هجرتي حكايت ميكند .
دكتر علي شريعتي ( از هجرت تا وفات )
هدف از اين
مقاله بررسي موضوع هجرت در انديشه دكتر علي شريعتي است كه شايد بتوان به جرا ت گفت
اولين انديشمندي است كه اين مساله را از ابعاد مختلفش مورد كنكاش قرار داده است . او
معنا و مفهوم هجرت را كه سالياني دراز براي ملت ما تنها به صورت يك اتفاق و پديده اي
تاريخي فهميده ميشد به گونه اي متفاوت دوباره مطرح نمود . او بود كه به ما آموخت هجرت
تنها به معناي رفتن مسلمانان از مكه به مدينه به دليل فشارهاي حاكم نيست . بلكه هر
جامعه اي كه تمايل به رسيدن به درجات مترقي اي از زندگي معنوي و اجتماعي دارد ميبايست
اين راه را برگزيند . او بود كه به ما آموخت نه تنها مسلمانان بلكه هر تمدن بزرگي كه
شكل گرفته است در مقطعي از تاريخ خود هجرتي را نيز تجربه نموده است . هجرتي از عقايد
پوچ و باطل خود و از زندگي پست و مبتذلي كه بر گزيده به طرف اهدافي متعالي و زندگي
اي متكامل . او در تمام آثارش براي جامعه خود نيز هجرتي بزرگ آرزو ميكند . هجرت از
سه عامل پليد كه بي شك در تمام دوران افول جامعه ايراني سايه شوم خود را بر اين ملت
گسترده است . هجرت از مثلث زر و زور و تزوير يا ملك و مالك و ملا يا تيغ و طلا و تسبيح
يا استبداد و استثمار و استحمار و يا به تعبير قرآن ، ملا ، مترف و راهب به سوي مثلث
پاك و اهورايي عرفان ، برابري ، آزادي .
همانطور كه او ميگويد با مطالعه اي سطحي از تاريخ دوران افول و زوال جامعه ايران
ميتوان سايه پليد يكي از اين عوامل و در برخي برهه ها هر سه عامل را ديد كه دست در
دست يكديگر يكي به كار خفه كردن صداي حق طلبان و آزادي خواهان پرداخته است و حاكم نمودن
فضايي سرشار از خفقان بر ملت ، يكي به كار استثمار مردم و بهره كشي از آنان و مكيدن
خون آنان و جمع آوري ثروت به قيمت قرباني نمودن انسانها و ديگري طرح مسائلي انحرافي
جهت ايجاد فضايي مناسب براي آن دو عامل ديگر .
شريعتي گزينه هجرت را پيشنهاد ميكند ، هجرت از استبداد كه همواره عوامل و مزدوران
آن گلوي حق طلبان را فشرده اند و صداي آنها را در سياهچالهاي خود خفه نموده اند و نگذاشته
اند كه نداي آنها كه ندايي آگاهي بخش براي عموم مردم است به گوش آنان برسد . او نماينده
اين ظلع را در قرآن فرعون معرفي نموده و تمام پيروان او را در تاريخ فرعونيان مينامد
، كه در طول تاريخ كوشيده اند تا همواره سطح آگاهي توده مردم را در سطح پاييني نگه
دارند تا بتوانند توده هاي مردم را هرگونه كه خود ميخواهند شكل دهند و در اين ميان
هر انديشمند مسئولي كه بخواهد با دم مسيحايي خود اين وجدان هاي خفته را بيدار كند بر
نميتابند و صدايش را در گلو خفه ميكنند . زيرا مسئوليت انديشمند دعوت مردم به تفكر
است و تفكر و انديشيدن و آگاهي اولين ضرباتي است كه پايه هاي استبداد و ديكتاتوري را
سست ميكند . شريعتي راه رهايي از استبداد وديكتاتوري را اينگونه بيان ميكند كه :
اگر ميخواهيد گرفتار هيچ
ديكتاتوري نشويد يك كار كنيد : بخوانيد و بخوانيد و بخوانيد .
با نگرشي سطحي به جوامع مختلف ميتوان به وضوح ديد كه ميزان مهار استبداد در كشورها
و جوامع ، نسبت مستقيمي با ميزان سرانه مطالعه مردم و ميزان آگاهي آنان دارد و احتمال
حاكم شدن فضاي استبداد و خفقان بر ملتهايي كه ميزان آگاهي هاي عمومي در آنها كم است
بسيار زياد ميباشد و به طور معمول جنبشها و حركتهايي كه در اين جوامع شكل ميگيرد به
دليل فقدان آگاهي عمومي و بر مبناي اين انديشه كه انقلاب قبل از خود آگاهي فاجعه است
پس از مدتي از مسير اصلي خود منحرف شده و اوضاع عمومي آن جامعه به شرايط قبل و در بعضي
اوقات بدتر از شرايط پيشين باز ميگردد و باز استبدادي ديگر و ديكتاتوري ديگر ، و به
گفته يكي از نويسندگان : هر كجا كه باشد ، كافي است فرعوني بر تخت بنشيند ، دژخيمان
و ستايشگران خود پيدا ميشوند.
شريعتي جامعه خود را براي رهايي از استبداد به هجرت
به سوي آزادي فرا ميخواند.
