قيام
هاي پـــس ازمــشروطيت
قســمت
پنجم
نهضـــت جنگل
4
درروزهاي آخرين
عمر انقلاب جنگل ودرآن ايامي كه خالو قربان واحسان الله خان طي نامه اي به ميرزا كوچك
خان وي راسازش كار قلمداد نمودند نماينده شيخ محمد خياباني باپيامي مبني بر پيوستن
قيام آذربايجان وگيلان به هم وپيشروي به سوي هدف مشترك به جنگل رسيد واين درزماني بود
كه دولت براوضاع شمال درحال مسلط شدن بود ميرزا به طرف خلخال حركت نمود تابه نزد عظمت
خانم خلخالي خواهر اميرعشايرشاطرا تلوبرود امادربين راه گرفتار برف وبوران
شد . قبل
ازاينكه سواران عظمت خانم كه به پيشباز ميرزا آمده بودند برسند وي زير ضربات
سرما جان به جان آفرين تسليم نمود وبه قول ابراهيم فخرايي نويسنده كتاب سردار جنگل
شعله اي كه خاموش شد . دشمناش راشادودوستانش رامتاثرنمود . محمد
خان سالارشجاع به محض شنيدن اين خبربا تعدادي تفنگ چي به خانقاه رفت ومانع تدفين جسدوي
شد وبه خاطر كينه ديرينه اي كه باجنگلي ها داشت دستور دادسرميرزا راازبدنش جدا نمود ند وآنرا
به نزد برادرش درطالش (امير مقتدرطالش ) فرستاد وسپس به رشت برد وتسليم فرماند هان
نظامي نمود . پس
از آن چندين روز سرميرزا درمعرض ديد عموم قرارگرفت .خالو قربان به رسم ابراز صميمت به سردارسپه سرداربه تهران نزد
رضا خان برد .رضاخان دستور دفن سررا
داد . يكي ازدوستانش سررا به طور محرمانه از گوركن تحويل گرفت وبه رشت برد ودرمحلي
به نام (سليمان داراب ) به خاك سپرد ودرشهريور بیست آزادي خواهان گيلان جسدوي رانيز
ازخانقاءبه رشت منتقل ودرجوارسرش مدفون گرديد .بدين سان طومار زندگي مردمي كه باپاي
بندبودن به ديانت واخلاق به آزادي واستقلال كشورش حيات بخشيد وبه سعادت فرزندان وطنش
عشق مي ورزيد وداراي روحي غير قابل انحراف وانقيا د بود وعمرش باهمه كوتاهي مواجه باماجراهاي
غم انگيزبود پيچيده شد0
درقسمت آينده و پاياني
اين مبحث دررابطه با سرنوشت ساير سران نهضت جنگل چون احسان الله خان – خالوقربان –
محمد جعفر كنگاوري – حيدرخان –
عمو غلي و ...مطالبي به طور اختصار مطرح خواهدشد .