فلسفه تاريخ

قسمت چهارم

   درارتباط بافلسفه تاريخ بدنبال مباحث پيش گفته شده مي بايد افزود كه فلسفه نظري تاريخ رامي توان چنين تعريف كرد كه :  نگرشي است كه درآن ازحركت ، محرك ، مسير وهدف موجودي بنام تاريخ بحث مي شود وسئوالاتي كه دراين ارتباط رخ مي نماياند به شرح ذيل است :

1-  تاريخ به كجا مي رود ( هدف )

2-  تاريخ چگونه مي رود ( مكانيسم حركت – محرك )

3-  ازچه راهي مي رود ( مسير ومنازل برجسته حركت )

وازنظر كاوشگران ، تاريخ هويتي است حقيقي نه اعتباري به ديگر سخن انسان ها وحوادث خود تاريخ نبوده بلكه درتاريخ واقع مي گردند . چرا كه تاريخ بشر يت را فراگرفته ودرميدان خودگردآورده وبرگردنشان رشته اي افكنده وآن ها رابجايي كه خود مي خواهد مي كشاند هگل كه مي گويد تاريخ كشتارگاه اراد ه هاي فردي آدميان است وماركس كه انسان هارا دربرابر حوادث تاريخ تنها قابله اي مي شمارد كه بوضع حمل مادر آبستن تاريخ مي تواند كمك كرد و ازكشتن نوازدويا بر انداختن نطفه آن عاجزانه است و نيز فردريك انگلس كه خداي تاريخ را سنگدل ترين خدايان مي شماردكه ارابه پيروزي خود را از روي اجساد مر دگان وطاغيان به پيش مي راند همه يكصدا به استقلال هويت تاريخ وبازيگري آن متفق اند0 وتماماً توانايي انسان هارا دربرابر تاريخ كشف ووصف قلمداد مي كنند اما براي هگل بافت وساخت جهان راانديشه تشكيل مي دهد انديشه متعالي وآزاد كه برخاسته ازخالق بوده وهويت وموضوعيت خارجي محدودي يافته است به ديگر عبارت ذهن خداست آن  سان كه مولانا گويد :    

اين جهان يك فكرت است ازعقل كل    عقل چون شاه است وصورت هارسل

ماركس مالاًُ هدف تاريخ رانه رهايي ازفراق بلكه رهايي ازطبقات مي انگاشت وانديشه وي معجوني است ازهگل وداروين وصد البته گره خورده باافكار اقتصاددانان ونيز روحانيت مسيحي .پاسخ هاي ماركس رابه اساسي ترين سئوالات فلسفه نظري تاريخ   مي توان به شرح ذيل بيان داشت :

1-  تاريخ به طرف جامعه بي طبقه سيرمي كند0

2-  محرك اين رفتن رشد ابزار توليد ونزاع طبقه نو خاسته باطبقه كهن است 0

3-  مراحل مختلف تاريخ ادواربرداري ، فئودالي ، بورژوايي و000 است كه هردوره متناسب بارشد ابزار توليد بوده است حال آنكه هگل متا فيزيكي سخن مي گويد وفلسفه پردازي مي نمايد ومعتقد به روح متافيزيكي است اماماركس درعين اينكه نسخه دوم متافيزيك هگل راعرضه مي كند آشكارا انكارمي كند كه سخن اومتافيزيكي است ومدعي علمي بودن آن است 0 هگل به روشني اعلام مي دارد كه تاريخ در حقيقت هيچ نيست جز روحي رها شده و سر گردان و بي اعتنا به خواست اين و آن ومشتاق وصال  و رهايي ازفراق ليك ماركس تاريخ راازآن انسان ها  وبربنياد ماده مي شناسد 0

ليك توين بي كه درنظر گاه اوتاريخ جهان توالي طلوع وافول تمدن هاست مي گويد هر تمدن باتهاجم متولد مي گردد وباتهاجم رشد مي كند وبالغ مي شودوسپس باتهاجمي كوبنده درهم مي شكند ومي ميرد ازدلايل افول يك تمدن توين بي ، نظامي شدن شديد ووسعت فتوحات راذكر مي كند چرا كه به هرميزان يك تمدن متصرفاتش وسيعترگردد براي حفظ آن هابه ارتش بزرگتر ونيرومند تر نيازمندمي شود واين نه تنها مايه قوت بلكه ضعف تمدن مي شود كه بوجود آمدن گروهي به نام پرولتاريا در اراضي مفتوحه ومخالفتشان باتمدن ها سرانجام بانهدام نهايي تمدن منتهي مي شود0 به گمان اين دانشمند عبور ارهر جامعه به جامعه ديگرداراي سه نشانه به شرح ذيل است

1-  بوجود آمدن دولتي بزرگ وجهاني

2-  بوجود آمدن ديني بزرگ

3-  هجوم مهاجمين

ازنظروي نقش فردويااقليت خلاق درجامعه بي اندازه زياد است وبه طوركلي رهبري درنظر اوارج ونقش بسيار دارد 0 توين بي باورنمي كند كه سرنوشتي محتوم براي هر تمدني وجو دارد وهرجامعه تاريخي راعمري است طبيعي كه درانتهاي آن بايد به اجل طبيعي بميرد0

پس ازبيان اين موارد به اين ركن مهم دست مي يابيم كه حقيقت اين است كه تا ما فلسفه علم تاريخ نداشته باشيم نمي توانيم فلسفه نظري تاريخ بناكنيم