او همانطور كه خود ميگويد در آرزوي روزي است كه : يك نويسنده
بتواند بيايد توي خيابان ، بنشيند پشت ميز كارش و روياروي و صريح به ديكتاتوري دشنام
دهد ، روياروي و صريح از جگر فرياد زند :
اي آزادي تو را دوست دارم
، به تو نيازمندم ، به تو عشق ميورزم…
اي آزادي ، من از ستم بيزارم
، از بند بيزارم ، از زنجير بيزارم از زندان بيزارم ، از حكومت بيزارم ، از بايد بيزارم
، از هر چه و هر كه تو را در بند ميكشد بيزارم . زندگيم به خاطر توست ، جوانيم به خاطر
توست و بودنم به خاطر توست .
اي آزادي ، مرغك پر شكسته
زيباي من ، كاش ميتوانستم تو را از چنگ پاسداران وحشت ، سازندگان شب و تاريكي و سرما
و سازندگان ديوارها و مرزها و زندانها و قلعه ها رهايت كنم ، قفست را ميشكستم و در
هواي پاك بي ابر بي غبار بامدادي پروازت ميدادم ، اما … دستهاي مرا
نيز شكسته اند ، زبانم را بريده اند ، پاهايم را در غل و زنجير كرده اند و چشمانم را
نيز بسته اند .
شريعتي تنها برقرار كننده آزادي حقيقي را در زمين و در تمام طول دوران تاريخ بشر
، يك تن ميداند ، علي .
و از ميان قرنهاي متمادي
كه از تاريخ زندگي بشر ميگذرد ، پس از دوران حكومت پيامبر ، تنها 5 سال را به عنوان
سالهاي حاكميت آزادي معرفي مينمايد و آن 5 سال ، 5 سال حكومت علي است .
شريعتي كه به روشنفكران مشرق زمين بودا را به عنوان پيامبر بي خداي آزادي جوهر
انساني حلاج را به عنوان درياي آتشفشاني كه خاكسترش نيز مي تپد و مزدك را به عنوان
مردي كه 1400 سال،پيش از ماركس و پيش از آنكه صنعت پديد آيد و توليد جمعي و ماشين بخار
، همه نعمتهاي زندگي را از زندان تنگ مالكيت فردي ، آزاد كرد و با (( زن اندوزي ))
و (( زر اندوزي )) طبقه خسرو و موبد پيكاري را آغاز كرد كه يكي از صحنه هايش ، باغ
شهادت بود ، باغ هولناكي كه در آن ، بيست هزار مزدكي عدالتخواه ايراني از سر در خاك
غرس شده بودند ، اين درختان مقدسي كه در اسلام به بار نشستند و ثمره اش را تشيع انقلابي
علوي چيد . شريعتي كه اين سه تن را به عنوان پيشگامان برقراري عرفان ، برابري و آزادي
به امام روشنفكران مشرق زمين معرفي ميكند به روشنفكران مسلمان اين هر سه را در يك الگو
و اسوه به نام علي ميشناساند . او ميگويد روشنفكر مسلمان ، نيازي به چنين تركيبي از
سه شخصيت بودا ، حلاج و مزدك براي داشتن يك امام ندارد ، زيرا علي را دارد . علي كه
حساستر از مزدك و انقلابي تر از ماركس زندگي كرد و در برابر بهره كشان كينه ورزيد و
با محرومان چندان همدرد بود كه فرياد زد : اگر قدرت را به دست آورم حقي را كه اينان
از مردم محروم ربوده اند ، اگر شير شده و در سينه مادرانشان رفته باشد ، يا مهر در
كابين زنانشان ، بيرون خواهم كشيد و پس خواهم گرفت . روحي كه در برابر ستم چنان بيتاب
است كه وقتي شنيد در مرز حكومت او سپاهيان دشمن يورش آورده اند و يك زن يهودي را كه
در زمه حكومت او بوده است آزار كرده اند ، بر روي منبر از بيتابي درد آنچنان بر چهره اش سيلي نواخت و فرياد زد كه : اگر
كسي از اين درد بميرد نبايد او را سرزنش كرد ، گويي احساس ميكرده است كه شايد در زير
فشار اين مصيبت نتواند تحمل كند و جان دهد . كسيكه در حالي كه بزرگترين امپراتور امپراتوري
ها بود آنچنان فقيرانه زيست تا خود را با محرومترين انساني كه ممكن بود در پهنه قلمرو
حكومتش باشد شبيه سازد . كسيكه به ميثم خرما فروش يار وفادارش ، هنگامي كه ديد در طبق
خرمايش خرماهاي خوب و بد را دو توده كرده است تشر زد كه : هان ، چرا خلق خدا را اينچنين
تقسيم ميكني ؟ و نشست و با دستهاي خودش هر دو را در هم آميخت و گفت : هر دو را به قيمت
معدل بفروش ، يعني چه ؟ يعني نه تنها به هر كس مطابق كارش و نه تنها تساوي در مالكيت
