تاريخ اسلام

قسمت دهم

جهان در عصر بعثت 9

 

فرانسه

حکومت

 سلسله مروونژين در خلال سالهای 511 تا 614 ميلادی در سرزمين گل حکومت داشتند. در اين دوره پس از مرگ پادشاه پسرانش به اقتضای عادت ديرينه خويش خزانه مملکت را بين خود چون دارائی شخصی تقسيم می نمودند.

اشراف در تيول خود حاکم مطلق بودند و در اراضی بزرگ وضع ملوک الطوايفی وجود داشت. نظام ارباب رعيتی نضح گرفت و بردگی بر اثر جنگ های جديد ايجاد شد.  صنعت از شهرها به املاک اربابی منتقل شد. شهرها کوچک شدند و عملاً تحت فرمان فئودال ها قرار گرفتند تجارت هنوز فعال بود اما بر اثر راهزنی و باجهائی که از طرف فئودال ها گرفته می شد دچار مشکل گشته بود. شاهان به ظلم وستم وخيانت و پدرکشی و برادرکشی مشغول بودند تا مبادا روزی رقيب آنان شوند. در اين دوره مؤيد بسياری از خونريزی فرانکها در خاک گل در تاريخ ثبت شده است.

قوانين و مقررات

فرانکها در قرن ششم قانون واحدی نداشتند. قانون برای افراد بود نه مملکت. قالب قوانين مجموعه ای از ديات بود که با خصوصيات و اوضاع  و احوال تغيير می کرد. اگر مدرک برای اثبات جرم نبود، متهم بايد دست خود را در آب جوش می کرد ويا آهنی تفتيده را چند قدم ببرد. اگر پس از سه روز اثري از سوختگی بر دست متهم نبود و يا سوختگی به شکل خاصی نمايان می شد او را بي گناه می دانستند.

طريقه ديگر قضاوت اين بود که متهم يا مدعی و يا نمايندگانشان با هم می جنگيدند و حق با کسی بود که غالب می شد، چون می گفتند خدا سزاوار نمی داند که بی گناهی معدوم شود.

تعليم و تربيت

تا سال 600 ميلادی معلومات چنان رو به زوال رفته بود که خواندن و نوشتن به منزله امری تجملی مخصوص روحانيون شده بود. تقريباً علم منقرض شده بود و فقط آثاری از طب مانده بود، زيرا در باريان به پزشک احتياج داشتند اما در ميان مردم سحر و دعا وجادو برتری داشت. کشيشان مردم را بر اين امر تشويق می کردند.

از آنچه که گفته شد تا حدی وضع روحانيت فرانکها در قرن ششم مشخص بود آنان کمی خواندن و نوشتن می دانستند. پادشاه، اسقف مورد نظر خود را انتخاب می کرد و يا به هرکس که پول بيشتر می داد منصب اسقفی می فروختند. به گفته گرگوارا اسقف های نالايق سرمشق ظلم و فساد اخلاقی بودند و کشيش نادان و تحصيل نکرده فراوان بود.

ايتاليا

رم پايتخت ايتاليا چندين قرن پايتخت امپراطوری عظيم روم بود. امپراطرری روم وارث تمدن و علوم يونان و چندي جولانگاه علو و فلسفه و حقوق و قانون بود. امپراطوران مقتدر از اين نقطه بر سراسر اروپا حکومت می کردند. دامنه فتوحات آنان به قسمت هائی ازشرق و مناطق تحت نفوذ امپراطوری ايران هم می رسيد.

از نيمه اول قرن چهارم ميلادی که مرکز اين امپراطوری به سرزمين بيزانس منتقل شد و قسطنطنيه پايتخت گرديد، در حقيقت اين امپراطوری يک حکومت شرقی شد چه بيشتر مناطق تحت نفوذ آن آسيای صغير، مصر، يونان، شام، فلسطين و ... بود. کشورهای اروپای غربی هم کم کم در معرض هجوم اقوام مختلف قرارگرفت و گاهی از تحت نفوذ امپراطوری بيزانس خارج می شد.

بريتانيا

در ابتدای قرن پنجم طوايفی از اقوام ژرمن که آنگلوساکسون نام داشتند به جزيره بريتانيا حمله نمودند. کار اين طوايف دزدی و غارتگری در دريا بود و به دزدان دريائی معروف بودند و از مدتها قبل سواحل دريای شمال را غارت می کردند، در مقابل اين اقوام ساکنين بريتانيا سخت مقاومت نمودند ولی پس از زد وخورد های خونين قسمت های هموار جزيره را متصرف شدند و از آن پس اين جزيره به نام آنگل (انگلستان) ناميده شد.

در قرن ششم در اين سرزمين 7 مملکت کوچک در جنوب و شمال و مرکز به نام ممالک هفتگانه از دودمان آنگلوساکسون وجود داشت.

 

                        ادامه دارد....