تاريخ و شناخت اديان

قسمت جهاردهم

ابراهيم دومين پيامبر اولواالعزم

 

پس از ان كه نوح از دنيا رفت فرزندانش يكي پس از ديگري زعامت قوم خويش و هدايت انان را به سوي يكتا پرستي بر عهده داشتتند اما نه به عنوان پياميراني كه مأموريت و رسالت آن ها عمومي باشد .تا اينكه از نوادگان نوح پيامبر فردي به نام ابراهيم به پيامبري مبعوث مي گردد به عنوان پيبامبري اولواالعزم.

اين پيامبر بر اساس انچه كه از تاريخ و كتب مقدس ديني بر مي ايد نه تنها رسالت دعوت مردم به سوي يكتا پرستي و مبارزه بابت پرستي را بر عهده داشته است بلكه ماموريت بنيان گذاشتن يك سيستم رهبري دنيايي را نيز يافته.مورخان نسب او را به نوح مي رسانند و نام پدرش را تارخ ذكر مي نمايند.زادگاه ابراهيم در سرزميني به نام كوئی در عراق بوده است و در چگونگي و نحوه ي تولدش تا مبعوث شدن به پيامبري مورخين مي نويسند چون ستاره شناسان به نمرود گفته بودند كودكي در اين سرزمين به دنيا مي ايد كه با حكومت شما به ستيز بر مي خيزد لذا او دستور داده بود كه هر نوزادي كه به دنيا مي ايد اگر پسر باشد او را به قتل برسانند.مادر ابراهيم كه از اين قضيه اطلاع داشت در هنگام زايمان با اجازه شوهرش به غاري رفت ودر آنجا ابراهيم متولد شد.او بچه را شير داد و در همان غار گذاشت و در فرصت هاي مناسب براي شيردادنش به ان غار مي رفت تا اينكه ابراهيم بزرگ شد و پس از مدتي به خانه ي پدر بازگشت.بعضي ديگر از مورخين معتقد اند كه ابراهيم درخانه ي پدر به دنيا امد اما مادرش او را براي رهانيدن از قتل با اجازه ي پدرش به غاري برد و در فرصت مناسب براي شيردادنش به ان غار مي رفت تا اينكه پس از مدتي او را به خانه بر گرداند.

ابراهيم به سن رشد رسيد و در اين زمان پدر خود را از دست داد و سرپرستي او را عمويش به اسم آزر بر عهده گرفت.گفته اند كه اين آزر منجم دربار نمرود بود و يكي از كساني كه خبر تولد پسري كه با نمرودبه ستيز مي پردازد به او داده بود همين آزر بوده است.

ابراهيم به پيامبري مبعوث مي گردد و مبارزه ي خود را با بت پرستي آغاز مي نمايد و با استدلال و دلايل متعدد عقلي مردم را از اين كار منع مي نمايد و انان را به پرستش خداي يكتا دعوت مي نمايد. از حمله عمويش آذر را و ساليان متمادي در اين راه مبارزه مي نمايد.سرانجام كه لجاجت مردم را مي بيند تصميم به يك اقدام عملي مي گيرد و آن انهدام بتخانه اي است كه مردم ساخته اند و بت ها را در ان گذاشته اند.در يك روز تعطيل كه همه ي مردم به خارج از شهر مي روند ابراهيم با تبر تمامي بت ها ر ا مي شكند و تبر را بر دوش بت بزرگ مي گذارد.پس از پايان روز كه مردم به شهر برگشته و براي زيارت به بت خانه مي روند بت ها را شكسته مي بيننند و با توجه به مخالفت مداوم ابراهيم با اين بت ها متوجه مي شوند كه اين اقدام از جانب اوست.او را مي اورند و موضوع را جويا مي شند.ابراهيم براي بيدار نمودن عقل آن ها مي گويد:شايد كاري است كه بت بزرگ انجام داده است.مردم مي گويند:بت بزرگ كه قادر به انجام كاري نيست.ابراهيم بلافاصله مي گويد چگونه است شما اجسامي را مي پرستيد كه قادر به دفاع از خود نيستند و حركتي را نمي توانند انجام دهند.بهت و حيرت مردم را فرا مي گيرد و جوابي ندارند.تصميم هيأت حاكمه برا اين قرار مي گيرد كه ابراهيم را در آتش بياندازند و بسوزانند.

چنين مي كنند و با كمال تعجب پس از خاموش شدن آتش مي بينند كه آتش بر ابراهيم موثر نبوده است.

ابراهيم با دختر خاله ي خود به نام ساره ازدواج مي نمايد.او كه داراي مال و ملك بسياري بوده آن ها را در اختيار ابراهيم قرار مي دهد تا درآمدشان در راه يكتا پرستي خرج نمايد.

نمرود پس از ديدن كارگر نبودن آتش بر ابراهيم دستور تبعيد او را صادر مي نمايد و حق بردن مال و اموال را از او سلب مي گزداند.

پافشاري ابراهيم براي بردن اموال خود و مجادله اي كه با هيأت حاكمه مي نمايند سرانجام نمرود موافقت مي نمايد تا اموالش را به او بدهند وبه هر كجا كه مي خواهد برود.ابراهيم پس ازآن موفقيت همراه  همسر و لوط كه به او ايمان اورده است به سوي شام مهاجرت مي نمايد.ابراهيم در سفرش به سرزميني مي رسد كه تحت حاكميت عراره از حاكمان قبطي مي باشد.پس از مجادله اي با ماموران حاكم و طمع حاكم به همسر او و دعاي ابراهيم به درگاه خداوند براي انصراف حاكم در اين تصميم و اتفاقاتي كه براي حاكم روي مي دهد و ثابت شدن شخصيت معنوي ابراهيم به حاكم ،او از ابراهيم مي خواهد تا بپذيرد كه حاكم نيز كنيزي را به همسر ابراهيم بدهد.ابراهيم موافقت مي نمايد و حاكم هاجر يكي از كنيزان خود را به ساره مي بخشد.

                      

                         ادامه دارد