بر ابزار توليد ، بلكه عاليترين تصوري كه از يك نظام اشتراكي داريم يعني: تساوي در
مصرف . و اما حرمت حقوق انساني و آزادي انديشه تا بدانجا كه نماز ميخواند و خوارج ،
كه دشمنان خوني وي بوداند ، نمازش را در هم ميشكستند ، سخن ميگفت ، سخنش را قطع ميكردند
و حتي او را استهزاء ميكردند و او در اوج قدرت بود و هرگز كوچكترين فشاري بر كسي وارد
نساخت ، او حاكمي بود كه بر پهنه هاي بزرگي از آفريقا حكم ميراند اما زندان سياسي نداشت
، حتي يك زنداني سياسي و قتل سياسي . و طلحه و زبير قدرتمند ترين شخصيتهاي با نفوذ
و خطرناكي كه در رژيم او توطئه كرده بودند ، هنگامي كه آمدند و بر خروج از قلمرو حكومتش
اجازه خواستند و ميدانست كه به يك توطئه خطرناك ميروند ، اما اجازه داد ، زيرا نميخواست
اين سنت را براي قداره بندان و قلدران تاريخ به جاي گذارد كه به خاطر سياست ، آزادي
انسان را پامال كنند . اما در عشق و احساس عرفاني ، حلاج خاكستر سردي از آتشفشان وجود
اوست و جوهري در جان دارد و بي تابي اي در درد وجودي اش احساس ميكند كه روحي آنچنان
بالا – كه تا آنجا كه خيال ما نيز نميگنجد صعود
كرده است – از عقب ماندگي خويش و ضعف و حيرت وجودي
خويش بيهوش ميشود . با اين ديد از علي و با اينگونه شناساندن علي به جهانيان است كه
توماس كارلي در كتاب قهرمانان خود مينويسد : اي كاش هستي يك بار ديگر تمام سرمايه خود
را به كار ميگرفت تا يك علي ديگر را متولد كند يقينا به دست او تمام مشكلات بشري حل
ميشد .اما باز هم همين علي كه توانست در مقطعي هر چند كوتاه اما براي اولين بار پس
از پيامبر در طول تاريخ آن سه يار هميشگي عرفان ، برابري و آزادي را در كنار هم آورد
، قرباني همدستي و همداستاني دوباره زر و زور و تزوير ميشود و شريعتي درباره سرنوشت
علي چه زيبا گفت : كه هنگامي كه زور جامه تقوا بپوشد بزرگترين فاجعه در طول تاريخ پديد
مي آيد فاجعه اي كه قربانيان خاموش و بي دفاعش ، علي است و فاطمه و بعدها ديديم كه
فرزندانشان يكايك و اخلافشان همه. پس اولين مرحله هجرت در انديشه شريعتي هجرت جامعه
از استبداد به سوي آزادي است .در دومين مرحله هجرت ، شريعتي جامعه خود را به هجرت از
استثمار به سوي برابري فرا ميخواند .استثمارگران كه در قرآن قارون به عنوان نماينده
آنان معرفي ميشود با استفاده از استبداد و ديكتاتوري اي كه زورمندان بر جامعه حاكم
ميكنند و همچنين با يهره گيري از مسائل انحرافي اي كه قطب تزوير در جامعه مطرح ميكند
و اذهان مردم را به كلي از مسائل اصلي دور ميكنند ، دست به چپاول مردم ميزنند . شريعتي الگوي مبارزه با استثمار را
در اسلام ابوذر ميداند . ابوذر كه هيچ كس در اعتقاد او به خداوند واحد ترديدي ندارد
، هنگامي كه در جامعه خود ميبيند كه به نام خدا و با اين شعار كه ( المال مال الله
) ، حاكماني كه خود را نمايندگان خدا در زمين ميدانند با اين شعار به ظاهر حق كه مال
، مال خداست و چون ما نمايندگان خدا در زمين هستيم پس اختيار مال شما را داريم و به
اسم خدا مردم را چپاول ميكنند ، ابوذر كه همه اينها را ميبيند و چون در انديشه او خلق
و خدا هر دو در يك صف اند اين بار اين خداي دروغيني را كه وسيله چپاول مردم گرديده
است نفي ميكند . او ريسماني را كه از سقف آويزان گرديده است قطع ميكند و اعلام ميكند
كه همانگونه كه اين ريسمان را قطع كردم ارتباط خدا را نيز با شما قطع كردم و از امروز
مال ، مال مردم است و شما به نام خدا حق چپاول مردم را نداريد . و همين ابوذر است كه
با وجود اينكه از نزديكترين ياران پيامبر بود و بيشك از نزديكترين بندگان خدا باز هم
توسط كساني كه خود را نمايندگان خدا در زمين ميناميدند به ربذه تبعيد شد و اين سخن
پيامبر خدا درباره او به حقيقت پيوست كه :
تنها زندگي ميكند ، تنها
ميميرد و تنها برانگيخته ميشود .
