قسمت سوم
بنياد
واولين برهه از زندگي بنيآدم در روي زمين توأم با آغاز تصادم است و تضاد وجنگ وبرادركشي
كه درآن قابيل، هابيل رابه دليل مطامع شخصي كه منفعت محض وحب نفس بود به قتل رسانيد
واين امرمبين ومشخصه ومؤيد اين است كه
زندگي وجامعه و تاريخ مبتني برتضاد است ومبارزه ونيز معرف اين واقعيت است كه عوامل
اقتصاد و جنسيت در صورت عدم وجود ايمان واخلاق بنيادي واقعي ، بر برادري وحق واخلاق
چيره ميگردد. چه اينكه درقرآن كريم
ميخوانيم كه اختلاف اوليه برسراين بود كه قابيل خواهري را كه نامزد هابيل شده بود
برسهميه خويش مرجع دانسته وبا پافشاري قصد، در برهم زدن اين تقسيم نمود كه با بردن شكايت به نزد پدر وي عمل قرباني را پيشنهاد
نمود وبيان داشت كه قرباني هر كه قبول شد آن ديگري تمكين كند وقابيل نارضا دراين امر نيز باز تقلب نمود آن هم
با خدا وبه خدا كه اكثرتيپ انساني نظام بشري را بيانگراست كه با عدم قبول قرباني بازهم
زيربار نرفت وبرادر خودرا كه حتي قادر به دفن كردنش نيز به علت جهالت نبود به قتل رسانيد.
آري
انساني هابيلي با جامعه ونظامش به همين سادگي وبي كمترين مقاومتي پايمال انسان ونظام
قابيل انحصار طلب متجاوزشد واين جاست كه فرويديسم را بس قوي مييابيم.
اگر
چه بايد مذعن بود كه هابيل يك انسان سالم است ونظام اجتماعي وشغل وزندگي اقتصادي ناهنجار
وغيرانساني اورا الينه و مسخ ومنحرف
وآلوده نكرده و معيوب وكج وكسرشده وعقدهاي بار نياورده است وهابيل يعني انسان بچه
آدم، وقابيل كه ذاتاً بدنيست ذات او ذات هابيل است هيچكسي بدذات نيست ذات همه ذات آدم
است در يك نظام اجتماعي ضد انساني در جامه طبقاتي در رژيم مالكيت فردي كه به دستور
پروردگار انسان را بنده خود خواسته وقلدري و تجمل پرست وخوردن ومكيدن ومكيده شدن ودراين
فلسفه هرچه بيشتر لذت وهرچه بيشتر ثروت و چه زيادتر شهوت وقرباني نمودن همه چيزوهمه
كس فقط براي خود ، خودپست خشن حريص مطرح است.
وبا اندك تأملي ميتوان به اين امر دست يافت كه جناح هابيل
جناح مستضعف محكوم است كه قتيل تاريخاند (مردم) واسير نظام قابيلي كه نظام مالكيت
حاكم بر جوامع بشري است واين جنگ هماناجنگي است مستمر وهميشگي در راستاي تاريخ بشريت
و پرچم قابيل دردست طبقات حاكم ودعوت به خون خواهي هابيل هماره ونسل به نسل دردست وارثانش
– مردم محكوم كه براي عدالت وايمان راستين مبارزه مي كنند واين نبرد در تمامي دورانها
ادامه دارد و در هر عصري بگونهاي وسلاح هردو (قابيل وهابيل) مذهب است.
آري
بر همين اساس است كه جنگ مذهب عليه مذهب نيزيك جنگ تاريخي است . جنگ مذهب شرك توجيهگر
شرك اجتماعي وتفرقه طبقاتي ومذهب توحيد توجيهگر وحدت طبقاتي ونژادي.
واين
تنازع تا آخرالزمان ادامه خواهد يافت وآن گاهي است كه قابيل بميرد ونظام هابيلي استقرار
يابد كه همانا استقرار برابري وبرادري وتوحيد است ونيز استقرار قسط وعدل.
وخداوند
سبحان دركتاب شريف قرآن درهمين راستابيان ميفرمايد كه : اراده كردهايم تابركساني
كه در زمين به بيچارگي وضعف گرفتار شدهاند منت بگذاريم كه آنان را رهبران مردم و وارثان
زمين قراردهيم .
وبر
ماست كه به عنوان انسانهاي مسئول ومكلف در صحنه جامعه ودر هردوره دربين اين جناح ها
كه ميانشان دائماً تنازع است ودرگيري پايگاهمان را تعيين نموده وتماشاچي نباشيم.
فلسفه
تاريخ بعنوان يك بينش خاص ملي كه تاريخ را يك جريان پيوسته واحد ويك واقعيت عيني خارج
از دسترس ارادههاي فردي وشخصيتها و قهرمانها وحوادث وتصادفات تلقي ميكند وقائل
به ايجاد يك مسير مشخص ويك سرنوشت است بينش شرقي است.
گفتي است كه در فلسفه تاريخ تاين بي تهاجم و تدافع را موتور وعامل تاريخ ميداند
وجغرافي تابان جغرافي وخشونت نسبي طبيعت را وابن خلدون بنيادنگذار فلسفه تاريخ وجامعه شناسي برمبناي اصالت جغرافيا
عامل اساسي را اقليم ميداند.