آنارشيسم :

معني اصطلاحي آن نفي دولت و سازمان احباري اجتماعي مي باشد . و از لحاظ سياسي به معناي بدون رهبر مي باشد اما دراصطلاح سياسي آنارشيسم عنوان دكترين و نظريه ويژه اي است كه خواستار القاي هر گونه قدرت سازمان يافته است  و تشكل و تمركز قدرت سياسي را عامل فساد و در نهايت به ضرر انسانها مي داند.

آنارشيست ها معتقدند كه هر شكلي از حكومت منحوس و سرچشمه ء فساد و خود كامگي است . از نظر آنها حكومت بزرگترين و بدترين نمونه والگوي تجمع و تمركز قدرت سازمان يافته سياسي است و به همين جهت هميشه هدف اصلي آنها از بين بردن هر نوع حكومتي بوده است  :

        اصول بنيادي اعتقادات آنارشيست ها اين است كه فطرت بشر بر خير و صلاح استوار است و انسان اصولا موجودي اجتماعي است و بايستي فارغ از قيد و بندهاي حكومت ، آزادانه در امر توليد و فعاليت هاي سياسي واجتماعي شركت كند. بدين ترتيب آنارشيسم بر خلاف تصور عامه و برداشتي كه معمولا از اين كلمه و حاميان آن مكتب وجود دارد، مكتب هرج و مرج طلبي و بي نظمي نيست و در نهايت به يك نوع نظم وترتيب داوطلبانه و آزاد معتقد است .

 

آژيتاسيون

آژيتاسيون : عبارت است از وسيله تاثير سياسي از توده هاي مردم از طريق گفتگو، سخنراني ، نطق و ميتينگ ، جرايد، كتب ، رسانه ها – راديو وتلويزيون وساير وسايل ارتباط جمعي .

در برخي از موارد آژيتاسيون را فعاليت تبليغي براي تفهيم عقايد و نظريات سياسي خود در توده ها ناميده اند. در آژيتاسيون به شيوه هاي احساسي براي توضيح و اقناع توجه جدي مي شود اين شيوه بيشتر مورد استفاده احزاب سوسياليست و كمونيست جهان است .

آموراليسم

 

        اين اصطلاح به مفهوم نفي هرگونه اصل اخلاقي ورد اخلاقيات در مجموع بوده وگرايشي است كه اعمال غيرانساني وتحقير شعور اخلاقي را توجيه مي كند. انديشه و رفتار غيراخلاقي يكي از خصائص ويژه فاشيسم و ساير ايدئولوژيهاي مرتجع است .

 

آنتي كورايانيسم

آنتي كورايانسيم : به معناي كهنه پرستي واعتقاد به اصالت آنچه كه كهنه و قديمي است و كوششي در حفظ آن و اتكا به عقايد گذشتگان مي باشد. اين فلسفه در واقع در برابر فلسفه ترقي خواهي و تجديد نظر طلبي قرار دارد.

 

ايده اليسم : اين واژه كه  در فلسفه و فلسفه سياسي و اجتماعي بسيار مورد استفاده قرار مي گيرد برگرفته از واژه فرانسوي idea به معناي خيال ، آرمان، پندار است و به همين جهت نيز در زبان فارسي به آرمانگرايي ، خيال پردازي ، پندارگرايي ترجمه شده است ، در زبان فلسفه ، ايده آليست به فلاسفه و سياستمداراني گفته مي شود كه براي ايجاد يك جامعه يا حكومت ايده آل (كمال مطلوب) تلاش كرده و مي كننند. افلاطون ( دركتاب جمموريت) سن اگوتين ( در كتاب شهـر جهان) و تـوماس مور به توصيف يك حكومت كمال مطلوب پرداخته اند.

ايدئولوژي : اصطلاح ايدئولوژي از دو كلمه ( ايده) به معني فكر، ذهن و كلمه لوژي به عنوان پسوند و به معني شناخت يا شناختي تركيب شده است . كاربرد اين اصطلاح از نظر تاريخي به يك فيلسوف فرانسوي زمان انقلاب (اواخر قرن هيجدهم ) به نام دستو دو تراسي بر مي گردد. اين شخص اين اصطلاح را براي علم ايده ها انتخاب كرد و به تعريف او علمي است همراه با مأموريت يامسئوليت . علمي است كه هدفش را خدمت به بشر و حفظ و حمايت او و رهانيدن ذهن او از تعصب و آماده ساختن او براي پذيرش حكومت عقل ، تشكيل مي دهد.

        در قرن بعدي در معناي وسيع تر وقوي تر به كار رفته و عموما به هر طرز تفكر يا تئوري كه هدف عملي خاصي را تعقيب كند و به تئوري محض خلاصه نشود و يا به تعبير ماركس : علاوه بر تفسير، تغيير جهان را نيز هدف قرار دهد اطلاق شده است . قرن نوزدهم ميلادي كه مهد پيدايش انواع مكاتب فلسفي و فكري جديد آميخته با نظريات اجتماعي – سياسي و انقلابي در غرب بود، اصطلاحا عصر ايدئولوژي نام گرفته است .

        از آغاز  قرن بيستم اصطلاح ايدئولوژي بر انواع واقسام سيستمهاي فكري و فلسفي و از جمله مذهب كه به نوعي در تعيين خط مشي ، عمل يا موضعگيري معتقدان به آنها در مسائل سياسي – اجتماعي مؤثر باشند به كار مي رود . با اين اوصاف هرگونه طرز تفكري كه نوعي بينش از جهان به فرد ارائه دهد و در عين حال او را وادار به نوعي موضعگيري در برابر مسائل جاري جامعه و محيط كند، در تعريف ايدئولوژي جاي مي گيرد.

 

ايدئولوگ – مسلك ساز                                            

        در اصطلاح سياسي به متفكران ،فلاسفه و نظريه پردازاني گفته مي شود كه به ارائه، تنظيم و تدوين يك ايدئولوژي پرداخته اند و در واقع خالق آن هستند. واقعيت اين است كه ايدئولوگ ها در هنگام تنظيم و تدوين ايدئولوژي خود ، مصون از گرايشهاي رواني و تعارضهاي دروني خويش نيستند.

 

اومانيسم                                                     

        به هر نظر يه اي گفته مي شود كه ميل به بهزيستي انسان و احترام به حيثيت او، تكامل همه جانبهء او ، ايجاد شرايط مساعد براي زندگاني اجتماعي در مركز آن قرار داشته باشد. جنبش انسان دوستي از رنسانس ميان قرن چهاردهم و شانزدهم رشد يافت و شعارهاي عمده آن عبارت بودند از آزادي فرد و مخالفت با رياضت هاي ديني ، اوج اومانيسم را در آثار روشنگر سرهء هيجدهم باز مي يابيم كه شعارهايشان اينها بود؛ آزادي ، برابري ، برادري.

نمايندگان برجسته جنبش اومانيسم ، لئوناردو داوينچي ، دانته ، شكسپير و فرانيس بيكن و بوكاچيو، كپرنيك مي باشند.