و بر اساس همين مبارزات ابوذر با زراندوزان و زورمندان زمانش
است كه شريعتي او را اولين سوسياليست مسلمان ميخواند . شريعتي اين الگوهاي عظيم و بزرگ
را علماي راستين اسلام ميداند علمايي كه همانطور كه با دستان پينه زده در نخلستانها
همانند پيشوايان خود ، محمد و علي ، كار ميكرد اند و در نهايت ثمره كار خود را بين
مستمندان جامعه شان تقسيم ميكرداند با همان دستان در برابر زورمندان و زرمندان زمانشان
مي ايستاداند . اين شيوه مبارزاتي علماي اسلام و تشيع تا اوايل حكومت صفويه حفظ ميشود
و هر جا كه مبارزه اي بر عليه استبداد و استثمار طبقاتي شكل ميگيرد پيشاپيش آن همين
علما ديده ميشوند . اما دوران افول اين تفكر و اين عقيده درست از هنگامي آغاز ميشود
كه حكومت صفويه شكل ميگيرد و همانگونه كه شريعتي ميگويد :
پس از صفويه همه چيز جابجا شد ، خليفه سني اموي شيعه صفوي شد و فقيه شيعه پس از
هزار سال قهر با قدرت، آشتي كرد و در كنار تخت سلطان آستين عبا كشيده به خدمت ايستاد
. و در عوض سلطان پس از هزار سال غصب پاي پياده به مشهد رفت و به جاي يك روز عاشورا
، دو ماه محرم و صفر را به سوگواري پرداخت و علي ابن موسي الرضا كه خود و تمام اجدادش
تمام عمر را در راه مبارزه با سلاطين و زندگي اشرافي صرف كردند ، لغب سلطان گرفت و
بر مزار پاك و مطهر او كاخ سبز را بنا كرداند .و اينچنين اختلافات همه حل و فصل گرديد
و پس از هزار سال تلاش و جهاد و شكنجه و شهادت در راه امامت معصوم و عدالت مظلوم ،
فقيه شيعه به سلطنت شاه عباس و شاه سلطان حسين رضا داد و سلطنت هم در مقابل به احقيت
علي در برابر ابوبكر اعتراف كرد و به غصب فدك كه حق حضرت زهرا بود اعتراض نمود و به
قاتلان حسين هم لعن كرد و همه چيز به خوبي و خوشي پايان يافت و قضيه امامت و عدالت
هم قرار شد فعلا مسكوت بماند و موكول به ظهور حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه شود و
خودش كه آمد آنطور كه صلاح ميداند عمل خواهد كرد و به قول علامه مجلسي ، تا ظهور حضرت
قائم آل محمد ، سلطنت در اين خاندان جليل خواهد بود .تكليف شيعه كه معلوم شد ، وضع
فقه شيعه هم به خودي خود روشن ميشود . مسئوليت فعلي فقه شيعه همان مسئوليت قبلي فقه
سني است . طبيعي است كه اين وابستگي سياسي به قدرت ، وابستگي اجتماعي به ثروت را نيز
در پي دارد ، زيرا قدرت سياسي و قدرت اقتصادي دو رويه يك سكه اند ، از اين روست كه
روحانيت شيعه از نظر طبقاتي نيز زنداني طبقه حاكم شد ، طبقه اي كه قدرت اقتصادي جامعه
را در اختيار خويش داشت . ميخواهي بداني كه او چگونه فكر ميكند ؟ اول ببين كه از كجا
ميخورد . روحانيت سني بند نافش به خليفه وصل بوده است و جفتش خليفه است و طبيعي است
كه فقه او نيز در جنين قدرت پرورش يابد و روحانيت شيعه كه از خاقان بريده است به خان
وابسته است و به طبقه اي كه وجوهات بده اند . آنها كه مال دارند سهم ميدهند و آنها
كه غنيمت ميبرند ، خمس ميپردازند و به هر حال دين هم خرج دارد و خرج دين را دنياداران
ميدهند و طبيعي است كه اين دو بايد همديگر را داشته باشند تا خود بمانند . زكوه را
از چه ميگيرند ؟ از غلات اربعه ، انعام ثلاثه و نقدين يعني زمين داران و گله داران
و پول داران ! خمس را از چه ميگيرند ؟ از سود ، پس سودمندان حقيقتا سودمندند ! در چنين
وضعي طبيعي است كه فقيه در روستا با خان سروكار داشته باشد و در شهر با حاجي و بديهي
است كه فقه نيز جانب طبقه حاجيخان را داشته باشد . در دوران فئودالي شيخ وابسته قدرت
خان بود و در عصر بورژوازي و بازار پيوسته ثروت حاجي ، بگذريم از آنها كه به تنهايي
حاج شيخ اند . چگونه ميتوان توقع داشت اين همبستگي نزديك و دو سويه طبقاتي در فقه اثر
نگذارد ، در حالي كه ميبينيم حتي در اخلاق ، روحيه ، حيثيت اجتماعي و رفتار طبقاتي
فقيه اثري عميق و همه جانبه گذاشته است . جامه و آرايشي بلند و مجلل و اشرافي، حركتي
آرام و موقر و پر ابهت و شاهانه ، با خيلي از مريدان و همراهان مودب و خودباخته و توسري
خورده در خدمت و در ركاب و در محضر و در پي آقا كه گويي براي حاشيه نشيني و ركابداري
و ايجاد كبكبه و دبدبه و طمطراق و انجام تشريفات كورشو دورشو تعليمات
خاصي ديده اند و كارگزاراني ويژه ، چون فانوس كش و ركابدار و حاجب و دربان و پيشكار
و آدم آقا .
و كيست كه اسلام را
و تاريخ را و نظامهاي اجتماعي و سازمانهاي سياسي و فرهنگهاي طبقاتي را بيش و كم بشناسد
و آداب و رسوم و تشريفات و اخلاق درباري و فرهنگ خاص طبقاتي و رفتار ويژه اشرافي را
با صراحت و وقاهت در اين دستگاه نبيند.چنين رفتار پر از قيد وبند و تشريفات و احترامات
و اين همه آداب و رسوم و آن همه عناوين و القاب دهان پر كن و چشم خيره كن و بي معني
تشريفاتي كه يك آدم عادي از شنيدنش شاخ در مي آورد ، در مقايسه با ادب اسلامي و فرهنگ
اجتماعي و رفتار جمعي پيامبر و خاندانش و يارانش همان اندازه شباهت دارد كه زندگي و
اخلاق و آداب محمد با محمد شاه ، حسين با شاه سلطان حسين ، فاطمه زهرا زني مظهر مبارزه
، رنج ، فقر ، كار بدني و مسئوليت سخت و سنگين همرزمي و همسري با مردي كه روزگار از
تحملش عاجز بود با ملكه اليزابت شهبانوي انگليسي ، خانه گلين پيامبر در گوشه مسجد مدينه
با كاخ هزار و يكشب بغداد . در برابر اين رفتارهاي اشرافي ، پيغمبر را ميبيني كه روزي
بر گروهي ميگذشت به احترامش برخواستنند ، گفت : هرگز پيش پاي من بر نخيزيد و همچون
آنان نباشيد كه براي تعظيم بزرگانشان قيام ميكنند .
