انسان شناسي

 

4- انسان ازديدگاه عارفات اسلامي

انسان ازنظر گاه عارفان  همان انسان كامل است وآن انساني است كه جامع همه عالم الهي ازكلي وجزيي است . اوكتابي است جامع كتب تكويني الهي كه به ام الكتاب موسوم است . ازحيث قلبش كتاب لوح محفوظ وازلحاظ فس محو واثبات ناميده مي شود : عزيز الدين سنفي درخصوص انسان كامل چين مي گويد: بدان كه انسان كامل آنست كه در شريعت وطريقت وحقيقت تمام باشد اشد . (  الشريعت اقوالي والطريقه افعالي والحقيقه احوالي )0 وقثيري اين معني راچنين بيان كرده است : (الشريعت ان تعبد والطريقه ان تقصده والحقيقه ان تشهده )0 شريعت آن است كه اورابپرستي وطريقت آن است كه آهنگ اوكني وحقيقت آنت كه اورابيني . وبدان كه انسان كامل آن است كه اورا چهارچيز به كمال باشد اقوال نيك ، افعال نيك ، اخلاق نيك ومعارف ) ومراداز معارف معرفت 4 چيزاست 0 معرفت دنيا ، معرفت آخرت ، معرفت خود ومعرفت پروردگار خود واز اين اقسام سخت ترازهمه معرفت نفس باخودشناسي است 0

5-انسان درمكاتب غربي

انسان ، جهان وخدا موضوعات عمده تفكر غربي رااز آغاز تاريخ مكتوب آن تشكيل ميداده است 0 او مانيسيم يامذهب انسانيت محصول دوره رنساس يادوره تجديد حيات علم وادب بوده است كه به معني اعم عبارت ازهرنظام فلسفي يااخلاقي وحتي سياسي است كه هسته مركزي آن آزادي وحيثيت انساني است گفتني است كه بسياري ازاومانيستها به مذهب پروتستان گرويده اند0

مقام انسان چون يك شخصي :

درميان مكاتب غربي پديدار شناسي كه توصيف پديدارها رابه صورت خودآگاه مورد توجه قرارداده – مذهب اصالت موجود كه به جنبه عيني وواقعي شخصيت انسان دربرابر جوهر مجرد تاكيد مي ورزد وشخص گرايي كه شخصيت رابه عنوان كليد براي تفسير واقعيت قلمداد مي كند درشرايط احوال انسان متمركز شده است كه به عنوان يك فرد زيسته است درتاريخ تفكر ، انسان شناسي فلسفي وقتي ظهور يافت كه آدمي جستجوي حقيقت) را ديگر به عنوان كوشش براي كسب يك حقيقت مجرد ومطلق دنبال نمي كرد بلكه مي كوشيد كه حقيقت تعين يافته وحقيقت عيني راچنانكه بوسيله وجود انساني مشروط گرديده تعريف كند واين درحالي است كه پژوهشگران شرقي نمايندگان انقلاب انسان شناختي نبوده اند مثلاً درهندوستان تاكيد برروي وجود فردي غالباً نوعي ازخطا وگناه تلقي مي گردد ونجات رادرافكار فرديت ومحوكامل نفس درقلب نيستي مي توان يافت . انسان شناسي مسيحي براي فلسفه غربي ازاين لحاظ اهميت زيادي داشته است كه ازقرون وسطي مابعد الطبيعه به عنوان حاصل ضمني تفكر خداشناسي انسان گسترش يافته است كه هچنان برالهام يهودي مسيحي كه درانجيل مسطوراست مبتني مانده است  . انسان غربي ازخود براساس هومركريستانوس = انسان مسيحي آگاه گشته است كه به طور طبيعي درعهد عتيق وعهدجديد توصيف شده است 0