و علي را ميبيني كه
سه بار لعن و نفرين ميفرستد بر كسي كه دست خود را براي بوسيدن در برابر مردم دراز كند
.پيامبر را ميبيني كه با نفرتي غليظ از جامه ها و ريشهاي بلند و ادا و اطوارهاي اشرافي
كه آنان را از ديگر خلق خدا ، چوپانان و نخلكاران و توده هاي خرده پا و خانواده ها
و طايفه هاي بي شكوه و زحمت كش متمايز ميسازد ، ريشش را در مشت ميگيرد و اعلام ميكند
كه : هر چه از يك مشت بيرون ماند در آتش است . فرمان ميدهد كه دامنها را از زانو كوتاهتر
بگيريد و آستينها را از نيمه ساق بلندتر نكنيد تا در چشمها سبك جلوه كنيد .
اين است كه ميبينيم بيشتر از همه ، اسلامي كه ابزاري شده است در دست استثمارگران
، وسيله اي گشته براي باز چپاول مردم و باز استثمار مردم ، در گوشه اي ديگر ، همين
اسلام كه گرد و خاك تاريخ هنوز بر چهره آن ننشسته است بزرگترين مبارزان را در راه برابري
همه مردم پرورش داده است . و پيشوايان اين اسلام كه شريعتي از آن با عنوان تشيع علوي
ياد ميكند ، آنچنان در راه استقرار برابري ، مبارزه ميكنند كه خود قرباني عدالت سخت
و خشن خود ميشوند ، و در برابر تمام اين مسائل ، شريعتي يك توصيه به تمام پيروان اين
بزرگان ميكند كه : اگر پيرو اين بزرگان هستيد ميبايست سرنوشت آنان را داشته باشيد و
در يك جمله اينكه : نميتوان معاويه وار زيست و از علي سخن گفت .پس از بررسي دومين مرحله
هجرت در انديشه شريعتي كه هجرت از استثمار به سوي برابري بود ، نوبت به سومين و اساسي
ترين هجرت ، يعني هجرت از استحمار به سوي عرفان آگاهانه ميرسد . شريعتي تنها راه رهايي
از استحمار به سوي عرفان آگاهانه را در گرو دست يافتن به دو عامل ميداند : يكي خودآگاهي
انساني ، كه موجب ميشود انسان به آن من حقيقي خويش بيشتر دست يابد و هنگامي كه خود
را شناخت و دانست كه از كجاست و از كيست ديگر به راحتي خود را در پاي بتهاي جديد و
قديم به زمين نمي اندازد و آنگاه اين انسان تا رفيع ترين قله عشقهاي بلند يالا ميرود
، تا جايي كه ديگر تمام عشقهاي انساني در برابر اين عشق جديد رنگ ميبازد . شريعتي عامل
دوم در حركت به سوي عرفان آگاهانه را خودآگاهي اجتماعي مينامد به اين معنا كه انساني
كه تا آخرين مراحل معراج پيش رفته است باز هم در اين مرحله متوقف نميشود بلكه با نيرويي
تازه به سوي جامعه خويش باز ميگردد تا دردهاي زجركشيدگان جامعه خود را مرهمي باشد
. شريعتي بارها تاكيد ميكند كه عدم توجه به هر يك از اين دو آگاهي آدمي را از دست يابي
به عرفان آگاهانه باز ميدارد . خودآگاهي انساني بدون خودآگاهي اجتماعي آدمي را بدل
به صوفي اي ميكند كه به كلي از دردهاي جامعه خود دور گشته و تنها آرزويش دست يابي به
نيروانا و دست يابي به لذاتي است كه در اين دنيا از آن ميگذرد تا در آن دنيا به آن
دست يابد. و خودآگاهي اجتماعي بدون خودآگاهي انساني آدمي را از درك ارزشهاي خود باز
ميدارد و آنگاه اين انسان بازيچه اي ميگردد در دست تمايلات و خواسته هايي كه هيچ سنخيتي
با آن من واقعي او ندارد و نتيجه دور افتادن خودآگاهي انساني از خودآگاهي اجتماعي ،
اينك براي ما قابل دركتر است زيرا همينك ثمره تمدن بدون اخلاق را ميبينيم كه قربانيانش
انسانهايي بي گناه هستند كه قرباني سياستمداران بدون اخلاق حاكم بر جوامع ميگردند
.شريعتي درباره اين دو خودآگاهي ميگويد : اگر خودآگاهي انساني و خودآگاهي اجتماعي نباشد
تكنيك هر چه بيشتر پيشرفت كند وسيله اي در راه هر چه بيشتر و سريعتر تباه كردن آدمي
ميشود . ملت و جامعه اي كه خودآگاهي انساني و خودآگاهي اجتماعي ندارد ، مهندسش تعميركار
و مونتاژگر ماشين غربي است ، وسيله ايست كه هر چه بيشتر كالاي توليد كننده غربي را
براي مملكتش بياورد . در جامعه اي كه مهندس و تكنيسين نيست ، ماشين هم نميتواند بيايد
، بنابراين اگر يك جامعه به آگاهي اجتماعي نرسد تكنيسين اش دلال مظلمه است و راه بلد
و جاده صاف كن استعمار . عالمش چطور ؟ چه در داخل و چه در خارج كارمند مزدور زر و زور
است و فكرش را و مسير تحقيقاتش را بيگانه تعيين ميكند . و اين را ميبينيم كه چگونه
مغزهاي دنياي سوم به دو شكل در مي آيند : يا همانجا در غرب جذب ميشوند و در آن دستگاه
عظيم ، به بيگاري بيگانه و يا به خرج شكمشان ، نبوغ و استعداد خود را فدا ميكنند و
چه لذت هم ميبرند و نميدانند كه چه چيز فداي مقداري اضافه حقوق شده ، و يا برميگردند
و در اينجا به شكل ستون پنجمي براي مصرفهاي خارجي در مي آيند و در اين بين افرادي نيز
يافت ميشوند كه به هيچ يك از اين دو راه تن نميدهند ، برميگردند ، ميمانند ، با اين
فضاي آلوده مبارزه ميكنند اما چون هنوز جامعه به خودآگاهي نرسيده است در بين زرمندان
و زورمندان حاكم بر جامعه تنها ميمانند و زخم خورده و مجروح از ضربات فرعونيان ، قارونيان و بلعميان حاكم
بر جامعه ، ناگزير گزينه هجرت را برميگزينند با اين اميد كه شايد بتوانند با نيرويي
تازه بازگردند .
و اينگونه است كه در جوامعي كه آن دو خودآگاهي وجود ندارند به جز اقليتي ، ديگر
بقيه محققان ، اديبان ، فيلسوفانش به صورت استحمارگر در مي آيند ، به صورت اغفال كننده
و منحرف كننده اذهان ، تكنيسين و فيزيكدان و شيمي دانش هم كار چاق كن آنها ميشود .
60 سال پيش كه در آفريقا ، مهندس آفريقايي نبود سرمايه دار فرانسوي بايد مهندس را از
فرانسه ميبرد آنجا و ماهي هزاران فرانك خرجش ميكرد ، اما كه اكنون ديگر خود آفريقايي
ها مهندس دارند ، ماهي چند صد فرانك ميدهد و همان كار را از او ميكشد . آن چيزي كه
چه از سرنوشت استحمار كننده قديمي كه مذاهب خرافي بودند و چه از سرنوشت استحماركننده
جديد كه علم و تكنولوژي بدون اخلاق است نجات ميدهد ، خودآگاهي انساني است كه مذهب متعالي
ماوراء علمي از آن سخن ميگويد . و خودآگاهي اجتماعي است كه مسئوليت پيامبرانه روشنفكر
و ايدئولوژي از آن سخن ميگويد . و اين دو بايد براي هر انساني ملاك باشد ، بخصوص براي
دنياي سوم ، بالخص براي جوامع اسلامي و شرقي ، كه اگر جز با اين دو ضابطه ، مسائل را
ارزيابي كند ، گول ميخورد ، زيرا گول زننده هاي امروز چشم بندان بدبخت ديروز نيستند
، كساني هستند كه اساسا چشم ميسازند . اين است كه ملاك لازم است ، دو چشم ، دو نگاه
، خودآگاهي انساني و خودآگاهي اجتماعي است . پس هر نقشي ، هر حرفي ، هر دعوتي ، هر
سعادتي ، هر لذتي ، هر پيشرفتي – درست دقت كنيد
هر پيشرفتي – هر قدرت و تمدن و فرهنگي ، كه در مسير
خودآگاهي انساني و خودآگاهي اجتماعي براي ما مطرح نشود ، اغفال انديشه ها از انسان
بودن ، و از مستقل زيستن است ، استحمار است ( استحمار ميدانيد يعني چه ؟ يعني خر كردن
مردم – از ريشه حمار است به معني خر ) و اين
عامل استحمار بزرگترين مصيبت و قويترين قدرتي است كه هرگز در طول تاريخ به قدرت امروز
نيامده است – و در اين بين بايد توجه داشت كه اگر آزادي
جاي استبداد را بگيرد و برابري بر استثمار غلبه پيدا كند اما استحمار از بين نرود هر
لحظه ممكن است فرعونيان و قارونيان باز گردند – استحمار در
گذشته فقط نبوغ استحمارگران بود و ذوقشان و تجربه شان . امروز علم به كمكش آمده ، همه
وسائل ارتباط جمعي ، راديو و تلويزيون و تعليم و تربيت و مطبوعات و شرق و غرب و ترجمه
و تئاتر و… به كمكش آمده ، روانشناسي علمي ، جامعه
شناسي فني ، روانشناسي سياسي ، روانشناسي تعليم و تربيت به كمكش آمده ، استحمار كردن
تكنيكي شده ، فني شده و مجهز به علم شده .
اين است كه شناختنش هم به همان اندازه مشكل شده. - و اين مساله به ويژه در جوامعي كه فقط دولت حق حرف زدن دارد بسيار
پيچيده تر و بغرنج تر است . تنها ملاك رهايي از اين پديده شوم ، تنها و تنها خودآگاهي انساني و خودآگاهي اجتماعي است
. هر مسئله اي كه من مطرح كردم ، اگر مسئله علمي بسيار بزرگي بود ، اگر مسئله فلسفي
بود ، اگر مسئله تكنيكي بود ، اگر حتي مسئله پيشرفت جامعه و زندگي بود ، اما خودآگاهي
انساني و خودآگاهي اجتماعي نداشت ، دعوتي است شوم و فريبنده و دروغين و در پايان ،
به بردگي و به ذلت افتادن و به استحمار دچار شدن ، و به يك نوع خواب مغناطيسي مدرن
فرو رفتن ! چه فرقي ميكند برده مدرن بودن و يا برده قديمي بودن ؟ كنيز مدرن بودن يا
كنيز قديمي بودن ؟ فرقي ندارد فقط تعارفات فرق ميكند . آن يكي ميگويد ضعيفه و اين يكي
هم ميگويد لطيفه و هر دو به معني (( آدم نيستي )) . بنابراين ، استحمار يعني ، انحراف
ذهن آدم ، آگاهي و شعور آدم ، جهت آدم ـ چه فرد و چه جامعه ـ از خودآگاهي انساني و
خودآگاهي اجتماعي .هر عاملي كه اين دو آگاهي را منحرف كند ، يا فردي را ، نسلي را و
جامعه اي را ، از اين دو خودآگاهي دور كند ، آن عامل ، عامل استحمار است ، ولو مقدسترين
عاملها باشد ، و هر اشتغالي جز اين دو اشتغال ، و پرداختن به هر چيزي جز پرداختن به
اين دو خودآگاهي يا آنچه در مسير اين دو خودآگاهي است ، دچار خواب خرگوشي شدن ، دچار
بردگي شدن ، قرباني قدرت دشمن و به استحمار درآمدن است ، ولو هم دعوت و پرداختن به
يك چيز مقدس باشد .و بدبختي ما – كه نميتوانيم
تشخيص بدهيم – اين است كه براي اغفال ذهن از آنچه كه
بايد به آن بيانديشد يعني از سرنوشت من به عنوان انسان و سرنوشت ما به عنوان جامعه
غالبا ما را دعوت ميكنند كه به چيزهايي بسيار مترقي و عظيم و آبرومند ، و حتي بسيار
سعادت بخش بيانديشيم و اين است كه گول زننده ميشود و متوجهش نميشويم ، و بدين سبب است
كه در جائي گفته ام : اگر در صحنه نيستي هر كجا كه خواهي باش ، هدف اين است كه در صحنه
نباشي ، هر كجا كه خواهي باش ، و اگر در آنجا كه بايد شاهد باشي و حاضر ، اما نيستي
، هر كجا كه خواهي باش : ه به شراب نشسته باشي ، و چه به نماز ايستاده باشي ، هر دو
يكي است .
براي استحمار كردن هميشه تو را به زشتي ها دعوت نميكنند كه نفرت زشتي ها تو را
فراري بدهد و متوجه آنجايي بكند كه بايد به آن جا متوجه شوي . بر حسب تيپ تو دعوتت
را انتخاب ميكنند ، گاه تو را دعوت ميكنند به زيبايي ها ، براي كشتن يك حق بزرگ ، حق
يك جامعه ، يك انسان ، گاه دعوتت ميكنند كه سرگرم يك حق ديگر باشي ، و به كمك يك حق
، حق ديگر را ميكشند .و وقتي در خانه حريقي در گرفته است – درست دقت كنيد
– دعوت آن كس كه تو را به نماز و دعاي با
خداوند ميخواند ، دعوت يك خيانتكار است ، تا چه رسد به كار ديگر ، هرگونه توجه دادن
به هر چيزي در آنجا – هر چيزي چه
مقدس و چه غير مقدس – به جز توجه
دادن به خاموش كردن حريق ، توجهي است استحمارگرانه و اگر تو توجه كني استحمار شده اي
، ولو با خداوند خودت صحبت كني ، ولو به نماز ايستاده باشي ، ولو مشغول مطالعه بهترين
آثار علمي و ادبي بشوي ، يا مشغول يك كشف بزرگ علمي ، هر كاري كه بكني ، و طرف ، سرت
را به هر چيز گرم كرد ، تو را دچار استحمار كرده ، ديگر رفته اي . هر نسلي كه جز به
خودآگاهي انساني خودش – به عنوان يك
انديشه و جهت فكري و مسير زندگي و حركت دائمي اش ، نه به عنوان اشتغال روزمره ، كه
هر كس براي خودش شغلي دارد – به عنوان اينكه
من يك انسانم و جز به خودآگاهي اجتماعي به عنوان ما – يك جامعه بشري
كه در چنين تقديري هستيم و در چنين ناهنجاريهايي ، و در چنين بن بستي ، و نيازمند چنين
رهايي – به چيز ديگر بيانديشد ، هر قدر آن چيز
مقدس هم باشد دچار استحمار شده ! اين است كه استحمار گاه تو را به زشتي ها و انحرافات
دعوت نميكند ، بلكه تو را به زيبايي ها و حقايق دعوت ميكند تا اينكه تو را از آن حقيقتي
كه ، اگر به آن بيانديشي ، خطرناك و بيدار كننده است اغفال كند .
و در پايان شايد بتوان
راه هاي هجرت از استبداد ، استثمار و استحمار به سوي عرفان ، برابري و آزادي را در
انديشه دكتر شريعتي به صورت مختصر و گويا كه در اذهان باقي بماند به صورت زير درآورد
كه : اگر ميخواهيم از استحمار به سوي عرفان آگاهانه حركت كنيم ميبايست در ابتدا خود
را بشناسيم و در آيينه وجودي خويش آن يگانه جاويدي كه تمام اميدها به سوي اوست را ببينيم
و آنگاه در اين مرحله باقي نمانيم ، بلكه به ميان جامعه بازگرديم و دردهاي جامعه را
با گوشت و پوست خود احساس كنيم .
اگر ميخواهيم از استثمار به سوي برابري حركت كنيم ميبايست
عشق به برابري را در درون اكثريت جامعه نهادينه كرد به صورتي كه فرد در انتخاب بين
خود و جامعه ، جامعه را برگزيند و همچنين ميبايست قبل از سر دادن شعار برادري در يك
جامعه شعار برابري را سر داد ، زيرا همانگونه كه معلم شهيد دكتر علي شريعتي ميگويد
: زندگي برادرانه در يك جامعه ، جز بر اساس يك زندگي برابرانه محال است . چه ، نميتوان
، در درون اقتصادي كه رنج اكثريت براي اقليتي گنج ميسازد و بنياد آن بر رقابت و بهره
كشي و افزون طلبي جنون آميز و حرص استوار است و انسانها را به دو قطب متخاصم كنجور
و رنجور تقسيم ميكند و طبقه اي به وسيله طبقه اي ديگر استثمار و استخدام ميشود و زندگي
اي را ميسازد كه در آن ، بني آدم همچون كركسان حريص بر مرداري ريخته اند و :
(( اين مرآن را همي كشد
مخلب
وآن ، مراين را همي زند منقار ))
با پند و اندرز و آيه و روايه اخلاق ساخت .برادري ديني ، وحدت ملي و يگانگي انساني
در نظام طبقاتي و اقتصاد استثماري و مالكيت فردي ، مضامين ادبي و فلسفي اي است كه فقط
به كار سخنراني و شعر مي آيد و موضوع انشاء ! توحيد الهي ، در جامعه اي كه بر شرك طبقاتي
استوار است ، لفظي است كه تنها به كار نفاق مي آيد . و اگر ميخواهيم از استبداد به
سوي آزادي هجرت كنيم ، اولين گام پيدايش احساس خفقان ، احساس اسارت ، درد كشيدن از
اسارت ، ميل فرار و آرزوي نجات از اسارت است ، كه ميبينيم جامعه بشري امروز ، با تمام
وجود خود آن را احساس ميكند و اين عالي ترين و اميد بخش ترين دستاوردي است ، كه تاريخ
، در مسير تكاملي خويش ، به انسان امروز ارمغان ميدهد و نشانه شورانگيز تولد انساني
ديگر است و به تعبير درست تر تولد انسان راستين ، يا تحقق كامل انسان ، چه ، انسان
، يعني آزادي ، و احساس اسارت ، خود آيه آزادي است و رنج بردن از اسارت ، نشانه تولد
آزادي ، و اين بشارتي است ، كه اكنون دارد ، (( خدا از روح خويش در آدم ميدمد )) ،
و آدم ، بر صورت رحمان ، آفريده ميشود ، و دارد خلق و خوي خدا ميگيرد و آرمان خدا از
خلقت موجودي كه در طبيعت ، جانشين وي گردد ، تحقق مي يابد . و در اين بين بايد توجه
داشت ، كه اگر ميخواهيم پس از دست يابي به آزادي دگر بار ، دچار هيچ ديكتاتوري نشويم
يك كار كنيم : بخوانيم و بخوانيم و بخوانيم .دوستان جز اين نيست كه بايد هجرتي را آغاز
نمود ، پس چگونه هجرتي ؟ در اينجا ، و در اين هجرت ، نه شخصيتي وجود دارد ، و نه اسم
و رسم و مقام و جاذبه و عظمتي ، – از لحاظ علمي يا اجتماعي يا فردي - كه كس بودن و شخصيت داشتنش بتواند گروهي را
به خود جذب كند . رابطه مريد و مرادي رابطه طبقاتي دوره هاي كهنه است و دست بوسيدن
، مظهر شرك و بردگي است ، و آنكه مريد كسي باشد ، خود ، شانس كسي شدن را نخواهد داشت
. پس بي رابطه مريد و مرادي و بي دست بوسيدن بايد دست داد و هجرت تاريخي خود را آغاز
نمود . ابوسعيد ابوالخير به مجلسي دعوت شده بود كه وعظ كند . جمعيت بيش از گنجايش مسجد
بود ، و مستمعين چنان نشسته بودند كه جا براي تازه واردان نبود . كسي براي گشودن جا
فرياد كشيد : خدا بيامرزد ، كسي را كه برخيزد و گامي فراپيش نهد ، و ابوسعيد كه تازه
بر منبر نشسته بود تا سخن آغاز كرد گفت : سخن همين است كه اين مرد گفت .
والسلام
توضيح : قسمت اعظم اين نوشتار بر گرفته شده از كتب دكتر علي شريعتي ميباشد كه
به دليل كثرت منابع جمع آوري و ذكر نام آنها دشوار مينمود . در صورت نياز به منبع قسمتي
خاص از متن ميتوانيد باسايت تماس بگيريد .